ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب خودت باش دختر
خودت باش دخترريچل هاليس

تا به حال اين فكر به سرت زده كه آن‌قدرها هم كه بايد خوب نيستي؟ كه به اندازه كافي لاغر نيستي؟ كه مادر بدي هستي؟ آيا اين فكر به سرت زده كه لياقتت همين است كه با تو بدرفتاري شود؟ كه هيچ ارزشي نداري و هرگز به جايي نخواهي رسيد؟ تمامي اين‌ها دروغ است. دروغ‌هايي كه توسط جامعه، رسانه‌ها، خانواده‌هايمان، يا صادقانه بگويم، توسط خود شيطان ساخته شده و تداوم يافته‌اند. اين دروغ‌ها براي اعتماد‌به‌نفس و توانايي‌هاي ما خطرناك و ويرانگر هستند. بزرگ‌ترين گناه اين دروغ‌ها اين است كه اصلا آن‌ها را نمي‌شنويم. ما به ندرت دروغ‌هايي را كه درباره خودمان ساخته‌ايم مي‌شنويم چون سال‌هاست كه آن‌ها با صداي بلند در گوش‌هايمان نجوا مي‌شوند و از اين رو شنيدن‌شان تبديل به امري عادي شده است. حرف‌هاي نفرت‌انگيزي كه هر روز بر سرمان آوار مي‌شوند اما متوجه‌شان نمي‌شويم. تشخيص دروغ‌هايي كه در مورد خودمان باور كرده‌ايم كليد تبديل شدن به نسخه بهتري از خودمان است. اگر هم‌زمان با علم به اين كه بر ناملايمات زندگي‌مان تسلط داريم بتوانيم مركز اصلي آن‌ها را نيز پيدا كنيم آن‌وقت است كه مي‌توانيم به درستي مسيرمان را تغيير دهيم.

خدا دوست دارد بنده‌های عزیزش را در بیابان سرگردان کند تا وقتی به آب می‌رسند، قدرش را بدانند.

آدم‌ها دنبال جواب نمی‌گردند، دنبال حقایقی می‌گردند که خودشان را اثبات کنند.

رنجی فراموش شده که نمی‌تواند خودش را فراموش کند.

به نظر من اگر آدم مجبور باشد در امریکا زندگی کند، ماندنش جز در نیویورک چه ثمری دارد؟ / از ترجمه ی مهرداد نبیلی

آدم همیشه می‌گوید که چنین و چنان کسی را انتخاب می‌کند اما من تو را انتخاب نکرده‌ام. تو اتفاقی وارد شدی به زندگی‌ای که به آن افتخار نمی‌کردم و از آن روز چیزی دارد تغییر می‌کند، به‌آرامی، خلاف میل من و نیز خلاف میل تو که در دوردست‌ها بودی، اما بعد، به‌سمت زندگی دیگری چرخیدی. از بهار ۱۹۴۴، آنچه گفتم یا نوشتم یا عمل کردم همیشه در ژرفا متفاوت بود، نسبت به آنچه قبل از آن بر من و در من گذشته است. من بهتر نفس کشیده‌ام، نفرتم نسبت به همه چیز کمتر شده، آزادانه هر‌چه به بودنش می‌ارزیده را ستایش کرده‌ام. قبل از تو، به‌جز تو، من به هیچ چیز حس تعلق نداشتم. این نیرو که تو گاهی مسخره‌اش می‌کردی فقط ناشی از تنهایی بوده، ناشی از نیروی امتناع. با تو بیشتر چیزها را پذیرفته‌ام. به‌نحوی، زندگی کردن را یاد گرفته‌ام.

قاطعیت: اینکه در یک رستوران به شما غذایی بدهند که درست پخته نشده باشد یا همان غذایی نباشد که شما سفارش داده‌اید، ناامیدکننده است. اینکه به خانه برسید و بفهمید لباس‌هایی که تازه خریده‌اید آن‌قدر که خیال می‌کردید اندازه‌تان نیست هم می‌تواند آزاردهنده باشد. افرادی که حس عزت‌نفس و احترام‌به‌خود سالمی دارند، به‌سادگی به این موقعیت‌ها رسیدگی می‌کنند. آن‌ها خجالتی نیستند و با صدای رسا نظرشان را بیان می‌کنند و کاری می‌کنند که به نیازهای آن‌ها توجه شود.

