من هم از سلامتی و نیرومندی سرشارم. خلاصه، زندگی خواهیم کرد، آن‌طور که به آن می‌گویند زندگی کردن: دوست داشتن و آفریدن و شعله کشیدن، خلاصه، باهم بودن. بله، من هر روز بیشتر از قبل عصبی و بی‌طاقتم. من هنوز همانم که خلاف جریان آب شنا می‌کند، طولانی، کسی که منتظر است موجی بیاید او را با خود ببرد تا در آن نفسش را، عضلاتش را، تر و تازه احساس کند. منتظر جزر و مدّم. نامه‌های عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس (خطاب به عشق) جمعی از نویسندگان
این تقصیر شما نیست که احساس می‌کنید تحت فشار مشغله‌های زیادی هستید و از شما انتظار زیادی می‌رود. شاید این حرف قدری عجیب به‌نظر برسد، اما رنجش‌های درونی ما با فرایندهای عظیم تاریخی پیوند دارند. دردها و رنج‌های ما که وقتی از نزدیک به آن‌ها می‌نگریم گویی توضیحی به‌جز ناتوانی ما ندارند، باید در بستری وسیع‌تر لحاظ شوند. تاریخ باعث می‌شود وجه شخصیِ مشکل از میان برداشته شود. مشکل از شما نیست: بلکه ناشی از مرحلهٔ تاریخی‌ای است که در آن به سر می‌برید. آرامش (مجموعه مدرسه زندگی) آلن دوباتن
فکر می‌کنی چرا سیاستمدارها سربازها رو به جنگی که اعلام کردن می‌فرستن؟ حتی زحمت اعلان جنگ رو به خودشون نمی‌دن؛ هر چند اون‌ها برعکس جنایتکارهای حرفه‌ای بلد نیستن جای سربازها بجنگن. در تمام این موارد، حضور واسطه‌ها، حفظ فاصله از حوادث واقعی و برخورداری از حق امتیاز حضور نداشتن در صحنه، همگی فرصت زیادی برای تلقین به نفس ایجاد می‌کنه. به نظر باورنکردنی میاد اما واقعیت همینه. شیفتگی‌ها خابیر ماریاس
«. . شما از اژدهای وحشی،یوزپلنگ و شیران سخن میرانید و خودتان در ستمگری دست این جانواران را از پشت بسته اید چون که کشتار برای آنان خوراک بشمار می‌آید اما برای شما یک لقمه لذیذ است و باید آنقدر ظرافت بکار ببرید تا تنفر آن را بپوشانید» فواید گیاه‌خواری صادق هدایت
به‌کاربردن ضمیر «ما» و افعال اول‌شخص جمع به این معناست که دو نفر را با کار مشترکی به هم پیوند می‌دهیم تا به شکل یک موجود، آشکار شوند. در خیلی از زبان‌ها وقتی صحبت از «دو نفر» باشد، ضمیر خاصی به کار می‌رود که ضمیر دوتایی نام دارد. یعنی چیزی بین دو نفر تقسیم می‌شود و این خیلی پرمعناست؛ زیرا گاهی نه یک‌ نفریم نه بیش از دو نفر. فقط «ما دو تا» هستیم و این «ما دو تا» تقسیم‌شدنی نیست. وقتی فقط از این ضمیر استفاده کنیم، اصول بی‌نظیر و افسون‌کننده‌ای حاکم می‌شود که درست مثل جادوست. دیگر می‌گوییم: «می‌پزیم، یک بطری نوشیدنی باز می‌کنیم، می‌خوابیم.» دختر پرتقالی یوستین گردر
هنوز از گرد راه نرسیده و خودش را نتکانده بود ؛ داشت برایم می‌برید و خودش هم می‌دوخت. درست مثل همه ی زن‌های دیگر. که همین که می‌فهمند و حس می‌کنند یا پیش بینی‌ها این طور نشان می‌دهد که مردی مال آن هاست؛ شروع می‌کنند از دوش مردک بالا رفتن. یعنی می‌نشینند روی شانه هایش و پاهای شان را هم از دو طرف. گردنش به شکل تحقیر آمیزی آویزان می‌کنند می‌خواهم بگویم من تصور نمی‌کنم زنی – حالا هر چقدر نجیب و صاف و ساده و روراست - حاضر باشد از این حق خدادادی اش صرف نظر کند و هنوز چیزی نشده ، از دوش مردی که او را گرفته تا دستش را بگیرد و کنارش احساس کند برای خودش کسی شده ؛ نخواهد بالا برود.
