ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب 1984
1984جورج اورولجورج اورول

۱۹۸۴ داستان قدرت در جامعه سیاسی است، قدرت با برنامه‌ای دقیق در انتها بر همه چیز فایق می‌آید. بر شرافت، بر عقل، بر آزادی، بر عشق و ...

وقتی کسی را از دست می‌دهید، دلتان برای خاطرات عجیبش تنگ می‌شود. دلتان برای چیزهای کوچکش تنگ می‌شود، برای لبخندش، رفتارش، آنطور که توی تخت از این پهلو به آن پهلو می‌شد یا اینکه به خاطرش رنگ دیوارها را عوض می‌کردید.

چرا آدم نباید گاهی هم بی‌نزاکت و پست باشد، آن هم در کشوری که به این آسانی و راحتی با آدم رفتار می‌کنند و این امر خیلی هم طبیعی تلقی می‌شود.

اگر بخواهیم جنگ سه ابر قدرت را با معیارهای جنگ‌های قبلی بسنجیم ،می بینیم که فقط خود را فریب داده ایم. این جنگ ،جنگ حیواناتی است که نحوه ی قرار گرفتن شاخ هایشان آن‌ها را از درگیری با یکدیگر منصرف می‌کند.

از پشت یکی از درهای بسته صدای خنده می‌آید، صدای خنده یک مرد و نیز یک زن. دیرزمانی است که این صدا را نشنیده‌ام.

اما اگر بچه‌ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‌دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله…انگار از پیش‌نهادم جا خورد، چون که گفت: . -ببندمش؟ چه فکر‌ها. -آخر اگر نبندیش راه می‌افتد می‌رود گم می‌شود. . دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد: . -مگر کجا می‌تواند برود؟. -خدا می‌داند. راستِ شکمش را می‌گیرد و می‌رود…. بگذار برود…اوه، خانه‌ی من آن‌قدر کوچک است! و شاید با یک خرده اندوه در آمد که: . -یک‌راست هم که بگیرد برود جای دوری نمی‌رود… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل سوم

من با تو سرچشمه‌ای از زندگی را بازیافته‌ام که گمش کرده بودم. شاید آدم برای اینکه خودش باشد به بودن کسی نیاز دارد. معمولاً همین‌طور است. من به تو نیاز دارم تا بیشتر خودم باشم. این چیزی‌ست که می‌خواستم امشب با ناشیگری‌ام در عشق به تو بگویم. بابت دستخط هم مرا ببخش. خودکارم را گم کرده‌ام و دارم با یک قلم به‌دردنخور می‌نویسم.

« علت ساده است و برای شما خواهم گفت، [البته] نه با تحقیر ویژه‌ی قضاوت، بلکه با دلهره‌ی کسی که هم‌دستی خود را با دورانش بیش از آن می‌شناسد که گمان کند از هر سرزنش مبراست. »

آنچه از بیرون به حواسمان عرضه می‌شود، می‌تواند تأثیر ژرفی بر افکار و عواطف درونی ما داشته باشد. به عبارت دیگر ذهن می‌تواند به‌واسطهٔ حواس هدایت شود. این ایده همواره افراد باهوش را رنجانده است؛ چرا که مرکز هوش شناختی را دور می‌زند و خلاف این ایده است که ذهن در درجهٔ اول تحت‌تأثیر اطلاعات و استدلال‌هاست.

مگر همه ی ما نمی‌خواهیم پیامی از خود به جا گذاریم که اثری داشته باشد؟ حتی اگر آن اثر بد باشد؛ پیامی که نتوان حذفش کرد.

آیا حق نداشتم به ستوه آیم؟آیا به راستی دنیا برای او در همین مردک فرانسوی خلاصه شده؟یا به مستر آستلی نظر دارد؟من واقعا سر از کارش در نمی‌آورم. در عین حال،خدایا،چه عذابی کشیده ام!

مسائل مهمی هست که اجازه‌ی انجام یا عدم انجام آن را داریم و لزومی ندارد که حتما آنها را درک کنیم یا حتی درباره‎شان حرف بزنیم.

سالهاست به این نتیجه رسیده ام که خوشبخت‌ترین آدم‌ها -اگر اصلا آدم خوشبختی وجود داشته باشد- کودکان هستند و پیرزن‌های بی سواد.

قانون جاذبه شماره ۴۰ هنگامیکه غر می‌زنید، این شمایید که تبدیل به « مشکل» می‌شوید و او شما را، با خاموش کردن صدایتان حل می‌کند. اما وقتی غر نمی‌زنید، او مشکل را حل می‌کند.

آقای لوی گفت: « ببین! داری عصبانیش می‌کنی فلورانس نایتینگا. با این چس مثقالی که از روان‌کاوی می‌دونی فقط باعث میشی اون یک ذره چیزی هم که تو کله‌ش مونده نابود بشه. تنها چیزی که می‌خواد اینه که بازنشست بشه و بخوابه. »

جوان سرگشته ای از پیرمرد پرسید: ((بزرگترین نیرنگ دنیا چیست؟) ) پیرمرد گفت: آن است که اختیار زندگیمان از دستمان خارج شده و از آن پس سرنوشت حاکم بر زندگی شود. .

هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است. فقط رفت و آمد است. افت و خیز است معاشرت می‌کنند و اسمش را می‌گذارند عشق

نقش یک روح نیکوکار را بازی کردن، فقط کار آن هایی بود که در زندگی از تصمیم گیری می‌ترسیدند. پذیرفتنِ نیک سرشتی خود همیشه آسان‌تر از رویارویی با دیگران و جنگیدن برای حقوق خود است. شنیدن یک توهین و پاسخ ندادن همواره آسان‌تر است تا درگیر نبرد با شخصی نیرومندتر از خود شدن؛ همواره می‌توانیم بگوییم سنگی که دیگران سوی ما انداخته اند، به ما نخورده است، و تنها شب هنگام _وقتی که تنهاییم و زن یا شوهرمان، یا هم اتاقی مان در خواب است_ تنها شب است که می‌توانیم در سکوت به خاطر جبن مان بگرییم.

مشکل مردم این است که به قدری عاشق باورهایشان هستند که تمام الهاماتشان یا باید قطعی و جامع باشد یا هیچ. نمی‌توانند این احتمال را قبول کنند که حقیقتشان شاید فقط عنصری از حقیقت را داشته باشد. پس شاید این احتمال وجود داشته باشد که بعضی بیماری‌ها زاده ذهن باشند و از آنجایی که آدم هر چه قدر هم بدبخت شود باز هم دنبال بدبختی می‌گردد.

یکی از احمقانه‌ترین فرمولهای روانشناخت جدید اینست که میگویند: « علت میخواری معتادان اینست که نمیتوانند خود را با واقعیات سازگار کنند. » ولی آخر کسی که بتواند خود را با واقعیات سازگار کند که یک بی درد الدنگ است.

اما من به شمل می‌گویم که دشمنان خود را محبت نمایید و برای لعن کنندگان خود برکت طلبید و به آنانی که از شما نفرت کنند،احسان کنید و به هرکه به شما فحش دهد و جفا رساند،دعای خیر کنید. تا پدر خود را که در آسمان است پسران شوید،زیرا که آفتاب خود را بر بدان و نیکان طالع میسازد و باران بر عادلان و ظالمان می‌باراند.

هر تفسیری از آثار کافکا مستلزم خودافشایی و اعتراف است. چرا که خود کافکا با افشای درون خود، ما را به این بازی عجیب اعتراف واقعیت درونمان دعوت می‌کند.

بار دیگر سعی کرد در قلب خود به دنبال جایی بگردد که سخت نشده باشد، اما چیزی نیافت.

به گاه مصیبت هیچ چیز به فریاد آدمی نرسد جز شکیبایی

… مبادا گمان کنند زنان از مردان عقب ترند یا ناقص ترند! انسانی را از انسانی دیگر برتر دانستن و تبعیض قائل شدن خاص ما بندگان است؛ و گرنه نزد خداوند همه بندگان برابرند.

شمارش معکوس برای سال نو یعنی نه تنها ما بیشتر از همیشه وسواس زمان گرفته ایم بلکه نمی‌توانیم دست از شمارش همه چیز برداریم

خاطرات کاردینال دو رتز را کنار گذاشتم تا بعداً بخوانم (حیف!) و خودم را وقف خواندن داشتن و نداشتن همینگوی کردم. قطعاً صفحاتی هم داشت که خوب نوشته شده بود اما وای که چقدر همهٔ این‌ها فسیل است، ملال‌آور و غم‌انگیز است و چقدر بوی اتاق‌های پر از کاغذهای پاره‌پوره از آن حس می‌شود. همه چیز به هم ریخته، با بوی ملافه‌ها، بوی عرق شبانگاهی، کهنه‌پارچه‌های کثیف! نمی‌دانم چرا بعضی از این شخصیت‌ها مخصوصاً انتخاب کرده‌اند که « داشته باشند» ، اما مطمئن هستم، دست‌کم، باید دارایی‌شان را کمتر تو چشم ما می‌کردند تا بتوانیم بیشتر باورشان کنیم. این‌طور سنگین‌تر می‌شد. با خارج شدن از این حمام بخار خفه‌کننده، دوباره خودم را در بالزاک غوطه‌ور کردم. الآن دارم از روزم لذت می‌برم با خواندن کشیش دهکده. چه کتاب زیبایی!

کجا خواندم که یک محکوم به مرگ، یک ساعت پیش از اجرای حکم گفته بود، اگر قرار بود روی قله‌ی کوهی زندگی کنم، یا روی صخره‌ای نوک‌تیز که سطح کوچکی روی آن باشد، به اندازه‌ی گذاشتن پاها، سکوی کوچکی که همه سویش پرتگاه باشد، میان اقیانوسی بی‌پایان، در ظلمتی ابدی، در تنهایی مطلق، در معرض طوفان‌های دائمی، و اگر قرار باشد برای همه‌ی عمر، برای هزار سال، تا ابد روی یک متر جا بمانم، آن را به مردن ترجیح می‌دهم؟ زنده‌ماندن، زندگی کردن، به هر شکلی شده… پروردگارا، آخ که چقدر حقیقت دارد! انسان موجود پستی است… و از آن پست‌تر کسی که این پست بودن را سرزنش می‌کند.