در تعریف هدف و مأموریت هنر گفت یکی از وظایفش این است که به ما بیاموزد عاشقان خوبی باشیم: عاشق رودخانه و آسمان، عاشق بزرگراه و عاشق سنگ ؛ و از همه مهم‌تر این‌که جایی در این مسیر عاشق آدم‌ها باشیم.

داشتن اعتماد به نفس هیچ اشکالی ندارد؛ ولی به خودت مغرور نشو.

سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمی‌کند چه چیز: خدا ، زن ، موسیقی ، حتی مشروب یا تریاک. ولی یک چیز را دوست بدار!

هیچ‌کدوم از ما مسئول خوشبختی دیگران نیستیم. عجب آنکه،می‌تونیم مسئول بدبختی شخص دیگه‌ای باشیم.

یک کابوس می‌تواند انسان را بکشد.

هر چند گاه، قصه‌ای از عشق می‌شنویم که به ما یادآوری می‌کند، در تاریک‌ترین ساعات زندگی، امید مانند شمعی روشن راه مان را روشن می‌کند.

من هم از سلامتی و نیرومندی سرشارم. خلاصه، زندگی خواهیم کرد، آن‌طور که به آن می‌گویند زندگی کردن: دوست داشتن و آفریدن و شعله کشیدن، خلاصه، باهم بودن. بله، من هر روز بیشتر از قبل عصبی و بی‌طاقتم. من هنوز همانم که خلاف جریان آب شنا می‌کند، طولانی، کسی که منتظر است موجی بیاید او را با خود ببرد تا در آن نفسش را، عضلاتش را،‌تر و تازه احساس کند. منتظر جزر و مدّم.

در نظر بگیر که تمام زندگی‌ات را به دنبال یک عشق بودی، کسی که زندگی‌ات را با او شریک شوی، ولی تا الآن پیدایش نگرده‌ای. (البته یادت باشد که این یک مثال است، تو می‌توانی هر دوره‌ای از زندگی‌ات را در نظر بگیری که گرفتار بودن در یک گرداب را تجربه کرده بودی). تو افرادی را ملاقات می‌کنی، ارتباط‌هایی را با آنها تجربه می‌کنی، اما هیچ‌کدامشان « برای همیشه» دوام نخواهند داشت. تو و آن « یک نفر آدم» هرگز ارتباطی را عینیت نبخشیدید. این قصه‌ها عاقبت، نقطه پایانی دارند؛ اغلب هم به همان شکل همیشگی و آشنا که برای همه پیش آمده است.

شیطان گفت: « ملاحظه می‌کنید که بطور مداوم ترقی ادامه دارد. قابیل جنایت خود را بوسیلهٔ یک قلبه سنگ مرتکب شد، عبرانیان بوسیلهٔ نیزه و شمشیر خون مردمان را می‌ریختند، یونانیان زره و فن ظریف تشکیلات نظامی و سرداری را بدان افزودند، مسیحیان توپ و باروت آوردند، و همین ملت تاچندی دیگر بقدری در فن آدم‌کشی ترقی خواهد کرد که عموم مردم معترف خواهند شد که الحق اگر تمدن مسیحی نبود جنگ تا ابدالدهر امر ناچیز و بی‌مقدار باقی می‌ماند. »

می‌گوید: « می‌دونم باید چیکار کنیم! نظرت چیه که هر کدوم‌مون یه آپارتمان جدا بگیریم و من تعطیلات آخر هفته بیام پیش تو و بچه بمونم؟» او در تلاش است تا در کنار زندگی قدیمی‌اش، زندگی جدیدش را هم حفظ کند. درکش می‌کنم، اما این ایده شدنی نیست. من آنقدرها هم به او نیاز ندارم یا شاید بیش از این‌ها به او نیاز دارم. می‌گویم: " این چیزی که گفتی، در صورتی می‌تونه عملی بشه که ما اول از هم جدا شیم. ما باید یا با هم رو به جلو حرکت کنیم یا جدا جدا… هیچ دلم نمی‌خواد بین این دو حالت زندگی کنم.

