
دارن شان پسری است که همه گمان میکنند مرده است. اما او دستیار شبحی به نام آقای کرپسلی شده است. دارن و آقای کرپسلی راه دشواری را پشت سر میگذارند تا خود را به کوهستان اشباح، مقر همه اشباح جهان برسانند. هر کدام از ساکنان این کوهستان چند صد سال زندگی کرده و همیشه درگیر مبارزهای مرگبار بودهاند. آنها میخواهند شبحوارههای خونآشامی را نابود کنند که سرچشمه همه پلیدیها و شرارتها هستند. اما در این ملاقات حیرتانگیز، دارن واقعیت دیگری را نیز درمییابد. او میپذیرد که در آزمونی مرگبار شرکت کند...
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
یک بار عاشق شدم یا شاید بهتر باشد بگویم تا همین امروز فکر میکردم که عاشق شده بودم. اسمش برِنِن بود و حس میکردم حتی اگر ارتباطمان محدود به مُشتی کلمه باشد، باز هم عشقی واقعی است، شدید و لبریز از احساس. بهشکل احمقانهای به خودم اجازه دادم فکر کنم که میتوانم با او آیندهای داشته باشم؛ ولی آیندهای وجود نداشت. سعی کردم بهنحوی ایجادش کنم؛ ولی موفق نشدم. همهٔ این کارها در مقایسه با این دفعه، هیچ نبود. اینکه عاشق شوید یک چیز است؛ اینکه حس کنید کس دیگری هم عاشقتان میشود و در برابر این عشق احساس مسئولیت کنید، چیز دیگری است.
دوستانه با هم خداحافظی کردیم، اما انگار خداحافظی واقعی ما قبلا انجام شده بود.
مشکل قانون این است که دائم دنبال راهی است تا جنایتکارهای خطرناک را با هم آشنا کند و همه را مستقیم به یک شبکه متصل کند.
« اگر چنین چیزی از نظر فیزیکی ممکن باشد، هیچ تنبیهی شیطانیتر از آن نیست که فرد در جامعه گم شود و هرگز هیچکدام از اعضای آن به او توجهی نکنند. اگر وقتی وارد جایی میشویم کسی رویش را به سمتمان برنگرداند، وقتی صحبت میکنیم جوابمان را ندهد یا به کاری که میکنیم اهمیتی ندهد، اگر هرکسی که میبینیم ما را مرده فرض کند و طوری رفتار نماید که انگار ما وجود نداریم، دیر یا زود نوعی دیوانگی و ناتوانی در ما میجوشد، دیوانگی و ناتوانیای که بیرحمانهترین شکنجههای بدنی در برابر آن راحتی و آسودگی به حساب میآید. »
انسانی صریحتر، دست یافتنیتر و آسانگیرتر از یونانی در برخورد پیدا نمیشود. او بیدرنگ دوست میشود و از آن دست میکشد.
پول. باید اعتراف کنم معمایی است برای خودش. هرچند آشکارا اهمیت زیادی برای انسانها دارد، به نظر من بارِ سنگینی بر گُرته ی آدم است.
بهتر است بدانی تمام رویدادهای واقعی زندگی ما، به طور مخفیانه غارت شده است. قدمزدن زیر نمنم باران، لذتبردن از صدای کفشی در خیابان، انتخاب یک عبارت از کتاب و قراردادن آن روی قلبمان، میوه و قهوهخوردن کنار پنجره و خیلی چیزهای دیگر… به جرئت میتوانم بگویم تمام اینها خیانت است؛ زیرا از جهانبیرونی لذتمیبریم که آنرا از همسرمان هدیه نگرفتهایم…
بعضی وقتها برای این که چیزی باقی بماند باید فداکاری کرد.
هیچوقت نباید به کسی که دستگیر شده خندید، هیچوقت.
چون صداقت در رابطه برای من بسیار مهمتر از داشتن احساس خوب دائمی است. آخرین کسی که مجبور شوم جلویش خودم را سانسور کنم، زنی است که عاشقش هستم.
سکوت و آرامش خود را حفظ کردن، شما را بیشتر جذاب میکند. بگذریم از اینکه سکوت به شما این توانایی را نیز میدهد که قدرت آن رابطه باشید و آن را اداره کنید.
یک هنرمند، مرگ را همیشه با خود یدک میکشد؛ درست مانند کشیشی که همیشه کتاب مقدس را با خود حمل میکند.
حال به قدری گرسنه بودم که روده هایم مثل مارهایی در شکمم به هم میپیچیدند و هیچ چیز هم نمیگفت که تا شب نرسیده چیزی برای خوردن پیدا خواهم کرد. به تدریج که زمان میگذشت از لحاظ جسمی و روانی آسیب دیدهتر میشدم، به کارهایی که روز به روز کمتر شرافتمندانه میشدند روی میآوردم.