ترس از سرنوشت مادر این بچه با ترس از سرنوشت شوهرم، یکی شده بود. انگار تو گردابی از نگرانی و خستگی گیر افتاده بودم. خبرهای کمی به شهر می‌رسید. تقریبا هیچ خبری از شهرمون به جایی نمی‌رفت. جایی خیلی دورتر از اینجا ممکن بود شوهرم سخت بیمار باشه، گرسنه مونده باشه و یا سخت کتک خورده باشه

من بارها زنبور قورت داده‌ام. و سالی حداقل دو بار یه پرنده می‌خوره به سرم. همیشه وقتی دارم سر یکی داد می‌زنم می‌خورم زمین. وقتی پیانو می‌زنم محاله درش رو انگشت هام بسته نشه. امکان نداره شب بخوام از رو ریل قطار رد بشم و یهو یه قطار بوق زنان نیاد طرفم، محاله موقع رد شدن از وسط محوطه‌ی چمن فواره‌ها کار نیفتن. هر نردبانی ازش رفتم بالا یه پله‌ش زیر پام شکسته. محاله ممکنه روز تولدم مریض نشم. هر بار سفر می‌کنم یه روز بعد از جشن می‌رسم به شهر. آخه آدم ممکنه به چندتا زن چاق بگه باردار شدنت مبارک؟ – کتاب ریگ روان اثر استیو تولتز [لینک مرتبط: معرفی کتاب ریگ روان]

اگر تمام آن « شور و هیجان‌ها» یا « جذابیت‌های دلبرانه» یا تمام رفتارهای زیرکانه دنیا را هم داشته باشید، اما نتوانید روی پای خود بایستید و به زنده بودن خود احترام بگذارید، نمی‌توانید نظر مرد را نسبت به خود تغییر دهید.

جز عشق هیچ چیز حقیقت ندارد.

چهل سال رعایت قانون به این معناست که جزایی سخت در انتظار اولین قانون‌شکنی‌ات است.

قاعده‌ی پانزدهم: خدا هر لحظه در حال کامل کردنِ ماست، چه از درون و چه از بیرون. هر کدام ما اثر هنریِ ناتمامی است. هر حادثه‌ای که تجربه می‌کنیم، هر مخاطره‌ای که پشت سر می‌گذاریم، برای رفع نواقص‌مان طرح‌ریزی شده است. پروردگار به کمبودهای‌مان جداگانه می‌پردازد، زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.

این روزها فقط ترس، تنفر و درد وجود داشت ولی عواطف و رنج‌های عمیق، هیچ ارج و منزلتی نداشتند.

هر کلام باید تأثیر گذار باشد، در غیر این صورت نباید گفته شود.

ما به دنبال اطمینان هستیم و از تردید و بی‌اطمینانی دوری می‌کنیم. می‌خواهیم بدانیم چه در انتظار ماست، کجا می‌خواهیم برویم و چه می‌خواهیم بپوشیم. می‌خواهیم آماده باشیم. ایمن باشیم. این خیلی فراتر از یک فکر و خیال است، بیشتر شبیه اعتیاد است.

بی‌خبر درست نیست. غیرمنصفانه است! مثل این است که یک مرد صبح از خواب برخیزد و آنچه را شب قبل سرمست و عاشقانه در گوش یک زن زمزمه کرده، فراموش و انکار کند.

اگر در زندگی به اندازه ی کافی صبر کنید تمام حسادت‌های تان بی معنا میشود

ما به آدمهایی محتاج هستیم که خود را مدیون زندگانی بدانند نه طلبکار آن. به آدمهایی محتاج هستیم که به زندگانی عشق داشته باشند نه کینه. به آدمهایی محتاج هستیم که به آینده بچه هایشان فکر کنند نه به گذشته پدرهایشان. ما از فرومایگی‌ها استقبال نباید بکنیم، بلکه می‌خواهیم اول چنین روحیه‌های بیماری را در هم بشکنیم.

یک روز در حین خداحافظی ، دست خود را پیش آورد و ب من گفت: بدرود ورترِ عزیز! ورترِ عزیز! این نخستین بار بود ک از کلمه ی عزیز برای من استفاده می‌کرد و شادی ک از شنیدن این سخن در وجودم احساس کردم تا مغز استخوانم نیز نفوذ یافت! آن را صد بار با خود تکرار کردم و در هنگام شب ، آن هنگام ک قصد رفتن ب بستر را داشتم و در حالی ک راجع ب انواع چیزها با خود سخن می‌گفتم ، ناگهان با خود گفتم شب خوش ورترِ عزیز! و نتوانستم از کار خود ب خنده نیفتم.