به جز معلم‌ها و ریاضی دان‌ها هیچ کس را نمی‌شناخت که برای شادی، به جبر نیاز داشته باشد. چرا آن‌ها را مجبور می‌کردند این همه جبر یا هندسه یا چیز دیگری از این کوه موضوع‌های بی فایده بیاموزند؟

مادر واقعا با وجود شنیدن خبر مرگ هنریته سعی کرد شروع به خوردن غذا کند. مسلما او می‌خواست به این شکل بگوید: زندگی ادامه پیدا می‌کند یا چیزی شبیه به این. اما من دقیقا می‌دانستم این تفکر او صحیح نیست. زندگی ادامه پیدا نمی‌کند، بلکه این مرگ است که ادامه خواهد یافت.

خودت را به من بسپار آن‌طور که من هم خودم را به تو می‌سپارم؛ تمام و کمال. هرچه بیشتر بدهیم بیشتر به دست می‌آوریم. این قانون است. من هرگز در زندگی به‌اندازهٔ الآن که خودم را به‌تمامی به تو سپرده‌ام، احساس امنیت نکرده‌ام.

دفعه‌ی چندم است که خودکشی میکند؟این دفعه میخواهم به جای سخنرانی معروفم درباره‌ی لق بودن باسن دنیا،مثل سیامک برایش سخنرانی کنم. مثل سیامک بنشینم جلوش،مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کنم و بهش ثابت کنم که عشق فقط بالا و پایین شدن یک هورمون در خون است،که دانشمندها همین چند روز پیش کشفش کرده‌اند و اصلاً ربطی به احساس ندارد. افسردگی هم عارضه‌ی عشق است و چه و چه…

روابط خوب به صبر وابسته‌اند. باید از رضایت آنی چشم‌پوشی کنیم (برنده شدن در یک مجادله، به طرف مقابل احساس گناهکار بودن دادن، به راه خود رفتن) چون این چشم‌پوشی‌ها قطرات آبی‌اند که وقتی جمع می‌شوند زوجی را قادر به تکمیل سفر خود می‌کنند.

عشق تو، گذشت و تقوا و بزرگواری تو، وقار تو، وجود تو، قلبت که مثل یک پروانه، ظریف و کوچک و عاشق است ، و چشم‌هایت که مثل یک پیاله شراب است ، و… روحت! آیدا! تو مثل یک خدا زیبایی. چشم‌های تو، زیباترین چشم‌هایی است که آدم می‌تواند ببیند. و نگاهت همهٔ آفتاب‌های یک کهکشان است؛ سپیده‌دم همهٔ ستاره‌هاست. لبان تو آینه‌یی است که از ظرافت روحت حرف می‌زند و روحت، روح وقار و متانت است. روح تو یک « خانم» یک « لیدی» است. گردنت، بی کم و کاست به سربلندی من می‌ماند. یک کبر، یک اتکا و یک اطمینان مطلق است. و با قامت تو هر دو از یک چیز سخن می‌گویند.

هر قدر یک رفتار بیشتر به‌صورت خودکار صورت گیرد، احتمال اینکه آگاهانه و با تفکر قبلی آن را انجام دهیم، کاهش می‌یابد. و وقتی یک کاری را پیش‌تر، هزار بار انجام داده‌ایم، کم‌کم به آن سرسری نگاه می‌کنیم. فرض می‌کنیم که دفعهٔ بعد هم مثل آخرین بار انجام می‌شود. آن‌قدر به کارهای همیشگی‌مان عادت می‌کنیم که دیگر از خودمان نمی‌پرسیم که انجام چنین کاری درست است یا خیر. بسیاری از نقصان‌های عملکردی ما را می‌توان تا حد زیادی به فقدان خودآگاهی نسبت داد.