دست کم ، من که نشده هیچ وقت توی فیلم‌های تاریخی یا جایی؛ دیده باشم مردی توی کجاوه نشسته باشد و چهار تا زن گردن کلفت ببرندش این طرف و آن طرف. اما بیشتر از هزار بار دیده ام آن کسی که پرده ی تور این کجاوه‌ها را می‌زند کنار و باد بزنش را تکان می‌دهد که حمال‌ها بایستند تا او بتواند دستش را بدهد بیرون و نامه ی معشوقه اش را بگیرد؛ زن است. و زن خوشگلی هم هست. که هزار تا خاطر خواه دارد و حتا برادر ها؛ به خاطرش روی هم شمشیر می‌کشند و عین خیالشان نیست که از یک پدر متولد شده اند. از یک مرد بی نوایی مثل خودشان. که یک زن ؛ روی شانه‌های او هم نشسته و پاهایش را هم به شکل تحقیر آمیزی از دور گردنش آویزان کرده. می‌خواهم بگویم ؛ این قدر خرند بعضی مردها.
کافه پیانو فرهاد جعفری
من عقیده دارم که فقط یک کار باید صورت گیرد: جست و جوی #وظیفه ای که ما به خاطر آن زاده شده ایم و انجام آن به بهترین نحوی که در توانایی ماست. فقط بدین طریق است که احساس خواهیم کرد در حال انجام کار #سازنده ای هستیم: وقتی #مرگ به سراغمان خواهد آمد. آزاد بودن، تصمیم گرفتن، اراده داشتن، همه این‌ها خیال باطلی است: خیال می‌کنیم بی سهیم شدن در سرنوشت زنبورها می‌توانیم عسل درست کنیم. ما زنبور‌های بیچاره ای هستیم که محکومیم وظیمان را انجام دهیم و بمیریم. ظرافت جوجه‌تیغی موریل باربری
کتابهایی که دوستشان می‌دارم، آنهایی هستند که از فرط خستگی و شادی نقش زمین شده اند، نوشته هایی که از فرط هوش وحشی خویش ابله می‌نمایند، کتابهایی که از فرط سلامت بیمارند و هر بار گونهٔ تازه ای از خواننده را از نو ابداع می‌کنند. فرسودگی کریستین بوبن
پرسیدم: «خب، دقیقا چطور این کار رو انجام می‌دی؟ چطوری می‌تونی کسی رو کمتر دوست داشته باشی؟»
گفت: «به روش‌های مختلف. من تا حالا همه‌چی رو امتحان کردم، اما چیزی که در نهایت بهش رسیدم این بود که تا می‌تونی باید درباره‌ی اون شخصی که می‌خوای کمتر دوستش داشته باشی، منفی فکر کنی؛ مثلا من تو وجود همین زنی که خیلی دوستش دارم، دنبال نقاط ضعف گشتم و از صفات منفیش یه لیست انتخاب کردم. این لیست رو بارها و بارها مثل یه شعر توی ذهنم هی مرور کردم تا حفظش کنم و بعد به خودم گفتم از یه همچین زنی دیگه نباید بیشتر از اون مقداری که نیاز هست خوشت بیاد. سعی کردم خودم رو متقاعد کنم که نباید بیشتر از این دوستش داشته باشم.»
سؤال کردم: «موفق هم شدی؟ اصلا موثر بوده؟»
گفت: «نه زیاد!»
