
افسوس. چشمهای تو که مثل خون در رگهای من دوید، یکبار دیگر مرا به زندگی بازگرداند. تصور میکردم خواهم توانست به این رشته پر توان عشقی که به طرف من افکنده شده است چنگ بیندازم و یکبار دیگر شانس خودم را برای زندگی و سعادت آزمایش کنم. چه میدانستم که برای من، هیچگاه "زندگی" مفهوم درست خود را پیدا نخواهد کرد؟ چه میدانستم که دربدری و بیسر و سامانی سرنوشت ازلی و ابدی من است. چه میدانستم که تلاش من برای نجات از این وضع، تلاش احمقانهای بیش نیست؟
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
روانکاوها میگویند در رحم مادر و در نوباوگی، در آن بهترین لحظات، رفتار والدین مهرورز با ما طوری بوده است که بعدها امید داریم معشوق نیز چنین رفتاری داشته باشد و این همان وضعیت عشق است. والدینمان میدانستند چه موقع گرسنه و خستهایم، اگرچه نمیتوانستیم اینها را به زبان بیاوریم. نیازی به تلاش کردن نداشتیم. آنها کاری میکردند که کاملاً احساس امنیت کنیم. با کمال آرامش ما را در آغوش میگرفتند. در نتیجه ما در حال فرافکنیِ یک خاطره به آینده هستیم. بر اساس آنچه زمانی برایمان رخ داده است، انتظار آیندهای را میکشیم که دیگر ناممکن است.
قربانیها و نجاتدهندهها هر دو از یکدیگر برای دستیابی به سرخوشیهای عاطفی استفاده میکنند. همچون اعتیاد به یکدیگر است. جالب اینجاست که این اشخاص وقتی با افراد سالم از لحاظ عاطفی آشنا میشوند، اغلب احساس بیمیلی میکنند یا پیوند عاطفی میانشان برقرار نمیشود. آنها افراد سالم و قوی از لحاظ عاطفی را رد میکنند، چون مرزبندیهای روشن افراد قوی، به اندازهٔ کافی هیجانانگیز نیست تا سرخوشیهای مداوم لازم را برای فرد حقبهجانب تأمین کند.
سوای همهٔ اینها، من خودم هم به توان تو نیاز دارم، چون دیگر اعصابم نمیکشد. ازسرگیری ارتباط با سینما به نحسی خورده و فقط توانستم دو روز فیلم بگیرم. کاش میشد عقب بیفتد! میبینی که باید هر کار میتوانی بکنی که تعادل روحی و جسمیات برگردد: این مال ماست. تمام توانم را به کار بردم تا بتوانم اینها را به تو بگویم. اگر تسلیم میشدم تو فقط فریادی میشنیدی که مدام تو را طلب میکرد؛ صادقانه بگویم که دیگر نمیتوانم بدون تو زندگی کنم. دقیقاً به این خاطر است که میخواهم زندگی کنم و تو زندگی میکنی با عمری دراز. اما دوست ندارم به این فکر کنم؛ احساس میکنم خودم هم دیوانه شدهام. مراقب خودت باش. خوب شو. دوستت دارم بدیهی مثل زندگی.
نکته ی جالب توجه این که در فیلمهای مخصوص رده ی سنی شش سال به بالا، همیشه تعداد خیلی زیادی روسپی ایفای نقش میکنند. من هنوز درک نکرده ام که بر اساس چه معیاری کمیتههای ویژه، این فیلمها را مخصوص یک رده ی سنی خاص تعیین میکنند. زنانی که در این گونه فیلمها بازی میکنند، یا طبیعتا رفتاری غیراخلاقی دارند و یا فقط با توجه به شرایط اجتماعی به این راه کشیده شده اند. در هر حال، هرگز اثری از مهربانی در آنها دیده نمیشود.
بیشتر مردم فکر میکنند که بیماری روانی مسئلهای مربوط به خلقوخو و شخصیت آدمهاست. فکر میکنند افسردگی نوعی غمگینبودن است و تصور میکنند که اختلال وسواس اجباری هم نوعی سختگیربودن و عصاقورتدادگی است. فکر میکنند روحْ بیمار است، نه بدن. فکر میکنند این چیزی است که تا حدی اختیارش در دست توست. من میدانم اینها چقدر اشتباه هستند.