دیدار با تنهایی، که یک روز در تو محو شد. درست است. خودت می‌دانی. از آن موقع به بعد دیگر هرگز تنها نبوده‌ام. حتی جدا از تو چیزی در من سکونت داشت. کس دیگری در این جهان بود که من با او یکی بودم. حتی خلاف خواست او و امروز خلاف خواست تمام جهان. امشب بازیافتم، در این اتاق ساکت (در برجی چهارگوش) که دور از همه کار و زندگی می‌کنم تو را بازیافتم، با شور و حرارت، با درد، با لذتی چنان آشکاره و جسمانی که جریحه‌دارم کرد. امشب دقیقاً در این لحظه چه می‌کنی؟ ماه اینجا از پشت کاج‌ها بالا آمده و شب سرد و شگرف است. عشق من، آخ که چه شوقی دارم به تو من! نگرانی دوباره در دلم لانه کرده. حین روزهای پاریس خودم را سراپا به هوای تو سپردم، خیلی خسته‌تر از آن بودم که فکر کنم. v

قاعده‌ی هفتم: در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه‌ی انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمی‌توانی حقیقت را کشف کنی، فقط در آینه‌ی انسانی دیگر است که می‌توانی خودت را کامل ببینی.

- با تمرین کافی، مغز شما می‌تواند بدون تفکر خودآگاه، سرنخ‌های منتج به خروجی‌های معین را شناسایی کند. - وقتی عادت‌هایمان خودکار شدند، دیگر به کاری که انجام می‌دهیم توجه نمی‌کنیم. - پروسهٔ تغییر رفتار همواره با آگاهی آغاز می‌شود. باید ابتدا عادت‌هایتان را بشناسید تا بتوانید آن‌ها را تغییر دهید. - روش « اشاره و فراخوان» با بیان شفاهی اقدامات، موجب افزایش آگاهی شما نسبت به عادت‌های ناخودآگاهتان می‌شود. - کارت امتیازی عادت‌ها، رویکردی ساده است که می‌توانید از آن برای کسب آگاهی بیشتر نسبت به رفتارتان بهره بگیرید.

من که پیش از آن شب با تو هم‌کلام نشده بودم؛ با تو حرفی نزده بودم و صحبت ما از سلام و خداحافظ تجاوز نکرده بود. پس چه پیش آمده بود که « کار از هیچ گذشته باشد» ؟ ناگزیر باید تصدیق کرد که روح ما یکدیگر را شناخته، یکدیگر را جذب کرده، با یکدیگر آموخته شده بود. روح ما یکدیگر را شناخته بودند و پیش از این که جسم‌های ما برای نخستین بار به هم نزدیک شود، آن‌ها برای همیشه یکدیگر را دریافته بودند. این، معجزه همان جلوه‌یی است که از روح پاک و صادق تو در چهرهٔ تو منعکس است.

عشق چیز ترسناکی است. مدام در حال دگرگونی است. می‌تواند محو شود. این هم قسمتی از ریسک قضیه است.

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم . … اکنون که دیگر باید از تو دور باشم، بدان انگیزه‌ام در سجده نکردن به آدم عشق تو بود و نه بی‌ایمانی، چون می‌دیدم که تازه‌واردی را، ناشناسی را، عزیز می‌داری و من می‌خواستم تنها به تو، ای عشق من، سجده کنم. آن‌گاه، ناگهان دیدم که بر نطع شطرنج تو جز این یک بازی وجود ندارد و به من گفتی: « بیا، بازی کن! » به من بگو، عشق من، در آن لحظه چه می‌توانستم بکنم؟ از فرمانت سر بپیچم و آن یک بازی را انجام ندهم؟ از تو اطاعت کردم، در حالی که می‌دانستم خود را به دام بلا می‌افکنم. و چنین شد. تو ماتم کردی، مات! مات! امروز با آنکه در دام بلا گرفتارم، هنوز هم طعم شادی‌ها و لذاتی را که به من چشاندی به خاطر دارم. کفر یا ایمان من، هر چه هست، دستباف توست. همه چیز از آن توست. هر چه کرده‌ام از سر عشق بوده است. . آیا پرودگار پاسخی به شیطان داد؟ نمی‌دانم.

من عاشق مسافرت بودم. اما آخرش این شد که به رم و آتن سفر کردم. خب، همه چیز خوب بود اما از قسمت‌های باستانی این شهرها چیزی جز خرابه باقی نمانده است و شکوه و عظمت آن‌ها هم فرقی با چلتنهامِ خودمان ندارد. از این‌که دوباره به خانه برگشم خوشحال بودم.

