
آنچه پیوندتان میداد فقط دستهاتان بود. پیش پایش زانو میزدی تا بر این رابطه نامی بگذاری. او ایستاده پیش روی تو، تو زانو زده در پایش، پاهایش را بغل میکردی محکمتر و محکمتر دستهایت را تا کمرش بالا میبردی و او خم میشد و فقط دستهایت را میگرفت، تو همیشه فروتر، خاکسار، او همواره فراتر. بلند میشدی، ایستاده میطلبیدیش، دستهایتان به هم پیوندتان میداد و نگاهتان میداشت، بینیاز از هر کار دیگر، به هم پیوسته و ماندگار، و تو جای او را میگرفتی، و باورت میشد که تصاحبش میکنی، همانطور که او تصاحبت میکرد، و میگفتی: خاویر یاد بگیر که همه هوسهایت را برآورده کنی، سرت را بگذار روی سینه من و بیدار نشو تا وقتی که روز به گرمای تن ما شود و النا در بزند...
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
بعضی افکار از بمب هم مخربترند.
ما همه برگ داریم. وقتی برگها پزمرده میشوند، دیگر آدم بزرگ نمیشود، چون ایام کودکی سپری شده است. وقتی پیر و چروکیده میشویم، برگها رشد واژگونه میکنند، چون عشق رخت بر بسته است.
اگر الان بروم پیش اگنس، یعنی برای همیشه رفتهام، گفتنش راحت نیست گرچه دوستش داشتم و کنارش خوشبخت بودم، اما بدون او احساس آزاد بودن میکردم. برای من هم همیشه آزادی مهمتر از خوشبختی بوده.
جرم نابخشودنی، داشتن اهداف پست است نه شکست خوردن.
اغلب خیال میکنند که مرغهای دریایی، غم بزرگی در دل دارند و حال آنکه، این خیالی پوچ است. اشکالات روانی خود آدم است که این احساس را به وجود میآورد. آدمی، همه جا چیزهایی میبیند که وجود ندارد. این چیزها در درون خود آدم است. همه به یک درونگو مبدل میشویم که همه چیز را به زبان میآورد.
بیشتر ما از والدینمان انتظار داریم که همیشه طبق یک روش مشخص رفتار کنند، یا نیازهای ما را پیشبینی کنند و دقیقا بدانند چه در دل ما میگذرد، حتی شده از طریق جادوجنبل؛ اما پدر و مادر تو مانند خودت، موجودات کاملی نیستند و مجموعهای از احساسات و افکار پیچیده هستند. پس طبیعی است که آنها هم حواسشان پرت باشد و بعد از یک روز بد، با تو بخندند.
این جا هیچ چیز شبانه ای وجود ندارد. این حجم خاکستری که ابتدا تیره و سپس آشکارا کدر و مات میشود، در هر حال، درخشان است.
آگاهی ارزشمندترین کالاست. باید معامله بکنیم؟ من در ازای یه عضو، آگاهی رو معامله میکنم
قانون جاذبه شماره ۳۸ کمی دوری گزیدن از او، به اضافه ظاهری که نشان از تسلط شما بر خودتان داشته باشد او را نگران از دست دادن شما میکند.
راستی میدانی الان در حال خواندن چه کتابی هستم؟ دزیره. ماجرایش را میدانی یا نه؟ او چیزی نمانده بود زن ناپلئون شود.
او این قدرت را داشت که خودش را آموزش دهد. خیلیها میتوانند خودشان را پرورش دهند.
آدمهای رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچچیز جالب و خوبی در عشق یکطرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است، کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمیدهد ممکن است در کتابها هیجانانگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیر قابل تحملی خستهکننده است.
به من گفت بیماریاش چیست: مطمئن بود مبتلا به استیصال بالینی است، پدیدهای که بسیاری از انسانها دچارشاند و هنوز هیچیک از شرکتهای دارویی « به فکرش نیفتادهاند. »
چیزی در نگاهشان بود که مرگ و ابدیت و دریا و بیکرانگی را به یاد میآورد. نه، دخترانی نبودند که قابل وصف باشند… دخترانی که مردها بتوانند آنها را چهارچوب داستان و تخیلات خویش قرار بدهند.
اما روال عادی زندگی من گویا این بود که هیچ چیز به روال عادی خود برنگردد.
میدونید به این بولدوزر چهقدر آسیب میرسه اگه از روی شما رد بشه؟ +چقدر؟ هیچی
غم هایی که خداوند به سوی ما میفرستد، استقامت و آرامش به همراه میآورند، اما غم هایی که ناشی از حماقت و ضعف خودمان باشند، بسیار طاقت فرسایند.
یک هنرمند، مرگ را همیشه با خود یدک میکشد؛ درست مانند کشیشی که همیشه کتاب مقدس را با خود حمل میکند.
این بسیار غم انگیز است که ما راه بچه هایمان را برای آنکه چیزی مستقل از ما و حتی مخالف ما شوند، ببندیم. این فاجعه ای جبران ناپذیر است.
از دل همان روح پیر و کثیف، عشق و موسیقی را ابداع کردم، بوی انگور فرنگیهای به گُل نشسته، تا از خودم بگریزم.
کسانی که پیامک و ایمیل را ساخته اند، نمیتوانند اضطراب و پشیمانی ناشی از پیامکهای بی پاسخ را در ذهنشان تصور کنند.
کتابها تجربهاند؛ کلماتِ نویسندگان آرامشِ عشق را، احساس خرسندی از داشتن خانواده را، عذاب کشیدن از جنگ را و حکمت خاطرات را نشان میدهند. اشکها و لبخندها، لذت و درد، همهٔ چیزهایی که وقتی روی مبل بنفشم مشغول خواندن کتاب بودم بهسراغم آمدند. هرگز اینقدر بیحرکت ننشسته بودم و درعینحال اینهمه تجربه کسب نکرده بودم.
باید برای آرزوهایمان مرزی قائل شویم، اشتیاقمان را مهار کنیم، بر خشممان چیره شویم و همواره این واقعیت را در نظر داشته باشیم که هرکس قادر است تنها به سهم کوچکی از آنچه ارزشِ داشتن را دارد، دست یابد… پ. ن: وسطهای کتابه و لحظه به لحظه داره جذابتر میشه; )
ترس چیزیه که حسش میکنی ولی شجاعت چیزیه که انجامش میدی.
من زندگی را جوانی میخوانم، زندگی آمیخته با امید، عشق و شادی را. هر کس این سه گل سرخ را در فلبش داشته باشد، جوانی را در خود و برای خود و با خود دارد. من همواره تو را با این سه گل سرخ که در وجود سرشار از ملایمتت پنهان بودند، میدیدم.