در رویا نیازی نیست فرقی بین چیزها قائل شوی. به هیچ وجه! آنجا حد و مرزی وجود ندارد. بنابراین، در رویاها دیگر برخوردی نخواهد بود و اگر هم باشد، باعث صدمه دیدن نمیشود. واقعیت فرق میکند. واقعیت گزنده است.
هیچ چیز باارزشی بهسرعت بهدست نیامده. دستاوردهای هیچکسی یکشبه نبوده بلکه حاصل سالها تجربه بوده است.
این اصطلاح ابلهانه است: صفحه را ورق بزن. چون از زندگی کتابی میسازد که باید به آرامی زیر نور چراغ آن را خواند، حال آن که از این کتاب چیزی نمیتوان دید، حتا عنوانش را هم نمیشود خواند، چون آدم خودش توی آن است و قلبش پر از مرکب، قلبی با تاروپودی ظریف و رها شده. چه کسی میتواند صفحه ای را که داریم میخوانیم ورق بزند. چه کسی میآید کتابی را بخواند که آدم خودش در آن است. ترجمه پرویز شهدی
همه گرایشهای کمالگرایانهتان را که میخواهید تحولی در آنها ایجاد کنید، در دفترچه یادداشتتان بنویسید. بعد بنویسید که چگونه میخواهید آنها را متحول کنید و چه وقت کار را شروع خواهید کرد. در دفترچهتان ثبت کنید که چگونه این تغییرات پیشرفت میکنند، چه پیروزیهایی به دست آوردهاید، رسیدگی به کدام گرایشها برایتان سختتر بوده است و پیشنهادهایی برای مدیریت آنها به شیوهای سالمتر ارائه کنید. بعد از اینکه این تغییرات را در افکار و احساسات و اعمالتان ایجاد کردید، خلق و خویی معتدلتر و آرامتر همراه با آرامش درونی بیشتر خواهید داشت. میتوانید بگویید « تقریباً کامل بودن» کاری است که بهخوبی انجامش دادهاید. شما احترام بیشتری برای خودتان قائل هستید و میتوانید از کارتان، زندگیتان، روابطتان و خودتان لذت خیلی بیشتری ببرید.
از آنجا که هنر این توانایی را دارد که به ما در فهمیدن خودمان و ارتباط برقرار کردن با دیگران کمک کند، برایمان بسیار مهم است که چه آثار هنری دوروبرمان باشند. حتا وقتی بودجهٔ محدودی داریم وقت زیادی را برای فکر کردن دربارهٔ دکوراسیون داخلی صرف میکنیم، دربارهٔ اشیایی که از آنها برای ابراز هویتمان به جهان استفاده میکنیم. راه نامهربانانهٔ تحلیل دغدغهمان دربارهٔ چگونگی تزیین خانه این است که بگوییم صرفاً قصد خودنمایی داریم، به عبارت دیگر به مردم بگوییم چهقدر تأثیرگذار و چهقدر موفق هستیم؛ اما به طور کلی، فرایند انسانیتر و بسیار جذابتری در هنر طراحی داخلی جریان دارد. ما دوست داریم که خودمان را بنمایانیم، اما کارما صرفاً مباهات کردن و فخر فروختن نیست. سعی داریم دیگران را با شخصیت خود آشنا کنیم، بهگونهای که شاید کلمات اجازه ندهند.
چون احساس میکنم چشمانم هم دارد ضعیف میشود نام دماغ خود را بین التعطیلین گذاشتهام.
هیچکس نمیتواند شما را پایینتر از خود بداند، مگر با رضایت شخص شما.
نفس عمیقی کشیدم. وقتی از پلههای اضطراری بالا میرفتم به طرز عجیبی حس میکردم چاهایم مال من نیست اما قاطعانه به خودم نهیب زدم که فقط یک حس است و از اضطرابم است میتوانم بر آن غلبه کنم… روی پاشنه پا نشستم و دستم را روی دیوار کنارم گذاشتم، سرم را بالا بردم و نفس عمیق و بلندی کشیدم. همه چیز عالی بود و هیچ مشکلی وجود نداشت. من موفق شده بودم. بعد چشمانم را باز کردم، نفس در سینه ام حبس شد…
من با توفان زندهام، توفانی از نوازشها و جملهها. من عشق و امید و زندگیام را در توفانهای پُر صدا و پُر فریاد بازمییابم. این سکوت وحشتانگیز کافی است؛ آن را بشکن! یأسی را که با این سکوت مدهش به وجود آوردهیی از من دور کن! من حساستر از آنم که تصور کنی بتوانم در چنین محیط نامساعدی زنده بمانم… آیدای من! تو را به خدا! عشقت را فریاد کن تا باور کنم. پیش از آن که من از وحشت این سکوت دیوانه شوم، عشقت را فریاد کن، با من سخن بگو، حرف بزن، حرف بزن، حرف بزن، شور و حرارت بده تا من از یأسی که مرا در بر گرفته آزاد شوم… حرف بزن! پیش از آن که در کمال یأس و پریشانی به خود تلقین کنم که « نه! عشق نیست، و من تنها بازیچهیی بودم» حرف بزن؛ این تنها راه نجات من است: حرف بزن آیدا!