از آزادی با تمام مرارت‌هایی که برای به دست آوردنش تحمل کردم، پشیمان نیستم. از این‌که به روی دنیا آغوش گشودم و گفتم زنده هستم و زندگی را تحمل می‌کنم پشیمان نیستم. می‌شد در سکوت چون معتکفی بی‌خبر از جهان مثل کسی که بیش از اندازه بار زندگی‌اش را سبک کرده باقی بمانم…

وارد رختکن که شدم داشتم پس می‌افتادم. خوردم به یکی از کمدها. احساس ضعف و سرگیجه می‌کردم. زدم زیر گریه و بعد به‌خاطر اشک‌هایم خجالت کشیدم. اما مربی ما خوب بلد بود چه بگوید. رو کرد به من اما طوری که همه طرف صحبتش باشند. گفت: « خیله خب. وقتی چیزی برای آدم مهم باشه، اشک‌شو در‌می‌آره. ولی باید ازش استفاده کنی. از اشکات استفاده کن. از درد و رنجت استفاده کن. از ترست استفاده کن. دیوونه شو، آرنولد، دیوونه شو. »

او به خودش می‌گفت « فقیرترین پسر دنیا. » در تنگ‌دستی بی‌اندازه‌ای که قابل وصف نبود زندگی می‌کرد. تنها چیزی که او را نگه‌داشته بود خنده‌هایش بود که شب و روز نمی‌شناخت، مدام آماده بود و آفتاب و مهتاب نمی‌شناخت.

آدم‌ها از مرگ نمی‌ترسند،بلکه آنها فقط از این می‌ترسند که در پایان عمرشان بفهمند که واقعا درست زندگی نکرده‌اند.

شنیدی میگن کسی احساس بلوز داره؟معنیش اینه که از زندگی ناراحته یا افسرده است. موسیقی بلوز هم راجع به تموم درد و رنج‌های زندگیه که مردم توی قلبشون احساس میکنن. درباره چیزهاییه که مردم معمولی می‌خوان ولی ندارن. بلوز یه نوع موسیقیه که تمنای زندگی رو با خودش داره.

لحظات زیادی در پیش روست که دوست خواهم داشت با تو حرف بزنم.

هر چه دور و برشان پیش آمده، دو از چشم آنها آغاز شده و پایان یافته است.

« دوگانه‌باوری» به این معناست که فرد به طور هم‌زمان، در یک مورد خاص، دو عقیده متضاد داشته باشد و هر دو را نیز بپذیرد. این فرآیند باید آگاهانه باشد، در غیر این صورت نمی‌تواند با دقت کافی انجام شود. اما در عین حال، باید ناآگاهانه باشد وگرنه احساس خطا، احساس گناه به همراه می‌آورد.

جداماندگی من در میان این آدمهایی که هیچگونه رابطه ای با آنها نداشتم، دریای چرب و کندرو، و تیرگی بی تغییر ساحل، در میانهٔ تلاش توهمی محزون و بی مفهوم، انگار مرا از حقیقت اشیاء دور می‌کرد.

نبخشیدنِ کریگ یه دکمهٔ راحتیِ دیگه‌س. ما با هم فرقی نداریم. ما عین هم‌ایم. ما تیکه‌های پراکندهٔ یه پازل‌ایم که این پایین گم شدیم. همه از پیوستن به منشأمون ناامیدیم و داریم سعی می‌کنیم اونو جاهای دیگه‌ای پیدا کنیم. از جسم‌مون و الکل و غذا برای جبران تنهایی‌مون استفاده می‌کنیم، اما نمی‌دونیم که این پایین تنهاییم، چون قرار بوده تنها باشیم. چون تیکه‌تیکه‌ایم. انسان‌بودن، ناکامل‌بودنه و دائما اشتیاق‌داشتن برای پیوستنِ دوباره. بعضی پیوستن‌ها فقط به کمی صبر نیاز دارن. " به مریم مقدس فکر می‌کنم که سال‌ها پیش اشاره می‌کرد بروم سمتش. « بیا! بیا این‌جا. بیا پیش من گلنن. بیا! »