
احمد سعداوی رماننویس، شاعر و فیلمنامهنویس عراقی، متولد ۱۹۷۳ بغداد است. در سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ به عنوان گزارشگر بی بی سی مشغول کار بود. در حال حاضر به ساخت فیلمهای مستند، تولید برنامههای تلویزیونی و فیلمنامهنویسی مشغول است. از کارهای او میتوان به سه رمان سرزمین زیبا، او خواب می بیند یا بازی میکند یا میمیرد و فراکشتاین در بغداد اشاره کرد. از ایشان چهار مجموعه شعر هم منتشر شده است. کتاب فرانکشتاین در بغداد اولین اثر از این نویسنده است که به زبان فارسی ترجمه میشود.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
هیچ قانونِ اجتماعیِ ناگفتهای که قرار باشد به آن پایبند باشیم، وجود ندارد… و به مقتضای همین تسکین، احساس میکنم عضلاتم آرام گرفتهاند، شانههایم سبک شدهاند، و حس بویاییام قویتر شده.
خاطره و حافظه بیشتر بر ذهنیات ما استوارست تا بر اساس حقایق.
اما جذابیت سفر اتفاقاً گاهی به این است که چیزی را پیدا کنی که اصلاً انتظارش را نداری. آن موقع ارزش داشته هایت را بیشتر میفهمی.
برای چند لحظه برخوردِ بینِ دو بدن اتفاق میافتد. برای چند لحظه، تلاقیِ دو ذهن. و برای چند لحظه، اتصال دو روح، بدون هیچ دروغ و نقابی. من اینجام. تو اینجایی. همهٔ من. همهٔ تو. اینجا، در عشق. بعد روی تخت دراز میکشیم و کمی با هم نفس میکشیم. به کریگ نگاه میکنم و اشکهایش را میبینم که روی صورتش جاری شدهاند. کریگ اینجاست، همهٔ او دقیقاً روی سطح و من میتوانم ببینماش. کریگ میگوید: « حس متفاوتی داشت. » میگویم: « آره. حس عشق داشت. »
… رنج کشیدن از دست محبوب هرگز کسی را از دوست داشتن باز نداشته است: شخص با نیرویی دردناکتر حس میکند که ناگزیر از دوست داشتن است!
دست را که بیشتر روی سطح برگ نگه میدارم میتوانم صدای جریان آب در آوندهای گیاه را بشنوم، حتا صدای پای کسانی را که از کنارش گذشتهاند. میتوانم دستم را روی در حیاط بگذارم و به صدای بازی بچهها در کوچه گوش بدهم و چهرهی تکتکشان را ببینم و بفهمم بعد از بازی کجا میروند و چه میکنند. البته این دریافت هنگام مواجهه با پدیدههای جدید به شدت پیچیده و گاه اضرابآور است. مثلاً یکدفعه که کیسهای آویشن پاک میکنم دستم به چیزی عجیب میخورد. یک شیِ گرد با تیغ زیاد. شبیه جوجهتیغیای که سالها پیش سید برایم آورد. تکان نمیخورد. سرد است و بوی عجیبی میدهد. مدتی لمسش میکنم ناگهان حس عجیبی بهم دست میدهد و عقب میکشم. دایرهای زیر نبض دستم تیر میکشد و درون دماغم خارشی ایجاد میشود که گیجم میکند. باید از آن شی دور میشدم. . مادر پیش از آن گفته بود که احتمال دارد گیاه سمی یا حشره یا حتا مار مُرده لابهلای گیاهان باشد، اما این اولین باری است که به چیزی عجیب و غریب برمیخورم. مادر را که خبر میکنم آن شی را به دقت وارسی میکند و میگوید تاتوره است. گیاهی سمی که خاصیتی ضدّسم دارد. جوشانده این گیاه میتواند اعصاب را از کار بیاندازد و موجب مرگ شود. تاتوره را میگذارد توی شیشهای در بالاترین قفسهی زیر زمین. میگوید سرخپوستها این گیاه را دود میکنند و از خود بیخود میشوند و در این حالت آینده را پیشبینی میکنند. میتوانند چیزهایی ببینند که دیگران نمیبینند. دستم را به دهان میبرم تا طعم تاتوره را بچشم. میگوید بعضیها به آن سیبِ دیوانه یاسیبِ شیطان میگویند.