1 عضو غیروابسته هاروکی موراکامی
به‌سادگی می‌توان در مسیر تلاش برای یافتن برنامهٔ بهینهٔ تغییر گرفتار شد: سریع‌ترین راه برای کاهش وزن، بهترین برنامه برای عضله‌سازی، ایدهٔ ایده‌آل برای کسب‌وکارهای جانبی. آن‌قدر درگیر بهترین روش‌ها می‌شویم که هیچ‌گاه همت نمی‌کنیم و قدم برنمی‌داریم. همان‌طور که ولتر اشاره کرده «بهتر بودن، دشمن وضعیت فعلی است». عادت‌های اتمی جیمز کلیر
تمایل به ایجاد تغییرات لازم خیلی مهم است. این کار مشکلی را که با کمال‌گرایی دارید و تلاش برای تحول آن را باهم پیوند می‌زند. همچنین باید بخواهید یک گام به عقب بگذارید و افکار، احساسات و اعمالتان را از آنجا مشاهده کنید. درحالی‌که در شما اراده برای ایجاد تغییر وجود دارد، تمایل به تغییر باعث می‌شود انگیزه لازم در شما ایجاد شود. وقتی اوضاع سخت شود، یعنی وقتی می‌خواهید به همان حالت قدیمی و آشنای کمال‌گرایی برگردید، تمایل شما به ادامه راه باعث می‌شود که بتوانید به جلو حرکت کنید. شما هدف‌هایی در زندگی‌تان تعیین می‌کنید و به آن‌ها دست می‌یابید. همچنان‌که این کار را انجام می‌دهید، کنترل زندگی‌تان را به دست می‌گیرید و بر اتفاقاتی که برای‌تان می‌افتد، کنترل بیشتری خواهید داشت. عزت نفس به زبان ساده رني اسميت - ويويان هارت
وقتی‌که حسی قوی از ارزشمند بودن داشته باشید، تعادلی شایان توجه بین شادی و نشاطی که از وجود خودتان نشئت می‌گیرد و شادی و نشاطی که از رابطه‌هایتان ایجاد می‌شود، برقرار می‌کنید. با اینکه به‌تنهایی کاملاً خودکفا و شاد نیستید، به کسانی هم که با آن‌ها رابطه دارید برای شاد بودن وابسته نیستید. وقتی رابطه به‌خوبی پیش برود، بخش زیادی از خرسندی شما از رابطه ایجاد می‌شود. وقتی رابطه خوب پیش نرود یا هیچ رابطه‌ای با فرد خاصی نداشته باشید، شادی و لذت را از درونتان احساس می‌کنید. عزت نفس به زبان ساده رني اسميت - ويويان هارت
۳- کارهای یکنواخت روزانه واقعاً می‌توانند شور و نشاط یک رابطه از بین ببرند و شما ناگزیر می‌شوید که برای یکدیگر وقت «بسازید». اگر لازم بود برای بچه پرستار بگیرید و خودتان شام بروید بیرون. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك مي‌شوند) شری آرگوو
اغلب بهترین قسمت‌هایِ زندگی اوقاتی بوده‌اند که هیچ کار نکرده‌ای و نشسته‌ای و درباره‌یِ زندگی فکر کرده‌ای. منظورم این است که مثلا می‌فهمی که همه‌چیز بی‌معناست، بعد به این نتیجه می‌رسی که خیلی هم نمی‌تواند بی‌معنا باشد، چون تو می‌دانی که بی‌معناست. و همین آگاهیِ تو از بی‌معنا بودن تقریبا معنایی به آن می‌دهد. عامه پسند چارلز بوکفسکی
شهریار کوچولو گفت: -سلام!
پیله‌ور گفت: -سلام.
این بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خریدار هفته‌ای یک حب می‌انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها را می‌فروشی که چی؟ پیله‌ور گفت: -باعث صرفه‌جویی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقیقا حساب کرده‌اند که با خوردن این حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه‌جویی می‌شود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار می‌کنند؟
هر چی دل‌شان خواست…
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ یک چشمه می‌روم…
#شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و سوم
شازده کوچولو آنتوان دو سنت اگزوپری
دنیا در همین لحظه در حال خلق و عدم دائم است. هر کسی را که ملاقات کردی، دوباره از راه خواهد رسید، هر کسی را از دست داده ای، دوباره بر خواهد گشت. لطف ایزدی را که نصیبت شده، کفران نکن. بفهم که درونت چه می‌گذرد تا بفهمی درون دیگران چه می‌گذرد. الف پائولو کوئیلو
درد از همین نقطه پیدا می‌شود. گنگیِ زبان و گستردگی جان. صحرای به آتش در نشسته، پشت لب‌های بسته. شعله، شعله‌ای که پایانش نیست و پنداری آغازش نیز نبوده است، از دریچهٔ چشم‌ها زبانه می‌کشد. صحرای سوخته. صحرای سوخته! کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
