ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب بهار 63
بهار 63مجتبی پورمحسنمجتبی پورمحسن

من خیانت می‌کنم. به خودم خیانت می‌کنم. به چیزهایی که فکر می‌کنم. خیلی‌ها فکر می‌کنند آدم اول خیلی با خودش کلنجار می‌رود، خیلی آره نه می‌گوید تا بالاخره تصمیمش را می‌گیرد. اما همه آدم‌ها خیانت می‌کنند بعد برایش دلیل پیدا می‌کنند. من هم وقتی به تهمینه خیانت کردم دنبال این توجیهات بودم. ساعت‌ها می‌نشستم رو به دیوار یا از پنجره زل می‌زدم به محوطه مجتمع پردیس و دنیایی را تصور می‌کردم که زندگی با تهمینه برآورده‌اش نکرده بود. دنیایی که همان موقع خلق می‌کردم تا توجیه کنم...

اگر بپذیریم هنر قدرت تغییر ما را به سمت بهتر شدن دارد باید از این مسئله هم آگاه باشیم که معکوس هنر که منظور از آن معکوس ارزش‌هایی است که در آثار خوب هنری جای گرفته است، هم می‌تواند برای‌مان مضر باشد. نمی‌توانیم هم ادعا کنیم هنر باعث تعالی ماست و هم این‌که زشتی تأثیری بر ما نخواهد داشت. تجلیل به حق از آزادی در مقام یک اصل سازمان‌دهنده در دموکراسی، ما را در برابر این حقیقت دشوار کور کرده است: این‌که آزادی را باید در برخی زمینه‌ها به دلیل سلامت خودمان محدود کنیم. ‬‬‬‬‬

چنان از واقعیت به دورند که با سکوت یکسان اند.

این احساس که آدم کاملاً تنهاست و صبح روز بعد تکلیفی وحشتناک اما گریزناپذیر در انتظار اوست.

اگر مرد مانند یک جنتلمن برخورد کند، او نیز رفتار خوبی دارد، وگرنه خود را با ظرافت کامل، عقب می‌کشد.

وقتی که سنگی را در آب بیندازی آن سنگ برای رسیدن به قعر آب نزدیک‌ترین و سریع‌ترین راه‌ها را برمی گزیند، سدهرتها نیز چون تصمیم و نیتی داشته باشد همان طور است.

گفت: « عجب الاغی هستی! تو این‌قدر نفهمی که تا بحال متوجه نشده‌ای که عقل و خوشبختی مانعه‌الجمع است؟ هیچ فرد عاقلی نمی‌تواند خوشبخت باشد، زیرا درنظر عاقل زندگی یک امر واقعی است و او می‌بیند که این امر واقعی چه چیز وحشتناکی است. فقط دیوانگان می‌توانند خوشبخت باشند، و آن‌هم نه‌بسیاری از آن‌ها.

آن‌گونه که تجربه نشان‌داده، متاسفانه ازدواج عشق را می‌کشد.

نمی داند این آغاز پایان است. چون نزدیک است اتفاقی بیفتد، واقعه ای که پس از آن هیچ چیز مثل گذشته نخواهد ماند.

برآمدن از پس چالش‌های زندگی مثل هر فیلمی شما هم یک فیلمنامه دارید. در زندگی‌تان شخصیت‌هایی معیوب و جالب وجود دارند که زندگی پویا و پرجنب‌وجوشی را از سر می‌گذرانند. شما از طریق کلمات، افکار و رفتارهایتان، در حال نوشتن و خلق و گذران فیلمنامه زندگی‌تان هستید. به‌صورت هدفمند زندگی‌تان را به‌سمت شکست هدایت نمی‌کنید؛ شما برای موفقیت خلق شده‌اید و این را می‌دانید. با نشناختن قدرت و توانایی‌هایتان از داستان اصلی دور می‌شوید. به همین دلیل هم ناآگاهی از اینکه برای غلبه بر چالش‌های زندگی روزمره‌تان به چه چیزی نیاز دارید، خطرناک است.