در همان حال میدانستم که میخواهم خود را بکشم، یادم افتاد که این خبر برای دستهای ناگوار است، پیش خودم درشگفت بودم. همه اینها بچشمم بچگانه، پوچ و خنده آور بود. با خودم فکر میکردم که الان آسوده هستم و به آسودگی خواهم مرد، چه اهمیتی دارد که دیگران غمگین بشوند یا نشوند، گریه بکنند یا نکنند.
متهم شدن یک ناکام به تعرض جنسی تعریف دقیق بیعدالتی است.
ادگار گفت: وقتی لب فرو میبندیم و سخنی نمیگوییم، غیر قابل تحمل میشویم و آنگاه که زبان میگشاییم، از خود دلقکی میسازیم. کلام در دهانمان همان قدر زیانبار است که ایستادن بر روی سبزه ها؛ هرچند سکوتمان نیز چنین است.
مسیر گذر از دوران سخت و دردناک یکی از دشوارترین شرایطی است که یک انسان میتواند با آن روبهرو شود. اما اشتباه نکنید: تنها راه گذر از آن مبارزه کردن است. درد و سختی گردابی سهمگین است و اگر برای رویآبماندن مبارزه نکنید شما را با خود به زیر میبرد. لحظاتی، خصوصاً در آغاز راه، وجود خواهد داشت که باید برای سرِپاماندن همهچیزتان را فدا کنید.
عشق تو سرشارم میکند. یقین شکوهمندی که اینک با آن زندگی میکنم عزمم را جزم کرده و خوشی عمیقی در دلم نشانده. میخواهم از تو تشکر کنم، دیگر بار و دیگر بار. مثل کسی که از همراهی شریکی بیهمتا تشکر میکند. تو را در مقام زنی که دوستش میدارم میبوسم؛ با تمام توانم.
در هر جماعت یکی هست که خود را در محل و موقع مناسب خویش احساس نمیکند،و این لزوما بدین معنا نیست که او بهتر یا بدتر از دیگران است. لازم نیست که شخص فکر درخشان و یا شعور ناقص داشته باشد تا موجب تمسخر دیگران گردد؛جماعت در اینکه یکی را برگزیند و آلت تمسخر و مزاح خویش سازد،صرفا از خواهش و میلی که به تفریح و سرگرمی دارد پیروی میکند.
هدیه کردن، زیباترین طریقه ی از دست دادن است.
گرم تماشای کوهستان، تنگِ غروب به تو فکر میکنم. این فکر مثل مدّی در درونم رخ میدهد. دوستت دارم با تمام ژرفای هستی. مصمم و مطمئن منتظرت هستم. مطمئنم که ما میتوانیم خوشبخت باشیم، مصمم که با تمام توان یاریات دهم و اعتماد به نفست بدهم. اگر تو به من کمی کمک کنی، خیلی ناچیز، کافیست که با آن کوهها را بلند کنم.
« اونجا رو نگاه کن. » برگشتم و نگاه کردم، چهار عقرب پوستسفید آنجا بودند، کشندهترین عقربها. مادر گفت « اون عقربها از خیلی از آدمها با گذشتترن. » دمپاییاش را برداشت و با یک ضربهٔ مرگبار هر چهار عقرب را کشت، با دست جنازههای لهشده را برداشت و به گوشهای انداخت. گفت « گذشت یه جادهٔ دوطرفه نیست. »
نائوکو ادامه داد: « اما حقیقت این است که من نقاط ضعفش را هم دوست داشتم. به همان اندازه که عاشق خصلتهای خوبش بودم، عاشق نقاط ضعفش هم بودم. مطلقا هیچ بدجنسی و تزویری در وجودش نبود. ضعیف بود. همین. سعی کردم این مطلب را به او بگویم اما حرفهایم را باور نمیکرد…»
خوب میرقصید و در جشنهای مدرسه آواز « بلو مون» رو میخوند. جوری آواز میخوند که قلب شنوندهها از شنیدن صداش مثل قلب بچه گربه ترسخورده ای میتپید.
