
از نمایشنامهنویسان یونان باستان هیچیک به اندازهی ائوریپیدس برای خوانندهی امروزی سخن گفتنی ندارد. مضامین عمدهی آثار او: ستمدیدگی زنان، قساوت و بیهودگی جنگ و درماندگی و ابتذال فاتحان، تعارض میان آزادی و نظم، ایمان و عقل و احکام جزمی و واقعیت، هنوز هم انسان امروزی را به خود مشغول داشته است. نمایشنامههای او به یاد ما میآرد که انسانبودن به چه معناست. ارسطو او را تراژیکترین نمایشنامهنویس میخواند و برخی دیگر او را نخستین شاعر دموکراسی لقب دادهاند. ائوریپیدس هنرمندی سنتشکن بود. او هستهی اصلی اسطوره را حفظ میکرد اما در روایت داستان و پردازش شخصیتها راه خود را میرفت. زمانهی ائوریپیدس با ظهور فیلسوفانی چون سقراط و پروتاگوراس جهش بزرگی در فرهنگ یونان پدید آورد و این تحول در هنر آن زمان، خاصه در تراژدیهای ائوریپیدس بازتاب یافت. او متفکری شکاک بود، ذهنی جستجوگر و خردهسنج داشت که با پاسخهای متعارف قانع نمیشد. بسیاری از باورهای اهل زمانه را آماج تردید و انتقاد میکرد و از همین روی میان مردم همروزگار خود چندان محبوبیتی نداشت. قدر والای او در قرن چهارم ق.م. شناخته شد و بار دیگر در قرن بیستم در کانون توجه قرار گرفت. نمایشنامهنویسان رمی، ازجمله مشهورترین ایشان یعنی سنکا ائوریپیدس را استاد و راهنمای خود میشمردند و میراث او از طریق ایشان به نمایشنامهنویسان عهد رنسانس رسید. در این مجموعه پنج نمایشنامه را که بیگمان در شمار بزرگترین دستاوردهای اوست گرد آوردهایم. هریک از این نمایشنامهها جنبهای از تفکر و دغدغههای انسانی این شاعر بزرگ را به ما نشان میدهد و در همهی آنها با شاعری آشنا میشویم که زبان شعر را تا اوجی دستنیافتنی تعالی بخشیده است.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
انگار خاطرهها زخمهایی دردناکند که سالها نادیده گرفته شده بودند.
مردانی که زنان ازشان میترسند، من هم ازشان میترسم! من حاضرم در برابر مردانی که به زنان ظلم میکنند بایستم ولی راستش آنها در خانهی زناناند و مرا راه نمیدهند. به این خاطر است که جنگ جنسیتی بهنظرم چیز مزخرف و خستهکنندهای میآمد! آنها پیمان حاملگی میبندند، ما پیمان وازکتومی. آنها پیمان بکارت میبندند، ما فیلم مستهجن سفارش میدهیم.
گاهی وقتها،گفتن بیش از حد همانقدر باعث حیرتزدگی میشود که کمگویی.
در اینجا همهچیز چنان خوب است که فکر کردن به زمانی که در آن دیگر روزهای دیگری را نخواهیم دید، خیلی دردناک است.
سرنوشت تو هنوز قطعی نشده؛حتی در سیاهترین شبها هم ستارهای میدرخشد،زنگی به صدا درمیآید و راهی برایت آشکار میشود.
با لحن معناداری میگوید: « لیلی، آدم بد وجود نداره. همهی ما آدمایی هستیم که گاهی اوقات، کارای بد انجام میدیم. »
انسانها قدرت ساختن عشق و زیبایی را دارند و همچنین فلاکت و بدبختی را.