گوریو، در سال اول، اغلب هفته ای یکی دوبار بیرون غذا می‌خورد ولی بعد، بدون اینکه کسی متوجه باشد، به بیش از دو بار در ماه نرسید. این مهمانی‌های خارج مسیو گوریو، که به نفع مادام وکه بود، به مذاقش خوش می‌آمد. اما کم شدن تدریجی این غیبت‌ها و غذا خوردن او به طور منظم در این خانه باعث نارضایتی مادام وکه گردید. مادام وکه علت این امر را دو چیز می‌دانست یکی کم شدن تدریجی ثروت گوریو و دیگری تعمد او به آزار دادن و ضرر رساندن به صاحبخانه. یکی از منفورترین عادات این قبیل مغزهای ضعیف این است که پستی‌های خود رابه دیگران هم نسبت می‌دهند. بدبختانه، در اواخر سال دوم، مسیو گوریو از مادام وکه تقاضا کرد که به طبقه دوم نقل مکان کند و خرج پانسیونش را به سالی نهصد فرانک تخفیف دهد و با این عمل یاوه گویی‌های اطرافیان خود را موجه کرد. به قدری حالا مقتصد شده بود که در زمستان هم آتش در اتاقش روشن نمی‌کرد. بیوه زن اصرار داشت که این مبلغ قبلا پرداخت شود. مسیو گوریو قبول کرد و از این تاریخ به بعد، مادام وکه به جای مسیو گوریو او را بابا گوریو خواند.

اینکه یک رهبر باید همه چیز را بداند تصور غلط ذایجی است.

دختر جوان و زیبایی چون تو نیازی ندارد که به حضور عشق ایمان بیاورد؛ او خودش جلوه ی عشق است.

به همان صورت که لباس زیبا نشان از آدم‌بودن نمی‌دهد، برای شاه شدن هم کافی نیست که فقط عصای پادشاهی را داشته باشی و این حقیقتی است که نباید هیچوقت آن را فراموش کرد.

شما میگویید که زن‌ها در جامعه ی ما در زندگی علایقی دارند که با علایق روسپیان شباهتی ندارد. من میگویم نه و دلیل دارم. اگر آدم‌ها در زندگی هدف‌ها و آرمان‌های مختلف داشته باشند و درون مایه زندگی شان با هم یکسان نباشد این تفاوت ناگزیر در صورت شان منعکس میشود و آنها را ناهمسان میسازد. حال آنگه میبینیم ظاهر آنها متفاوت نیست. آن زنان نگون بخت و خوار شمرده را تماشا کنید و آنها را در کنار بانوان محترم و بلندپایه اعیان بگذارید. همان لباس ها، همان عطرها، همان بازوان و شانه‌ها و سینه‌های عریان و همان لباس‌های چسبان

با تفکر در مورد نیروهای سرمایه‌داری و نیز تأثیر آن‌ها بر زندگی خصوصی‌مان، توجه‌مان را از تجربه‌های دم‌دستی دور و معطوف به تبیینی فراگیرتر می‌کنیم و همین کار باعث می‌شود بارِ گناه تا حد زیادی از دوش ما برداشته شود. منظور این نیست که سرمایه‌داری بسیار بد و زننده است. این حقیقت که کار کردن زیر لوای سرمایه‌داری بعضی مواقع بسیار طاقت‌فرسا و پراسترس است، لزوماً بدین معنا نیست که این کارها ارزش انجام ندارند یا گزینهٔ دلپذیرتری در این دنیا وجود دارد. مثلاً ما پذیرفته‌ایم که بزرگ کردنِ کودکان اغلب کاری دشوار و پراسترس است، اما نمی‌گوییم که فرزند آوردن ارزشش را ندارد. مسئله فقط این است که نسبت به گذشتگان بهتر می‌توانیم، بزرگیِ چالشی که با آن روبه‌رو هستیم را به حساب بیاوریم. همهٔ ما جمعاً در عصری زندگی می‌کنیم که رقابت و ناامنی بسیاری مسئلهٔ شغل را در بر گرفته است، و این نه خطای ماست و نه خطای هیچ‌کس دیگر. بنابراین اگر اغلب احساس استرس شدید داریم، تماماً تقصیر ما نیست.

وقتی دچار پریشانی و خشم هستیم، گاهی افرادی مهربان می‌کوشند، در سطح معناشناختی، واقعیات و ایده‌هایی را پیش بکشند تا ما را آرام کنند: می‌کوشند بر فکر ما تأثیر بگذارند و از طریق استدلال‌های دقیق پریشانی ما را تسکین دهند. اما مثل قضیهٔ سربروس برخی مواقع ممکن است شیوهٔ مؤثرتر برای مواجهه با مشکل این باشد که از طریق حواس ما را تسکین دهند. چه بسا لازم باشد پیش از اینکه اصلاً بتوانیم به هرگونه دلیلی گوش دهیم (از طریق یک لالایی یا یکی از پیش‌درآمدهای شوپن) آرام و معتدل شویم.

خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن می‌شود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمی‌کنی، فرش را وجب به وجب دست می‌مالی، اما نیست. فکر می‌کنی خب حتما یک جایی گذاشته‌ام که حالا یادم نیست، بعد بی‌آنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر خراشی می‌کشی و می‌نشینی…

« همه دنیامه. » « هیچ وقت دیگه همچین چیزی رو در مورد هیچ کی نگو. حتا در مورد من» . این مامانم بود.