۹- وقتی با کسی تازه آشنا می‌شوم تظاهر می‌کنم که نسبت به او بی اعتنا هستم. یا زیاد به او زنگ نمی‌زنم تا او را مشتاق نگه دارم. هیچ مردی دوست ندارد در نظر زن‌ها بیچاره و ناامید به نظر بیاید. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك مي‌شوند) شری آرگوو
هر کس که ساختن «زندان» انفرادی به کله اش زده، آدم جالبی بوده و خوب می‌دانسته با آدم‌ها چطور بازی کند… یعنی درست‌تر آن است که بگویم می‌دانسته آدم بهترین دشمن خودش است… لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند… بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش، دخل خودش را بیاورد. جیرجیرک احمد غلامی
خیلی خب. من هنوز کریگ رو نمی‌شناسم، پس بیا فعلا راجع به رابطه‌ی آینده‌ت صحبت کنیم. بیا فکر کنیم توی پنج‌سال‌آینده، تو با یه مرد فوق‌العاده آشنا می‌شی. پتانسیل رابطه‌ت از نقطه‌ی صددرصد شروع می‌شه. ده‌درصد رو برای تنش اجتناب‌ناپذیری که بزرگ‌کردن بچه‌هات به وجود میاره، کم کن. ده درصدم بابت این‌که می‌بینی کریگ ازدواج می‌کنه و کمکش توی بزرگ‌کردن بچه‌ها عصبیت می‌کنه. پنج‌درصد دیگه هم به‌خاطر نیازهای ازدواج‌دوم و ده‌درصدم برای سنگینی هزینه‌های سنگین طلاق. ده‌درصد دیگه‌م به‌خاطر دمدمی‌مزاجی، بداخلاقی و نگرانی‌های خاص مردانه. شد پنجاه‌وپنج‌درصد. حالا بیست‌درصد بابت این‌که شاید همه‌ی این ناراحتی‌ها رو به رابطه‌ی دومت منتقل کنی. درنهایت، انرژیت برای رابطه‌ی دوم می‌شه سی‌وپنج‌درصد. تو رد می‌شی؛ با نمره‌ی خیلی کم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
ﭼﻪ ﺑﺎ ﺷﺘﺎﺏ ﺁﻣﺪﯼ! ﺩﺭ ﺯﺩﯼ. ﮔﻔﺘﻢ: ‏ «ﺑﺮﻭ «! ﺍﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﯽ ﻭ
ﺑﺎﺯ ﮐﻮﺑﻪ ﯼ ﺩﺭ ﺭﺍ ﮐﻮﺑﯿﺪﯼ. ﮔﻔﺘﻢ: ‏« ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭ «! ﮔﻔﺘﻢ:
‏« ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﻍ. ﺟﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ. ‏» ﺍﻣﺎ
ﻧﺮﻓﺘﯽ. ﻧﺸﺴﺘﯽ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﯼ. ﺁﻥﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯼ ﻣﻦ
ﺧﯿﺲ ﺷﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ‏ «ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺍﯾﻦﺟﺎ ﭼﻪﻗﺪﺭ ﺷﻠﻮﻍ
ﺍﺳﺖ؟ ‏» ﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺁﻥﺟﺎ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﻭ
ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻭ ﻣﻨﻄﻖ ﻭ ﮐﺘﺎﺏ ﻭ ﻣﺠﻠﻪ ﻭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻭ
ﺧﻂﮐﺶ ﻭ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻭ ﮐﺎﻏﺬ ﻭ ﺣﺮﻑ ﻭ ﺣﺮﻑ ﻭ ﺣﺮﻑ ﻭ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﺑﻐﺾ ﻭ ﺯﺧﻢ ﻭ ﯾﺄﺱ ﻭ ﺩﻝﺗﻨﮕﯽ ﻭ ﺍﺷﮏ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ
ﻭ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺁﺷﻮﺏ ﻭ ﻣﻪ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺗﺮﺱ
ﺩﺭ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻝ ﮔﯿﺞ ِ ﮔﯿﺞ ﺑﻮﺩ. ﻭ ﺩﻝ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ
ﺷﻠﻮﻍ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩ.
ﮔﻔﺘﯽ: ‏ «ﺍﯾﻦﺟﺎ ﺭﺍﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ. ‏» ﮔﻔﺘﻢ: ‏ «ﺭﺍﺯ؟ ‏» ﮔﻔﺘﯽ: ‏ «ﻣﻦ
ﺭﺍﺯﻡ. ‏» ﻭ ﺁﻣﺪﯼ ﺗﺎ ﻭﺳﻂ ﺧﻂﮐﺶﻫﺎ. ﻣﻦ ﺩﺳﺖﻫﺎﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺩﺳﺖﻫﺎﻡ ﻣﯽﻓﺸﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﮕﺮﯾﺰﯼ ﺍﻣﺎ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽﺯﺩﻡ: ‏ «ﺑﺮﻭ!
ﺑﺮﻭ«! ﺗﻮ ﺳِﺤﺮ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ.
