
دنیل کویین در سال ۱۹۳۵ در اوهامای ایالت نبراسکای آمریکا متولد شد و در دانشگاه وین اتریش و دانشگاه لویولای شیکاگو تحصیل کرده در سال ۱۹۷۵ شغل خود را در صنعت نشر که سالهای متمادی با آن مشغول بود، رها کرد تا به نوشتن بپردازد. اولین نسخه کتابی که منجر به شموئیل شد، در سال ۱۹۹۷ نوشته شد و بعد از آن ۷ نسخه کامل و متفاوت از آن را نوشت. راوی این داستان خارقالعاده مردی است که به دنبال حقیقت میگردد. او به یک آگهی روزنامه محلی از طرف معلمی که در جستجوی دانش آموزان جدی است، جواب میدهد؛ اما خود را تنها در ساختمان متروکه ای در مقابل گوریل بزرگسالی که برگهای تازه شاخهای را میجود، مییابد. او ناباورانه سوال میکند: «معلم شما هستید؟» گوریل جواب میدهد: «من معلم هستم» شموئیل موجودی فوق العاده عاقل است و داستانی برای گفتن دارد؛ داستانی که هیچ بشری تا کنون آن را نشنیده است. او با سوالی ساده ولی موثر بیان میکند: آیا این سرنوشت انسان است که بر دنیا حکومت کند؟ یا برای او سرنوشت والاتری امکان پذیر است. سرنوشتی شگفت انگیزتر از آنی که تاکنون تصور کرده است؟
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
اگر زندگی کسی را نجات دهی، خواه و ناخواه باید مسئولیت او را بپذیری و هر دو، تا ابد متعلق به یکدیگر خواهید بود.
زمان، زمان ماست که عاشق شویم و عشق را آنچنان نیرومند و مستدام بخواهیم که از فراز همهچیز عبور کنیم. “
بوی آشنایی دارد. مردی است با چشمان قهوهای. مردی خسته. از پشت پلکهایم میبینمش. مینشیند روبهرویم. چشمان او هم بسته است. خواب است ولی خواب نمیبیند. پدرم. با موهایی که سالهاست عنکبوتها در آنها شبکه ساختهاند. میدانم که زنده است. میدانم که باید مرده باشد. بالای سرش ستونی به آسمان رفته و پر از تصاویر مات زنی است که دختری را میان دستهایش میخواباند. دختری با موهای بلند خرمایی. پدر، جایی زیر درختی خوابیده است. پیدا نیست که تارهای سفید روی سرش متعلق به چیست. عنکبوتها یا گذر زمان.
این قانون اردوگاه است که آدمهای روانهمرگ را باید تا آخرین لحظه فریب داد. این تنها شکل جایز ترحم است - داستان بفرمایید اتاق گاز
وقتی با او بودم احساس میکردم آدم خوبی هستم… حتی سادهتر از خوب بودن. انگار تا پیش از آن نمیدانستم میتوانم آدم خوبی باشم. آن زن را دوست داشتم. آن ماتیلد لعنتی را ، زنگ صدایش را ، روح و جانش را ، خنده هایش را ، شیوه نگاهش را به زندگی ، یک جور پوچی آدم هایی که زیاد به این سو و آن سو میروند.
ترس بهانه خوبی برای انجام ندادن کارها نیست. همه ی ما میترسیم. این چیز جدیدی نیست. شما اگر زنده باشید، طبیعتا ترس هم دارید.
کتاب خواندن باعث شد ببینم که فقدان و پریشانی من، با پریشانی دیگرانی هماهنگ است که دنبال یافتن معنایی برای اتفاقات غیرمنتظره، ترسناک و اجتنابناپذیر بودند. چطور زندگی کنیم؟ با همدلی. چون من در سهیم شدن در سنگینی آن هراس و پریشانی، انزوا و اندوه، توانستم بار خودم را سبک کنم. همین حالا هم فشار بار کمتر شده است. تمایلات من دوباره به بذر نشستهاند، خواستههایم دوباره ریشه میزنند. من در باغی خالی از خار و علف هستم و تنها نیستم. مثل ما زیاد است، علفهای هرز را از ریشه درمیآوریم و به پیشواز نور میرویم.
او بهتر از هر کسی میدانست که اندوه چقدر میتواند خطرناک باشد، مخصوصاً وقتی دست آدمهای اشتباهی بیفتد.
آسیاب خداوند به آهستگی میچرخد،اما خیلی ریز آسیاب میکند.
عزیزم، عشق من، چهها که بهخاطر تو نمیکنم! کاش میدانستی چه اعتماد، حقیقت، راستی و شجاعتی در وجودم نهادهای! خدای من زندگیام چقدر برای خوب دوست داشتنت کوتاه به نظر میآید! غمگینم. از شنبه هیچ نامهای نرسیده. منتظر فردا هستم. تو را میبوسم از ته قلبم، از ته روحم، از ته وجودم، از ته. ماریا.