سن و سال، هر چیزی را توجیه نمیکند.
ایزابلا. چه خواهی ای نیکمرد؟ نقاش. عدالت، بانوی من. هیرونیمو. ای مسکین زیاده خواه! آن خواهی که در دنیا نزید! همه معادن ِنکاویده را گر بدهی مثقالی از آن، سودا نتوانی کرد! گوهریست بس بی بها. تو را میگویم خداوند، همه عدالت را بدست خویش گرفته است، و هیچ عدالتی در زمین راه مینیابد مگر آنک کز سوی وی آید.
اما هیچکس نمیتواند بر ضد احساسات کاری کند. احساسات وجود دارند و از دست هرگونه عیبجویی میگریزند. میتوان خود را از کاری، یا از به زبان آوردن سخنی، سرزنش کرد، اما نمیتوان به سبب داشتن فلان یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد، ولو به این دلیل ساده که هیچ تسلطی بر آن نداریم.
زخما خوب میشن و جاشونم کم کم از بین میره ولی یه زنگِ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه!
در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز میکنیم، تجربه و عقلمان به ما میگویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زندهایم، همان اندازه بیاعتنا میشویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم. روزی نامش را میشنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمیشویم، خطش را میخوانیم و دیگر نمیلرزیم، در خیابان راهمان را کج نمیکنیم تا او را ببینیم، به او بر میخوریم و دست و پا گم نمیکنیم، به او دست مییابیم و از خود بیخود نمیشویم. آنگاه این آگاهی بیتردیدِ آینده، برغم این حس بیاساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه میاندازد.
خانوادههایی که در آنها فرزندان با درک درست و تربیت صحیح رشد کرده بودند، با والدینشان رفتار محترمانهای داشتند.
تو باعث میشی دلم بخواد آدم متفاوتی بشم اما اگه ندونم چطور اونی که تو میخوای بشم، چی؟ همهی اینا برای من جدیده و میخوام بهت ثابت کنم که خیلی برام اهمیت داری.
عشق اول مسیر زندگی را برای همیشه تثبیت میکند. این مسئلهای است که در گذر سالیان کشف کردهام. این عشق مافوق عشقهای بعدی نیست، اما با وجود خود بر همهی عشقهای متعاقب تاثیرگذار خواهد بود. عشق اول حکم یک الگو را دارد، یا نمونهای در مقابل همهی موارد دیگر؛ ممکن است همهی عشقهای بعدی را تحتالشعاع قرار دهد. از طرف دیگر، این عشق ممکن است باعث شود عشقهای بعدی سادهتر و بهتر باشند. اما عشق اول گاهی داغش را بر قلب باقی میگذارد، و در این صورت، از آن پس تنها چیزی که جوینده خواهد یافت بافت زخم خورده و داغ شده خواهد بود.
یک مرد خاله زنک همیشه قایل تحقیر است ما آدمها غرور، حسادت، رقابت و هزار انگیزهی دیگر برای خوار کردن همدیگر داریم اما مردی که تهمت و افترا بزند باید اول از مرد بودن خود دست بکشد و سپس رسوا کردن بقیه را آغاز کند.