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ. ﺗﻮ ﭼﻪ ﺳﺒﮏ ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﺪﯼ، ﻣﻦ ﺍﻣﺎ
ﻫﻤﻪﯼ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﮔﺮﯾﺴﺖ. ﺑﻌﺪ ﭼﺸﻢﻫﺎ ﺍﺯ
ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻗﺎﺏ ﺳﺒﺰ ﺟﺎﺩﻭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻮﯾﯽ ﻃﻮﻓﺎﻧﯽ
ﻏﺮﯾﺐ ﺩﺭﮔﺮﻓﺖ. ﺁﻥﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺟﺎ ﮐﻨﺪﻩ
ﺷﻮﺩ. ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺣﺮﻑﻫﺎ ﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪﻫﺎ ﻭ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎ ﻭ
ﺧﻂ ﮐﺶﻫﺎ ﻭ ﮐﺎﻏﺬﻫﺎ ﻭ ﯾﺄﺱﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽﻫﺎ ﻭ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻭ
ﺗﺮﺱ ﻭ ﺁﺷﻮﺏ ﻭ ﻣﻪ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺯﺧﻢ ﻭ ﺩﻝﺗﻨﮕﯽ، ﻣﺜﻞ
ﺫﺭﺍﺕ ﺷﻦ ﺩﺭ ﺷﻦﺯﺍﺭ، ﺍﺯ ﺳﻄﺢ ﺩﻝ ﺭﻭﺑﯿﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ
ﮐﺎﻏﺬ ﭘﺎﺭﻩﻫﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﮔﻢ.
ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺷﺪ. ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ ﻭ ﻋﺠﯿﺐ
ﺳﺒﮏ. ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻫﺒﻮﻁ ﮐﺮﺩﯼ. ﮔﻔﺘﻢ: ‏« ﭼﯿﺴﺘﯽ؟‏» ﮔﻔﺘﯽ:
‏ «ﺭﺍﺯ. ‏» ﮔﻔﺘﻢ: ‏ «ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ، ﺗﺸﻨﻪ ﺍﻡ. ‏» ﮔﻔﺘﯽ:
‏ «ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ‏» ﻭ ﻣﻦ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺷﺪﻡ.
.
.
.
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻣﻌﺘﺒﺮ - ﻣﺼﻄﻔﯽ ﻣﺴﺘﻮﺭ
چند روایت معتبر مصطفی مستور
این گذشته است که شب می‌خزد زیر شمدت. پشت می‌کنی و می‌بینی روبه روی توست. سر در بالش فرو می‌کنی می‌بینی میان بالش توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه ، نور که نباشد ، دیگر نیست. اما گذشته در خموشی و ظلمتم هم با توست. هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
ما همیشه آرزوی زندگی بهتر از چیزی را که داریم در سر می‌پرورانیم. هر چه بیشتر تلاش کنیم که امروز آسوده و راحت باشیم، فردا ناراحت‌تر و پر دغدغه‌تر خواهیم بود. در حقیقت، هیچ مقصدی وجود ندارد. فقط جستجو، جستجو و جستجوست. خودت را به فنا نده جان بیشاپ
مقایسهٔ دردناک موقعیت خود با موقعیتِ دیگرانی که احساس می‌کنیم از ما خوشبخت‌تر هستند، متأسفانه یکی از سرچشمه‌های همیشگیِ آشفتگی روانی به‌حساب می‌آید. این نوع مقایسه باعث می‌شود نسبت به خودمان احساس ناخوشایندی داشته باشیم اگر بیشتر به خودمان فشار آورده بودیم و مرتکب این‌قدر خبط و خطا نمی‌شدیم و می‌توانستیم بر تنبلی‌مان غلبه کنیم، شاید می‌توانستیم خودمان را به سطح آنان برسانیم. یا اینکه بیشتر و بیشتر بابت موانع بیرونیِ موجود بر سر راهمان خود را آزار می‌دهیم. روبه‌رویی با امر والا اینجا نیز مفید است زیرا امر والا صرفاً باعث نمی‌شود فقط خودمان را بنا به قیاس، کوچک ببینیم. بلکه همچنین رتبهٔ انسان را نیز فرومی‌کاهد و آن‌ها را نیز حداقل برای مدتی تا حدودی معمولی نشان می‌دهد. در قیاس با دره‌ای ژرف یا اقیانوس، حتی پادشاهان یا مدیران ارشد نیز چندان قدرتمند به‌نظر نمی‌رسند. آرامش (مجموعه مدرسه زندگی) آلن دوباتن
اِللا قبلاً معتقد بود باید مدت زیادی بگذرد تا آدم‌ها همدیگر را #بشناسند. اما الآن فکر می‌کرد مفهوم #زمان انواع گوناگونی دارد. یعنی سعی می‌کنیم با یک کلمه چند چیز را توضیح بدهیم.