دلم میخواهد کمی با تو درددل کنم و از چیزهایی بگویم که در این لحظه فکرم را به خود مشغول کردهاند؛ با تمام جزئیات روزها و ساعتهایی که با هم گذراندهایم. این برای تو نیز فرصتی است که مرا به یاد بیاوری.
به دلیلی دیگر نیز همکاری دشوار است؛ چون همهٔ افراد در پسِ نمود ظاهری خویش افرادی عجیب و غریب هستند، از همین رو نیازمند تواناییها و پیشرفتهای خاصی هستیم تا بتوانیم عملاً بهترین نتایج را از همکاری دیگران بگیریم. ما صرفاً به این دلیل از همکاری با دیگران دلسرد نمیشویم که همکاری کار سختی است، بلکه دلیلش این است که همکاری سختتر از آن چیزی است که بهنظرمان باید باشد. وقتی تفاوتهای درونیِ عجیب و غریب دیگران (و خودمان) را بپذیریم آنگاه این تصور دقیق در ذهنمان شکل میگیرد که اتفاقاً پیش بردن همکاری با دیگران کاری بسیار بغرنج است؛ بهاحتمال بسیار زیاد با موانع بسیاری مواجه خواهیم شد که حل و فصل کردنشان زمان زیادی میبرد.
درست پیش از آنکه دوستی تلفن بزند یا وارد خانه ام شود درباره ی او فکر میکنم. بسیاری از مردم ، این هم آیندی را پدیده ای ماورا طبیعی میدانند. اما اگر این دوست تلفن هم نزند ، من به او فکر میکنم! به علاوه ، او بیشتر اوقات به من تلفن میزند ، بی آنکه من به او فکر کرده باشم. متوجه شدی ؟ مسئله این است که مردم آن مواردی را به خاطر میسپارند که دو حادثه همزمان اتفاق میافتند. اگر درست زمانی که به پول احتیاج مبرم دارند ، پولی پیدا کنند ، عقیده دارند که علت آن چیزی ماوراء الطبیعی بوده است. آنها حتی هنگامی که برای بدست آوردن مقداری پول خود را به آب و آتش میزنند نیز اینکار را میکنند. به این ترتیب یک سلسه شایعات درباره ی تجارب گوناگون ماوراء الطبیعی به راه میافتد. مردم آنقدر به اینجور چیزها علاقه دارند که به سرعت یک مجموعه داستان ساخته میشود. اما در اینجا نیز فقط بلیطها برنده قابل دیدن اند. وقتی من ژوکر جمع میکنم خیلی عجیب نیست که یک کشو پر از ژوکر داشته باشم! راز فال ورق | یوستین گوردر |
نگاه کن، اگر فقط یک گلوله، یک #فرصت داشتی هر آن چه را که همیشه میخواستی تصاحب کن در یک لحظه آیا میخواهی آن را به چنگ بیاوری یا اجازه میدهی از دستت در برود؟
مرا از آسمانی که در چشمانداز زندگیم قرار دادهای محروم مکن! من تو را دوست میدارم و با تو زندگی را. زندگی را از من مگیر!
روزی که من تو را از دیروز کمتر دوست داشته باشم، آن روز آفتاب طلوع نخواهد کرد. یقین داشته باش که برای خوشبختی تو از هیچ کاری روگردان نیستم… بارها به تو گفتهام که فقط برای خاطر تو زندهام و باز هم تأکید میکنم. اگر هنوز نفسی میکشم، برای خاطر آن است که تو را دارم و برای خاطر آن است که تو را با خودم صمیمی و مهربان میبینم. دلم برای تو، برای داشتن تو، برای بوسیدن تو و برای در آغوش فشردن تو شعله میزند، اما… اما این روزه را فقط موقعی افطار خواهم کرد که بدانم تو را خوشبخت میکنم.
… نوجوانها و بچهها وقتی از این کارها میکنند مسخره نمیشوند، این از امتیازات آنهاست. اشتباه یا خطر از وقتی شروع میشود که آدم جوان است، بعد، وقتی به میانسالی رسید تشدید میشود و اوجش وقت پیریست. در پانزده سالگی اینکه کلی رجزبخوانی و هیچ کاری نکنی لطف خودش را دارد.
اصلاحات، وقتی که زمینه برای آن فراهم نشده باشد، مخصوصا اگر نهادهایی باشند که نسخه بدل خارجی باشند، چیزی جز خرابی به باور نمیآورند.
آتش میتونه نابود کنه و بکشه،اما همچنین میتونه خلق کنه. جنگلی که در تابستون میسوزه،با فرا رسیدن بهار،بهنر و قویتر از قبل سبز میشه.
خانهها با انصاف بودند ؛ به تو چیزی را میدادند که لایقش هستی. چیزی که متاسفانه در باره ادمها نمیتوان گفت.
قانون جاذبه شماره ۲۸ وقتی یک زن طوری رفتار کند که گویی خودش به تنهایی، از پس انجام همهٔ کارها برمی آید، در آخر ناچار میشود همه کارها را خودش به تنهایی انجام دهد.
هیچکس، حتی یک صدای مقتدر، نه مادرتان، نه حتی بهترین متخصصِ زمینهای که رؤیایتان در آن قرار دارد، حق این را ندارد که به شما بگوید رؤیایتان چه اندازه بزرگ و دستیافتنیست.