‌یک مرد خاله زنک همیشه قایل تحقیر است ما آدم‌ها غرور، حسادت، رقابت و هزار انگیزه‌ی دیگر برای خوار کردن همدیگر داریم اما مردی که تهمت و افترا بزند باید اول از مرد بودن خود دست بکشد و سپس رسوا کردن بقیه را آغاز کند.

اگر می‌دانستی چه قدر محتاج نوازش‌های تو هستم! اگر می‌دانستی چه قدر مشتاق آنم که با من سخن بگویی، به من بگویی که مرا دوست می‌داری، به من بگویی که خوشبختی، به من بگویی که چه فکر می‌کنی، چه می‌خواهی، و فردای طلایی مشترک‌مان را چه جور می‌بینی… افسوس آیدای کوچک من، کاش می‌دانستی که حاضرم به جای هر دقیقه که با من از قلبت سخن بگویی، یک سال از عمرم را بدهم. کاش می‌توانستی حدس بزنی که چه قدر دوست می‌دارم با زبان خودت از محبت خودت با من حرف بزنی… دهان و لبانت به قدر چشم‌ها و دست‌هایت دوستم ندارند: دستان مهربانت دست‌های مرا میان خود می‌گیرند و چشم‌های عجیب تو (که برای توصیف آن‌ها کلمهٔ « زیبا» کافی نیست) مرا زیر نوازش نگاه‌هایت به خواب می‌برند؛ اما لبانت… نه! آن‌ها نه با کلمه‌یی و نه با بوسه‌یی… نه! آن‌ها با من یگانه نیستند.

چه‌قدر شادی‌بخش بود گریختن به جایی دور از کیهان، تا آن‌جا که زندگی خود را به گونه‌ای دیگر نمایش می‌دهد و نیازی به یک جسم نیست!

کارل یونگِ روانشناس می‌گوید « تا زمانی که ناخودآگاه را خودآگاه نکنید، زندگی شما را هدایت خواهد کرد و اتفاقات رخ‌داده را سرنوشت قلمداد می‌کنید» .

برای انجام دادن کار خوب، فقط باور اینکه حق با توئه و انگیزه‌های درستی داری، کافی نیست.

کارهایی است که از سر علاقه می‌کنیم… و کارهایی از سر اجبار به زیستن - ج۱

بوی پیرهنت این‌جا و اکنون. کوه‌ها در فاصله سردند. دست در کوچه و بستر حضور مأنوس دست تورا می‌جوید، و به راه اندیشیدن یأس را رَج می‌زند. بی‌نجوای انگشتانت فقط. و جهان از هر سلامی خالی است.

ای طراوت خشکی ناپذیر رودخانه ها، ای فوران بی پایان جویباران، شما آن اندک آب گرد آمده در جوی نیستید که چندی پیش دستانم را در آن فرو بردم، آبی که چون طراوت خود را از دست داد به دور ریخته می‌شود. ای آب جوی، تو همچون خرد آدمیانی و ای خرد آدمیان، تو از طراوت خشکی ناپذیر رودخانه‌ها بی بهره ای.

عشق‌های بزرگ و حقیقی در این دنیا اندک‌اند و آدم حق ندارد بگذارد بدون هیچ‌گونه اثری نابود شوند و از بین بروند.

-من همیشه فکر میکردم آدمها اعداد را اختراع کرده اند. +نه ابدا،اگر این جور بود که درک اعداد تا به این حد سخت نبود. نیازی هم به ریاضی دان‌ها نبود. در واقع هیچ کس نمیداند اعداد کی به وجود آمدند یا کی انسان‌ها از وچود اعداد آگاه شدند. اعداد همیشه در زندگی بشر بوده اند.

روش صحیح مطالعه رفتار بشر مطالعه جنس مرد است.

نائوکو ادامه داد: « اما حقیقت این است که من نقاط ضعفش را هم دوست داشتم. به همان اندازه که عاشق خصلت‌های خوبش بودم، عاشق نقاط ضعفش هم بودم. مطلقا هیچ بدجنسی و تزویری در وجودش نبود. ضعیف بود. همین. سعی کردم این مطلب را به او بگویم اما حرف‌هایم را باور نمی‌کرد…»

انسان در زندگی واقعی چنانچه مجبور باشد، اگر بخواهد دوام بیاورد و از نفس نیفتد، دائما احساسات خود را با اوضاع اطرافش تطبیق می‌دهد، با آن‌ها محتاط رفتار می‌کند، آنچه را دوست می‌دارد در قالب صدها نقش کوچک روزمره بروز می‌دهد، آن‌ها را موزون و متعادل می‌کند، برای این که ساختار کلی از هم نپاشد. چون خود جزئی از آن است.