«زمان_۱» روند یکنواخت و مکانیکی عادت‌های خسته کننده، کارهای کسالت آور و در جا زدن دائمی است.
«زمان_۲» جریانی است پر از اسرار و شگفتی ها، افت و خیزها، سریع و در عین حال سرگیجه آور.
«زمان_۳» زمان مطلق خداست.
«زمان_۱» و «زمان_۲» با سرعت یکسانی جریان ندارند.
«زمان_۳» اما همه چیز را در بر می‌گیرد و زمان‌های دیگر را هم می‌بلعد و هم می‌زاید.
ملت عشق الیف شافاک
برخی از افرادی که ظاهرشان برخلاف آرمان آن‌هاست، خیلی شاد هستند و کسانی که دقیقاً ظاهر آرمانی‌شان را دارند، غمگین هستند، بنابراین آیا اندامی بی‌نقص است که باعث می‌شود شما احساس خوبی در مورد خودتان داشته باشید؟ البته که این‌طور نیست. می‌توان در اینجا اصطلاح فرانسوی jolie-laide یا زشت زیبا را به کار برد. این کلمه کسانی را توصیف می‌کند که در تصویری از نمونه واقعی زیبایی یا جذابیت قرار نمی‌گیرند اما آن‌گونه که خودشان را ابراز و معرفی می‌کنند، با ارائه آنچه در درون هستند جذاب و زیبا به نظر می‌رسند. به‌سلامت جسمانی‌تان و واقعیت وجودی‌تان به‌عنوان فرد توجه داشته باشید. شما فقط بدنتان نیستید، شما خیلی بیشتر از آن هستید! عزت نفس به زبان ساده رني اسميت - ويويان هارت
شاید بهتر باشد که به عزیزترین و نزدیک‌ترین کسِ خود فکر کنید. عمیق‌تر حفر کنید و پی خواهید برد که کسی که شما دوست دارید، او نیست. چیزی ک شما دوست دارید، احساس مطبوعی است که چنین عشقی را در شما بیدار می‌کند! آدم در نهایت عاشق آرزوها و اشتیاق‌های خود است. و نیچه گریه کرد اروین یالوم
گفت: «هیچ میدانی مردها، همه مردها بچه اند.»
«بچه اند؟ چرا؟»
«زن‌ها همیشه مادرن و مردها بچه»
«تا به حال نشنیده بودم، خیال هم نمی‌کنم کس دیگری به این حرف معتقد باشد».
«ما مردها همیشه بچه ایم اما به زبان نمی‌آوریم یا شاید نمی‌خواهیم بگوییم که بچه ایم. اگر هم کسی حرف مرا رد کند دروغ می‌گوبد، حتما خودش را پشت یک صورتک مخفی کرده».
«این فکر همین حالا به مغزت خطور کرد؟»
«نه، روزها وقتی سرم به کار گرم است به این چیزها فکر می‌کنم. مثلاً فرهاد، مجنون، پادشاه، شاعر، من، هرکس که باشد همیشه دلش می‌خواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد. می‌گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده است، اما پشت هیچ زنی، هرگز مردی نیست.
سال بلوا عباس معروفی
انگار به جای زیستن زندگی با زندگیِ واقعی بازی بازی می‌کنم. باید چیزی پیدا کنم که باید انجامش بدهم، چیزی که نتوانم خودم هم انکارش کنم و کنار بگذارمش. از پس این وضع بر نمی‌آیم؛ این که فقط زنِ خانه باشم. نمی‌فهمم بقیه چطور از پسش بر می‌آیند. عملاً هیچ کاری برای انجام دادن ندارم جز انتظار. انتظار مردی که باید خانه و دوستم داشته باشد. یا به دور و برم نگاه کنم و ببینم چیزی حواسم را پرت می‌کند. دختری در قطار پائولا هاوکینز
ممکن است که آموختن برای ما تداوم داشته باشد،که وظیفه ما تازه آغاز شده باشد و هیچ‌گاه حتی سایه‌ای از کمک را به چشم نبینیم،مگر کمک بی صدا و غیر قابل تصور زمان را. شاید بیاموزیم که چرخش بی‌پایان مرگ و زندگی و نبود گریز از آن،مخلوق خود ما و جستجوی ماست،که نیروهایی که جهان‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهند،خطاهای گذشته‌اند،که غم بی‌پایان ما چیزی جز حرص و میل بی‌پایان و سیری‌ناپذیرمان نیست و خورشیدهای سوخته تنها با شور خاموشی‌ناپذیر زندگی‌های برباد رفته دوباره روشن خواهند شد. رویای جورج ار اورسلاکی لوگوین