چقدر شناختن یک آدم، حتی پس از سالها همزیستی و همجواری با او، دشوار است.
نکند میخواهم بمیرم؟ من که هنوز خودم را به جایی آویزان نکردهام. باید قبل از مرگ در چیزی چنگ بیندازم. باید قبل از مردن ناخنهام را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمین میکشند به یادگار شیارهایی بر زمین حفر کرده باشم. باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم. اگر امروزچیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته باخبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند، من دیگر نیستم. اما من نمیخواهم نباشم. نمیخواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم. نمیخواهم مثل بیشتر آدمها که میآیند و میروند و هیچ غلطی نمیکنند، در تاریخ بیخاصیت باشم. نمیخواهم عضو خنثای تاریخ بشریت باشم. … و آدمی که مشهور نیست وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش نه دیگران. و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد تنهاست. و من از تنهایی میترسم.
وقتی جواب میدهم، با دقت گوش میکند؛ انگار جوابدادنهایم برایش حکم هدیهای را دارند. روبهروی هم نشستهایم و فضای بینمان حس تازهای دارد. حتا بعدش، موقع برگشتن به خانه، احساس آرامش میکنیم.
دلیل اینکه این سطح از موفقیت اینقدر اهمیت دارد این است که میخواهید احساس شرم و گناهی را از خودتان دور کنید که به سبب انجام ناقص کارها در شما ایجاد میشود. احساس میکنید که اگر هر کاری را عالی انجام دهید، بینهایت زیبا و جذاب به نظر برسید، شغلی عالی داشته باشید که در آن کاملاً خوب عمل میکنید و اگر زندگی بینقصی داشته باشید، میتوانید تا حدی از این احساسات شرم و خجالت دوریکنید. حتی وقتی بدانید که این معیارهای ناکارآمد باعث ایجاد تنش در شما میشوند و خیلی بالا هستند، به این باور ادامه میدهید که باید آنها را داشته باشید تا عالی و پربازده باشید.
ناگهان به شکل مسخره ای از همه چیز جدا شدم. با آدمها که هستم، چه خوب باشند و چه بد ، تمام احساساتم تعطیل و خسته میشوند، تسلیم میشوم… مودبم… سر تکان میدهم… تظاهر میکنم که میفهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم. این یکی از ضعف هایم است که بیشترین مشکل را برایم درست کرده. معمولا وقتی سعی میکنم با کسی مهربان باشم روحم چنان پاره پاره میشود که به شکل ماکارونی روحانی در میآید. مهم نیست… کرکره ی مغزم پایین میآید. گوش میکنم. جواب میدهم… و آنها احمقتر از آن اند که بفهمند من آنجا نیستم. . !
زمانی که برمیگردیم، فقط به طور گذرا چهرهها را میبینیم و حواسمان زود میرود جای دیگر. یعنی نگاهی که به پشت سرمان میاندازیم، حرکتی سطحی است؛ چون جسم چندان دخالتی ندارد. از روبرو جریان فرق دارد؛ زیرا حتی وقتی از او دور شدی، ناخواسته حس میکنی روح و جانت خمیده میشود و یک احساس تاسف و پشیمانی وجودت را به شدت فرامیگیرد. دلیلش را هم نمیدانی، تاسف برای چه؟ چرا باید حتی وقتی دور شدیم، در برابر آن لپهای باد کرده، گردن فرورفته در قوس لباس و پالتو مقاومت کنیم؟ چرا به این حصار انسانی که در حال نوسان است و به ما لبخند میزند توجه نکنیم؟
چه چیز است که مردم را از خودکشی باز میدارد. ؟
البته این که میگویند مرگ هرگز نمیخندد حقیقت دارد، اما شاید تنها دلیل این امر، فقدان لب باشد.
ما همه مردانی که در روی زمین هستیم دستخوش رشکیم.
کامیه گفت: « در واقع ما از همه چیز با هم حرف زدیم غیر از خودمان. »
بگذار صادق باشم، زنها هنوز که هنوزه واقعاً فقط برا دوتا چیز ارزش قائلان: اینکه مادر باشن و مادری کنن. من خوشگل نیستم و نمیتونم بچهدار شم، خب باید چیکار کنم؟ ارزشی ندارم پس.
دلتنگی برای کسی یا چیزی یکی از بهترین حس هایی است که کسی میتواند در دلش تجربه کند، هیچ میدانستی؟ خوشحال باش که گاهی دلت میگیرد یا برای پدرت تنگ میشود، دری از بهشت باز شده و نسیم ملایمی از روزها و لحظههای خوب به دلت رسیده.
بی آنکه دهان باز کند، چشمانش را مثل خاکستر با تمام قدرت دیدش به من میدوخت، و هر بار تغییرم میداد و کمی بیشتر به آنچه میخواست تبدیلم میکرد.
چهل سالگی را که پشت سرگذاشتی هر تغییری نمادیست انزجار آمیز از گذشت عمر. / داستان: الف