اگر کسی بتواند بی قید وشرط محبوبش را دوست بدارد عشق به خدا را نشان میدهد اگر عشق به خدا را تجلی بدهد همنوعش را هم دوست میدارد ،اگر همنوعش را دوست بدارد خودش را هم دوست میدارد ،اگر خودش را دوست بدارد همه چیز بر میگردد سر جای خودش تاریخ عوض میشود. تاریخ هیچ گاه به خاطر سیاست یا فتوحات یا فرضیه پردازی یا جنگ عوض نمیشود از آغاز زمان دیده ایم که این چیزها فقط تکرار میشود چیزی را عوض نمیکند تاریخ وقتی عوض میشود که بتوانیم از انرژی عشق استفاده کنیم همانطور که از انرژی باد دریا یا اتم استفاده میکنیم…
هیچکس جز خداوند نمیتواند مرا در یافتن خویشتن یاری کند… زیرا که من گمگشته جهان اویم و تنها اوست که یارای یاری رساندن به مرا دارد. چه در صحرا باشم،چه جنگل؛ چه در راههای سرد و پنهان کوهساران و چه در دل امواج بی ترحم دریاها… تنها اوست که مرا خواهد یافت؛ تنها اوست که خواهم یافت.
آفتابِ عمر ما رو به افول است، ما امید بسیار در دل میپروریدیم خوشتر از سنجش و اندیشه، شوق خطر داشتیم. خوش داشتیم زود به سرمنزل مقصود برسیم و به بخت امید داشتیم و بسیار از شادی و رنج میگفتیم و به هر دو عشق و نفرت میورزیدیم. با سرنوشت بازی کردیم و هم از این دست سرنوشت، هم با ما. چرا که از عصای گدایی تا به تاج پادشاهی به فراز و فرودمان میبرد و به تلاطمی دَرِمان میآورد، که آتشدان گدازان را در میآورند و ما به گدازش درمیآمیختیم، چنان که ذغال، خاکستر میشد.
به نظر من تنها قصد کسی که میخواد با قوانین آشنا باشه اینه که ببینه حد و حدودشون کجاست و چهطور میتونه مرتکب خلاف بشه بدون اینکه گیر بیفته.
دوست داریم برای سلیقهای که داریم به خودمان ببالیم، اما حقیقت این است که باتوجه به تقاضاهای زمانه و نقصهای ترکیب روانشناختیمان بسیار محتمل است که ندانیم از چهچیزی خوشمان میآید تا وقتی تشویق شویم نگاهی عمیق به درون خودمان بیندازیم و با بهرهگیری از اطلاعات دیگران ذوقمان را در راهی مفید هدایت کنیم. تردیدهای ما دربارهٔ سلیقهمان میتواند منبع یک کمدی درستوحسابی باشد.
بذار چیزی رو بهت بگم ماری، زمینی که روش ایستادیم به اندازه ی کافی سفت هست، اما اگر اتفاقی بیفته ممکنه زیر پاتو خالی کنه و وقتی زیر پات خالی بشه، دیگه شانسی نداری؛ همه چیز تغییر میکنه. تنها کاری که میتونی بکنی، اینه که تنها در تاریکی زندگی کنی.
او نیازی به دستورالعمل نداشت، جادو بود که دستهای او را به حرکت درمیآورد.
قانون جاذبه شماره ۱۱ در « آستانه» رسیدن به چیزی بودن، اشتیاقی را به وجود میآورد که باید ارضا شود. مردها معمولاً اعتراف میکنند که: « آدم خواهان چیزی است که نمیتواند به دست بیاورد»
من چقدر خوشبختم ماریا! آیا ممکن است؟ آنچه در وجودم پر میزند از جنس شادیِ دلدادگیست. اما در عین حال تلخی رفتنت را میچِشَم. غم چشمهایت را، وقتِ وداع. واقعیت این است که طعم با تو بودن طعمیست بین اضطراب و خوشبختی. اما اگر همانطور که نوشتهای، دوستم داری، باید چیز دیگری به دست بیاوریم. زمان، زمان ماست که عاشق شویم و عشق را آنچنان نیرومند و مستدام بخواهیم تا از فراز همه چیز عبور کنیم. من این نگاه روشنی را که به آن تظاهر میکردی دوست ندارم. آدم که حساس باشد تمایل دارد آنچه را که مأیوسش میکند بینش بنامد و آنچه را که به دردش نمیخورد واقعیت. این بینش اما بهاندازهٔ سایر چیزها کور است. فقط یک روشنبینی وجود دارد: پی خوشبختی رفتن. میدانم که هر چقدر هم گذرا باشد هر چقدر هم مخاطرهآمیز یا شکننده، خوشبختی برای ما دوتا مهیاست اگر دستمان را سمتش دراز کنیم. حتماً اما باید دستمان را دراز کنیم.