مردم، شتاب‌زده درباره‌‌تان داوری می‌کنند تا خودشان مورد داوری قرارنگیرند. طبیعی‌ترین فکری که در چنین موردهایی به ذهن آدم می‌رسد، فکری ساده‌دلانه که انگار از ژرفای وجود به سراغش می‌آید، مسئله‌ی بی‌گناه‌بودنش است. از این دیدگاه مانند آن فرانسوی بی‌نوا و ساده‌دلی هستیم که در بوخنوالد، یعنی اردوگاه مرگ‌نازی‌ها، پافشاری می‌کرد درخواست‌نامه‌ای تسلیم منشی آنجا که خودش هم جزو زندانی‌ها بود بکند تا نامش را در دفتر تازه‌واردها به اردوگاه ثبت‌کنند. درخواست‌نامه؟ منشی و رفقایش به او می‌خندیدند: ”فایده‌ای ندارد رفیق! اینجا کسی هیچ‌درخواستی نمی‌تواندبکند. “فرانسوی ساده‌دل هم می‌گفت:” آخر می‌دانید، مورد من کاملا استثنائی است، من بی‌گناهم! “ سقوط آلبر کامو
من بارها زنبور قورت داده‌ام. و سالی حداقل دو بار یه پرنده می‌خوره به سرم. همیشه وقتی دارم سر یکی داد می‌زنم می‌خورم زمین. وقتی پیانو می‌زنم محاله درش رو انگشت هام بسته نشه. امکان نداره شب بخوام از رو ریل قطار رد بشم و یهو یه قطار بوق زنان نیاد طرفم، محاله موقع رد شدن از وسط محوطه‌ی چمن فواره‌ها کار نیفتن. هر نردبانی ازش رفتم بالا یه پله‌ش زیر پام شکسته. محاله ممکنه روز تولدم مریض نشم. هر بار سفر می‌کنم یه روز بعد از جشن می‌رسم به شهر. آخه آدم ممکنه به چندتا زن چاق بگه باردار شدنت مبارک؟
– کتاب ریگ روان اثر استیو تولتز
[لینک مرتبط: معرفی کتاب ریگ روان]
ریگ روان استیو تولتز
… یک شمس تبریزی به این دنیا آمد و رفت. اما نه یک بار، صدها بار. در هر دوره ای دوباره می‌آیند آن ها. اما وقتی مولوی هایی نباشند که شمس را ببینند، ببینند و قدرش را بدانند، چه فایده ای دارد؟ تو به همین دلیل به دنبال مولوی‌ها بگرد! ملت عشق الیف شافاک
وقتی در یک مهمانی هستی،سرگرم رقصیدنی. شاید یک رقص آرام باشد و با کسی می‌رقصی که واقعاً دلت می‌خواهد با او باشی و انگار بقیه ی افراد حاضر در سالن غیب شان می‌زند در حالی که این طور نیست. فقط این نیست. هیچ کس برای تو نصف او هم ارزش ندارد.
اما ،خب مردم همه جا هستند. آن‌ها دست از سرت برنمی دارند. داد می‌زنند و می‌لولند و کارهای احمقانه می‌کنند فقط برای اینکه نظر تورا جلب کنند: چه طور می‌توانی در چنین وضعیتی راحت باشی ؟ می‌توانی کارهای بهتری هم انجام بدهی. این طرف راببین!
این‌ها شبیه حرف هایی هست که آن‌ها در هر حال می‌گویند ،این جوری ناامید می‌شوی و حتی نمی‌توانی با آن جوان آرام برقصی. می فهمی چه می‌گویم ؟
شبانه‌ها (5 داستان موسیقی و شب) کازوئو ایشی‌گورو
هنگامی‌که مشکلی وجود داشته باشد، مردها عاشق این هستند که آن را حل (بخوانید: درست، تعمیر) کنند. با غر زدن، شما کاری می‌کنید که انگار مشکل در وجود شماست. اگر می‌خواهید او وسیله ای را در خانه درست کند و او این‌کار را پشت گوش می‌اندازد، خیلی عادی بگویید که درست کردن آن را به برادرتان یا برادر خودش واگذار می‌کنید. مردها متنفرند از اینکه مرد دیگری چیزی را برایشان درست کند. بحث تمامیت ارضی است، انگار که مرد دیگری تهدید به گرفتن خاک آن‌ها کرده باشد. اگر چند بار از او خواهش کرده‌اید که کاری را انجام دهد و او انجام نمی‌دهد، بگویید: «عزیزم ایرادی ندارد، دیگر لازم نیست تو انجامش بدهی، دوستم گفته همسرش می‌آید و آن را انجام می‌دهد» در این صورت کاری که می‌خواهید انجام می‌شود. دقیقاً همان موقع. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك مي‌شوند) شری آرگوو
همسرم هم، به شرارت مار، با تمام تلخی لبخند میزد.