در حقیقت زیستن –به خود و به دیگران دروغ نگفتن- تنها در صورتی امکانپذیر است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض اینکه بدانیم کسی شاهد کارهای ما است، خواهناخواه خود را با آن چشمان نظارهگر تطبیق میدهیم و دیگر هیچیک از کارهایمان صادقانه نیست. با دیگران تماس داشتن و به دیگران اندیشیدن، در دروغ زیستن است.
عاشقی خوب بودن چه شکلی است؟ این فکر که آگاهانه سعی کنی عاشق خوبی باشی بهنظر مضحک و بیارزش میرسد. انگار کسی به مدرسهای وارد شود که آدابورسوم باز کردن بطریهای شامپاین را بیاموزد یا مانورهای جنسی عجیبوغریب اجرا کند. چنین ایدههایی بهنظرمان توهینآمیز میرسد؛ زیرا ما در دنیای رمانتیکی زندگی میکنیم که عشق خالصانه را با خودجوش بودن همراه میداند: هر چهقدر نسبت به آنچه در عشق انجام میدهیم ناآگاهتر و تعلیمنیافتهتر باشیم، عاشقان مطمئنتر و تحسینبرانگیزتری قلمداد خواهیم شد. عاشق « باتجربه» چیزی دارد که آدم را بدبین و مشوّش میکند. دیریابی روابط موفق متأسفانه تاییدکنندهٔ عقاید طبیعتگرایانهٔ ما نیست. بهنظر نمیرسد که عشق به آن گروه از فعالیتهای برگزیدهای تعلق داشته باشد که هر چه کمتر دربارهاش فکر کنی و هر چه کمتر تمرینش کنی بهتر بتوانی انجامش دهی؛ اما اگر دوراندیشی و برنامهریزیای در این زمینه توصیهکردنی باشد دقیقاً چهچیزی را باید تمرین کنیم و هر یک از اینها چه ربطی به هنر میتواند داشته باشد؟
من همیشه سراغ دخترایی رفتم که موی کوتاه و هوش بالا داشتهن. صبر کن. این قبلاً درست بود. الان وقتی یه زن میبینم با خودم میگم اگه هزار دلار برای داده بودم و میاومد در خونهم احساس یه مشتری راضی رو داشتم یا فکر میکردم سرم کلاه رفته؟
《تو خودت بهم گفتی تو مدرسه تنزی را به خاطر لباس هاش مسخره میکنند. نیکی،بعضی اوقات…》 جس دستش را در هوا تکان داد. 《گاهی هدف وسیله را توجیه میکند. 》 نیکی همین طور به جس خیره ماند،جوری که جس معذب شد. بعد از پلهها بالا رفت.
یک مرد نمیتواند به مادرش احساس وابستگی جنسی داشته باشد، پس حواستان به نقشی که در زندگی او بر عهده میگیرید باشد. برای اینکه معشوقش باقی بمانید، باید او را نسبت به عشق خود محتاط نگه دارید. این رفتار میل او را بر میانگیزد که با دل شما راه بیاید. او از اینکه عشق شما باشد بیشتر خوشحال میشود تا اینکه شما مادرش باشید. درست است که او روی آن کاناپه، خیلی راحت و خشنود به نظر میرسد اما اگر شما مادرش باشید دیگر احساس رضایت نخواهد کرد، چون دیگر یک معشوق ندارد. شما هم همینطور.
فرهنگ و سنت حاکم بر ما این دید را به مردم القا نمیکند که احساس خوبی نسبت به خودشان داشته باشند و تو باید خیلی قوی باشی که بتوانی بگویی اگر سنت برایت کاربردی ندارد، ولش کن.
هنگامیکه رابطه جنسی با سرعت نور اتفاق میافتد، مرد به آنچه میخواسته دست پیدا کرده است، به همین دلیل ذهنی باز و روشن دارد. او حالا به هدفش رسیده و آرامش دارد. اما کارهای زن ناتمام است. او تازه در آغاز راه رسیدن به هدفش است. پس به دنبال مرد میرود و… مرد فرار میکند.
« سوفی عزیزم ، با اون ایمان و باورت ، با خوش بینی به ذات آٔدما ، کاملا کور شدی! »
در دشتها، شخم زنیهای فراوانی در کار بود. شامگاهان از شیارها بخار برمی خاست؛ و اسبهای خسته رفتاری کندتر در پیش میگرفتند. هر شامگاهی سرمستم میکرد، گویی برای نخستین بار رایحهٔ خاک را از آن استشمام میکردم. آنگاه دوست داشتم که بر پشته ای در حاشیهٔ دشت، در میان برگهای خزانی بنشینم، به آواز شخم زنان گوش بدهم، و به خورشید بی رمق، که در اعماق دشت به خواب میرفت بنگرم.
توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است، بعد یواش یواش بهش آب میبندند، خاصیتش را از دست میدهد، واسه همین است که پیشرفت نمیکنیم.
آزمون و خطا،برای ساخت یک هواپیما روش بدی نیست،اما در مورد ساختن یک تمدن،روشی مصیبت بار است.
هر وقت به مردم میگویم سمت پنهان ماه را دیده ام، میگویند: « منظورت سمت تاریک ماه است؟» مثل این است که دارت ویدر یا پینک فلوید را اشتباه تلفظ کرده باشم. در واقع نور خورشید، یکسان به هر دو سمت ماه میرسد، فقط در مقاطع زمانی متفاوت.
این مرد را که در ابراز احساسات، صرفه جویی و هیجاناتش را مهار میکرد، درک نمیکردم. هیچ نشانه ی ترس یا شکست از خود بروز نمیداد. هرگز نتوانسته ام این گونه آدمها را بفهمم. در خانه ی من ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن مانند نفس کشیدن، بدیهی و ضروری است.
مردم زیر بار نبوغ خم میشوند، دشمنش میدارند،می کوشند به او تهمت بزنند و محکومش کنند. زیرا نابغه همه ی موفقیت را به خود جذب میکند و با کسی قسمت نمیکند. ولی اگر استقامت نشان دهد همه جلویش تا کمر خم میشوند و تعظیمش میکنند. اگر مردم نتوانند نابغه را زیر لجن دفن کنند زانو زده و او را میپرستند.
کشیش میگوید که اینجا نیست تا بین خدا و مردم مانع ایجاد کند؛ او اینجاست که موانع را از سر راه بردارد. او راجعبه نیازداشتن به اعتقادی صحبت میکند که نه بسته و ستیزهجو، بلکه باز و پذیرا باشد. او دربارهٔ دوستهای مسلمان، ملحد و یهودیِ خودش صحبت میکند، اینکه هر کدام حکمت و دانایی دارند و اینکه او چطور نیازمند حکمت آنهاست. او به رهبران داخلی و جهانی که بیلیونها خرج جنگ و چیزی ناچیز خرج صلح و آرامش میکند، هشدار میدهد. به مسیحیانی که برای کاهش مالیات ثروتمندان، مذاکره میکنند و دربارهٔ مسائل مربوط به فقرا، سکوت. او از گشت دیشباش با نور شمع میگوید که به نوجوان سیاهپوستی برخورده بود که موقع رفتن به خانهٔ دوستش، یک همسایهٔ فلوریدایی را کُشته بود. او این موضوع را اشتباه نمیداند، بلکه آنرا نتیجهٔ مستقیم تجارت ترس و پررنگبودنِ نژادپرستی معنا میکند. او به حضار سفیدپوست التماس میکند که این مشکل را در نظر بگیرند. این خطابه شجاعانه است. بهشکل بیرحمانهای پُر از مهر است و تأثیرگذار. متوجه میشوم که کشیش وقتی به خدا اشاره میکند، هرگز از ضمیر استفاده نمیکند. برای او، خدا یک مرد نیست.
رفیق من نمیخواستم تو را بکشم… حالا برای نخستین بار میبینم که تو هم آدمی هستی مثل خود من. من همه اش به فکر نارنجکهایت، به فکر سر نیزه ات، و به فکر تفنگت بودم؛ ولی حالا زنت جلو چشمم است و خودت و شباهت بین من و تو. مرا ببخش رفیق. ما همیشه وقتی به حقایق پی میبریم که خیلی دیر شده. چرا هیچ وقت به ما نگفتند که شما هم بدبختهایی هستید مثل خود ما. مادرهای شما هم مثل مادرهای ما نگران و چشم به راهند و وحشت از مرگ برای همه یکسان است و مرگ و درد و جان کندن یکسان. مرا ببخش رفیق. آخر چطور تو میتوانی دشمن باشی؟ اگر این تفنگ و این لباس را به دور میانداختیم آن وقت تو هم مثل کات و آلبرت برادر من بودی. بیا بیست سال از زندگی من را بگیر و از جایت بلند شو.
چرا ما باید به قلبمان گوش دهیم؟ - برای اینکه هرجایی که او باشد، گنج تو، همانجا خواهد بود.
خدای من! برای آنها باید « یک مشکل» ببری تا با خُرسندی حلش کنند! همیشه از خودم پرسیدهام مگر میشود دو نفر که همدیگر را مثل آنها دوست دارند، با رضای دل این همه آدم را دور خودشان جمع کنند؟ الآن فهمیدهام، آنها نیاز دارند که بقیه زندگیشان را تماشا کنند تا در چشم بقیه بتوانند هستی خودشان را باور کنند.
میرفتم و آواز میخواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانهای زمزمه میکنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمیتوانند او را در شادی خود سهیم کنند.