هرچه بیشتر خودتان را بشناسید و به‌وضوح بیشتری بدانید که می‌خواهید چه کسی باشید، راحت‌تر می‌توانید به آرزوها و رؤیاهایتان تحقق ببخشید. افراد موفق کارهایی را که باور دارند انجام می‌دهند و این مهم‌ترین بخش از زندگی آرمانی آن‌هاست. شما هم می‌توانید این کار را انجام دهید.

تا حالا با خودت فکر کرده‌ای چرا مثبت‌گرایی را به عنوان پاسخی به زندگی‌ات در نظر گزفته‌ای؟ آیا تا حالا توجه کرده‌ای وقتی ظاهرا با افراد منفی‌باف روبه‌رو می‌شوی یا در موقعیت‌های منفی احاطه می‌شوی و می‌خواهی تحت تاثیر قرار نگیری، چه حالی به تو دست می‌دهد؟ درست است؛ اهمیتی ندارد چه اندازه در تلاشی که از این افکار دوری کنی، حتی گاهی چنگال افکار منفی قدیمی در تو چنگ می‌زنند.

فیزیک سرش رو تکون داد،به آرتور و فنچرچ اعتنایی نکرد و عوضش به کارهای دیگه رسید: باعث شد که ماشین‌ها همچنان در اتوبان حرکت کنند و چراغ‌های برق خیابون‌ها روشن بمونن و مخصوصا باعث شد که اگه لقمه‌ی نون کسی از دستش بیوفته حتما با طرف کَره‌ایش به زمین بیوفته.

شاید تخریبِ محله کاری درشت باشد و درست نباشد، اما خود ما نیز گاهی اوقات، خاصه وقتی لافِ در غربت زده باشیم، از رودررو شدن با گذشته‌ی خود هراسان می‌شویم. این امری طبیعی است. هر چه‌قدر بیش‌تر از گذشته‌ی خود فاصله گرفته باشی، بیش‌تر از رودررو شدنِ با آن خواهی ترسید… مگر آن که ادا درنیاورده باشی، بی تصنع زیسته باشی و هنوز نیز همان‌گونه باشی که بودی… و این از خواصِ مومن است.

زندگی با آدم‌های دیگر چندان سخت نیست؛ ولی میزان درک آن هاست که ما را با مشکل روبه رو می‌کند.

دربارهٔ احیای ازدواجش (داستان زنی که موفق می‌شود بدنِ خود را تصرف کند و در مقابل مردی که موفق می‌شود ذهنِ خود را تصرف کند و درنهایت زن و مردی که موفق می‌شوند با شجاعتی طاقت‌فرسا دوباره به یکدیگر اعتماد کنند)

هیچ شبی نیست که ژرفای تاریکی اش در نهایت رخنه ناپذیر باقی بماند، حال چه به کمک نور همان آسمان تیره و تار، چه به مدد نور خود زمین.

مرگ منتظر بود، چون او می‌خواست مسیرش را اصلاح کند، نوشیدنی افراطی و دارو را کم کند. فکر می‌کنید فضولی می‌کنم؟ چرا؟ قبلا هم گفتم عاشق شاگردانم هستم. تعریف کردم که غم‌انگیز‌ترین دیدارهای من با آن‌هایی‌ست که خیلی زود می‌روند. گفتم که تمام آینده را می‌بینم. فکر می‌کنید تقسیم این قدرت فراتر از توان من است؟ آیا باید همیشه صبر کنم تا موسیقی بمیرد؟

خسته و کوفته از بی خوابی، به کارگاه آئورلیانو رفت و از او پرسید: « امروز چه روزی است؟» . آئورلیانو جواب داد: « سه شنبه» . خوزه آرکادیو بوئندیا گفت: « من هم همین فکر را می‌کردم، ولی یک مرتبه متوجه شدم که امروز هم مثل دیروز، دوشنبه است. آسمان را ببین، دیوارها را ببین، گل‌های بگونیا را ببین، امروز هم دوشنبه است! » . آئورلیانو با آشنایی به خل وضعی پدرش اهمیتی به گفتهٔ او نداد. فردای آن روز، چهارشنبه، خوزه آرکادیو بوئندیا وارد کارگاه شد و گفت: « وحشتناک است! می‌بینی هوا چطور است؟ ببین خورشید چه حرارتی دارد؟ درست مثل دیروز و پریروز، امروز هم دوشنبه است! » .