«چه منظره‌ی غم انگیزی است تماشای مردمی که منتظرند خدا همه‌ی کارها را درست کند!»
خداوند در عرش اعلاست و مثل عقابی تیزبین است و کمترین چیزی از دیدش پنهان نیست.
«اگر خدا همه‌ی کارها را درست کرد، چه؟»
«این قدرها هم دوستمان ندارد…»
خانواده پاسکوال دوآرته کامیلو خوسه سلا
مردانی که به راستی از حسادت رنج می‌برند، هیچ‌کاری برایشان فوری‌تر و حیاتی‌تر از عشق‌ورزیدن به زنی که گمان می‌کنند آنها را ترک‌کرده نیست. البته می‌خواهند بار دیگر مطمئن شوند گنجینه ارزشمندشان همچنان به خودشان تعلق دارد. به گونه‌‌ای می‌خواهند آن را در تصاحب خود داشته باشند. اما این واقعیت هم وجود دارد که بی‌درنگ پس از آن کمتر احساس حسادت می‌کنند. سقوط آلبر کامو
عشق و رنج جاهایی حضور دارند که برای دیدن‌شان باید حسابی شجاع باشم. می‌دانم که آن‌جا، از پسِ هر چیزِ غیرمنتظره‌ای برمی‌آیم و همین به من انگیزه می‌دهد؛ چون خالق من، نه‌تنها من را برای نجات‌یافتن از رنج و عشق، بلکه برای جزئی از وجودِ او شدن، آفریده است. من برای انجام این کار آفریده شده‌ام. من یک جنگجو هستم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
زندگی همین است… اراده راسخ تان را در ترک سیگار تحسین می‌کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می‌گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید ، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی ، در می‌یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد. من او را دوست داشتم آنا گاوالدا
خوشحالم که به حرفم گوش نمی‌کنی. این رفتارت را می‌پسندم، نشانه‌ی آن است که خوب بزرگت کرده‌ایم. به تو یاد داده‌ایم تنها به حرف‌های دلت گوش کنی و بس! در هر حال، راه درست برای فرزندان، هیچ‌گاه راه پدر و مادرشان نیست؛ هیچ‌گاه. دیوانه‌وار کریستین بوبن
ویولانت هر چه بیشتر دچار ملال می‌شد، دیگر هیچ گاه خودش نبود. آن گاه، بی‌سیرتی دنیای اشراف که تا آن زمان اعتنایی به آن نداشت، بر او گران آمد و او را سخت آزرد؛ همچنان که سختی فصل‌ها بدن ناتوان از بیماری را از پای در‌می‌آورد. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
«آیدا؟ آیدای من؟ این جا بود؟ کنار من بود؟ این طعم دبش که روی لب‌های خودم احساس می‌کنم طعم آخرین بوسهٔ اوست؟ این لالایی سکرآوری که مرا این طور به خواب فرو برد، نفس او بود؟ زانوی او بود که گذاشت سرم را بر آن بگذارم؟ باور نمی‌کنم. آخر، این خوش‌بختی خیلی بزرگ است؛ این یک رویاست!
این طور است آیدا، باور نمی‌کنم، نه. یا دست کم آن را هنگامی باور می‌کنم که تو در کنار منی. دستت توی دست من و رخساره‌ات زیر نگاه من است… با حیرت و شگفتی و ناباوری نگاهت می‌کنم و تو می‌گویی «اوه، این طور نگاهم نکن!» در صورتی که این نگاه کردن نیست: یک جور هجّی کردن است… دست روی صورت و چشم‌هایت می‌کشم؛ بیش‌تر پیشانی‌ات را لمس می‌کنم، و تو می‌گویی «اوه! آخه این چه کاریه؟» و من دستم را پس می‌کشم؛ زیرا اگر به تو بگویم که «لمست می‌کنم تا باورم بشود که در خیال نیستی و در واقعیتی» ، حرف مرا به تعارفی حمل می‌کنی. اما حقیقت همین است: تو تنها پیروزی دوران حیات منی.
مثل خون در رگ‌های من (نامه‌های احمد شاملو به آیدا) احمد شاملو