معلوم شد که او جملههای خود را اختراع نمیکند بلکه تکه پارههای آنچه را که یک وقتی در گذشته شنیده است متناسب با وضعیت کنونی و آن چه میخواهد بگوید ادا میکند مثلا اگر بخواهد درباره غذا صحبت کند از کلماتی استفاده میکند که مردمی که با او غذا خورده اند از آن کلمات استفاده کردهاند یا در بیان جملههای لذت بخش از مطالب اشخاصی که در حالت خوشحالی دیده است بهرهبرداری میکند گفتارش تا اندازهای به صورتش میمانست زیرا صورتش گویی ترکیبی از اجزای صورتهای افراد دیگر میبرد یا شاید این عکسها از صورتهای قدیسین مختلف گرفته شده و صورت او را به وجود آورده بودند.
شک کردن چیز بدی نیست. اگر شک بکنی، یعنی اینکه زندهای. در جستوجویی.
اگر در زندگی چیزی واقعا برایت مهم است تمام تلاشت را بکن تا آن را از دست ندهی.
میدانم که ماندن در تاریکی چقدر به انسان صدمه میزند.
و من همینطور چشمهایم را بسته بودم چون با ندیدن اتفاقاتی که دور و برم میگذشت احساس امنیت بیشتری میکردم.
چون رسم زندگی این نیست. تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر میکنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور میکنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب اصلا با عقل جور در نمیآید.
جودی: وقتی آدم به کسی ، محلی ، یا روشی خاصی از زندگی عادت کرد و بعد آن را از دست داد یک جای خیلی خالی در دل آدم باقی میماند و یک نوع حسی مثل مالش رفتن دل به انسان دست میدهد.
دستهای تو در دست من است. امید تو با من است. اطمینان تو با من است. چه چیز ممکن است بتواند مانع پیشرفت من شود؟ کوچکترین لبخند تو مرا از همهٔ بدبختیها نجات میدهد. کوچکترین مهربانی تو مرا از نیروی همهٔ خداها سرشار میکند… یقین داشته باش که احمد تو مفلوک و شکستخورده نیست. تمام ثروتهای دنیا، تمام لذتهای دنیا، تمام عالم وجود، برای من در وجود « آیدا» خلاصه میشود. تو باش، بگذار من به روی همهٔ آنها تف کنم. بگذار به تو نشان بدهم که عشق، عجب معجزهیی است. تو فقط لبخند بزن. قول بده که فقط لبخند بزنی، امیدوار باشی و اعتماد کنی. همین!
هیچ وقت از ریزه کاریهای زندگی غافل نشو
آنها که منظور بدی نداشتند همان طور رفتار میکردند که افراد بدنیّت.
لبخند میزنم. چشمهایش را میبندد اما من چشمهایم را باز نگه میدارم و به او خیره میشوم. چهرهاش از آن چهرههایی است که آدم از نگاه کردن به آن اکراه دارد، چرا که آدم را در خود غرق میکند. وقتی فکرش را میکنم، میبینم میتوانم دائم نگاهش کنم. نمیتوانم عادی باشم و نگاهم را از او برگردانم زیرا او مال من است.
شغلها بو دارند… دست آخر هر آدمی شبیه شغلش میشود.
تنها کاری که باید انجام دهیم این است که درک کنیم همه مان بنا به دلیلی به این جهان آمده ایم که باید نسبت به آن خود را متعهد کنیم. آنگاه هست که میتوانیم بر رنجهای بزرگ و کوچک خود بخندیم و بدون ترس پیش برویم و آگاه باشیم که در هر گام ما مقصودی و منظوری نهفته است.
اگر اسم بیمه ی عمر بیمه ی مرگ بود، هیچ کس آن را نمیخرید