از مدرسه که بیرون میآییم، ناصر ماموتی، که مردی چهلساله است، از دور پیدا میشود. دارد به اداره میآید. الاغی در کنار جاده از روبهرو میآید، تقریباً بهموازات آقای ناصر ماموتی. ناگهان کدویی چند قدم مانده به آقای ماموتی، تا کمر خم میشود و با صدای بلند میگوید. - سلام و علیکم قربان! فکر میکنیم که به آقای ماموتی سلام و تعظیم میکند. اما او در برابر الاغ خم شده و سلام میکند. الاغ گوشهایش را تکان میدهد و بیاعتنا میگذرد. ناصر ماموتی رنگبهرنگ میشود و به روی خودش نمیآورد. اسد کدویی ابلاغش را بهدست او میدهد. - در خدمت شما هستم. ماموتی با قیافهٔ کولیمانند، دندانهای جرمگرفته و سیاهش را بهحالت خنده نشان میدهد. - بهتر است ابلاغت را به همان الاغی که سلامش کردی بدهی! کدویی با پررویی از میرسلطانی میپرسد: « راستی مدرسهٔ الاغها… کدامطرف است. » و بهزور ابلاغش را در دست ماموتی میگذارد. - خواستیم کمی بخندیم قربان. از ما ناراحت نباش.
« دردی که میکشی مایهٔ سربلندیات باشد. تو خیلی قویتر از آنهایی هستی که دردی ندارند. »
توی این دنیا هیچ چیز آسان نیست، حتی آن چیزی که خیلی آسان به نظر میرسد.
داشتم اجازه میدادم روزمرگی مسمومم کند: دوش شده بود ابزار نظافت بدن، غذا شده بود وسیله تغذیه بدن، و تنها هدف پیاده روی شده بود پرهیز از مشکلات قلبی در آینده. حالا همه چیز دارد عوض میشود، نامحسوس است، اما دارد عوض میشود. هر وعده غذایی به فرصتی برای حرمت گذاری به حضور دوستان و آموزه هایشان مبدل شده؛ پیاده روی باز مبدل شده به مراقبه بر لحظه حال؛ و صدای آب در گوشم افکارم را خاموش میکند، آرامم میکند و وامی داردم به یاد بیاورم که این حرکات کوچک روزانه است که ما را به خدا نزدیک میکند، مادام که بتوانم برای هر حرکتی ارزشی را قائل باشم که سزاوارش است.
تمام تلاشت را بکن که پیش من بمانی. این همه توقع و بدخُلقی را تمامش کن. این روزها زندگیام آسان سر نمیشود. دلیل کافی دارم که شاد نباشم. اما اگر خدایی داری، او آگاه است که حاضرم تمام هستی و داراییام را بدهم تا باز دستت را روی صورتم حس کنم. من از چشمانتظاری و دوستداشتنت دست برنمیدارم، حتی در میانهٔ برهوت. فراموشم نکن.
اینجا بحث قدرت اراده یا شجاعت نیست. این موعظهٔ دیگری مانند نابرده رنج گنج میسر نمیشود نیست. این سادهترین و اساسیترین اصل زندگی است: کوششها و کشمکشهایمان موفقیتهایمان را مشخص میکنند. مشکلاتمان زایندهٔ خوشحالیهایمان هستند، همراه با مشکلاتی کمآزارتر و فروکاستهتر. ببینید: این یک مارپیچ بالاروندهٔ بیپایان است. اگر در هر لحظهای از راه فکر کنید که اجازه دارید از بالا رفتن دست بکشید، متأسفانه متوجه هدف نشدهاید، چون لذت در خود بالا رفتن است.
در این دورهها عموماً یک کارت سفید رنگ چاپ میکشود، با نوشتههای طلایی که به دلیل نادیده گرفته شدن « کنتراست» اساساً قابل خواندن نیست، ولی اگر کسی حوصله کند و متن این دعوتنامهها را مطالعه کند با بی ربطترین و کم معنیترین جملات، استعارهها و تشبیهات جهان ادبیات مواجه خواهد شد! چیزهایی توی این مایهها که: « دو کبوتر سبکبال، آشیانه عشق میسازند و حضور صمیمی شما عزیزان بالای آن درخت خوشبختی، مایه سرافرازی ماست. » یا « امشب در المپیک زندگی دو قهرمان داریم، باشد که میان تشویقهای بی امان شما مدال طلای سعادت را به گردن بیاویزند. » جالب اینکه بدون هیچ شرمساری و خجالت، این مهملات را بین فامیل خود تقسیم میکنند.
پدر اورهان را بغل کرد، دستش را به همه نشان داد که مشت شده بود و نمیشد بازشان کرد. به خصوص در خواب، پدر گفت: “به این دستها نگاه کنید. این پسر مال جمع کن میشود. زندگی مرا توی مشتش میگیرد. پسر من است. اورهان
مردم به خودقربانیپنداری اعتیاد پیدا میکنند. چون سرخوشیای موقت به آنها میدهد؛ احساس حقبهجانبی و برتری اخلاقی حس خوبی دارد. همانطور که کاریکاتوریست سیاسی، تیم کریدر، در یادداشتی در روزنامهٔ نیویورکتایمز نوشت: « خشم مثل خیلی چیزهای دیگر احساس خوبی میبخشد اما به مرور زمان ما را از درون میبلعد. از خطاهای دیگر زیانآورتر است چون ما حتی آگاهانه هم اعتراف نمیکنیم که برایمان لذتبخش است. »
قضاوت چیز دیگر است و دوست داشتن چیز دیگر
یکی بالای سرش گفت: تمام کرد! ایوان ایلیچ گفته او را شنید و آن را در روح تکرار کرد. در دل گفت: مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست. نفسی عمیق کشید، اما نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.
درباره مفهوم آزادی آنقدر صحبت شده که از گفتن مقدمه صرفنظر میکنم. تجربهی عینی آزادی چیز دیگریست. همیشه باید چیزی برای گریختن داشت و این امکان خارقالعاده را برای خود فراهم کرد خیلی وقتها چیزی که باید از آن فرار کنیم خودمان هستیم. امکان گریختن از خودمان مزیت بزرگیست. چیزی از وجود خودمان که از آن فرار میکنیم میتواند زندان کوچکی در هر جای زندگیمان باشد. برای رهایی از این زندان باید بار و بنه بست و پا به فرار گذاشت: اینکه برای خودم نقش زندانبان را بازی نکرده بودم عجیب بود. همانطور که فراریها تعقیبکنندگانشان را جا میگذارند شما میتوانید خود درونیتان را از راه به در کنید.
امی عزیز، برای دفاع از خودم به اطلاع میرسانم: من هر روز برایتان نوشتم، ولی فقط آنها را نفرستادم و همه را یکباره پاک کردم. در حین گفتگویمان تقریبا به نکته تفکر برانگیزی برخوردم. شما، این یک ذره امی با شماره کفش سی و هفت، کم کم دارید برای من جالبتر از آن میشوید که در چهارچوب گپ زدن ما میگنجد.
فرهنگ مصرفگرا، مهارت بسیاری در وادار کردن ما به خواستن بیشتر دارد. در پشت تمام این جوسازیها و بازاریابیها، این برداشت وجود دارد که بیشتر همیشه بهتر است. من هم سالها این عقیده را پذیرفته بودم. پول بیشتری دربیاور، از کشورهای بیشتری بازدید کن، چیزهای بیشتری را تجربه کن، با زنهای بیشتری باش. اما بیشتر همیشه بهتر نیست. در واقع عکس این درست است. ما اغلب با کمتر خوشحالتر هستیم. وقتی که با فرصتها و گزینههای بیش از اندازه روبهرو میشویم، دچار حالتی میشویم که روانشناسها آن را پارادوکس انتخاب مینامند. اساساً هرچه گزینههای بیشتری داشته باشیم، از چیزی که انتخاب میکنیم کمتر خشنود خواهیم بود. چون از تمام گزینههای احتمالی دیگر که از دست خواهیم داد، آگاه هستیم.
« بر اساس تجربهی خودم، وقتی کسی خیلی سخت سعی میکند چیزی را به دست بیاورد، نمیتواند. و وقتی دارد با تمام توانش از چیزی فرار میکند، معمولاً گرفتار همان میشود. البته، دارم جمعبندی کلی میکنم. »
« میتونیم آروم جلو بریم و دوباره تلاش کنیم. »
جامعه به اندازهی کافی نمیداند که این بلوغ ارضا نشدهی اراده به همان اندازه خطرناک است که بلوغ ارضا نشده جنسی. یک ملت تندرست همیشه نیاز به هدفی برای تلاشهای خود دارد. اگر هدف شریفی به وی ندهند، هدف رذیلانهای در پیش خواهد گرفت جنایت بهتر از خلاء تهوعانگیز یک زندگی است که بارور نشده خشک میگردد!
هیچ چیزی خطرناکتر از این نیست که کسی به حقیقتی وحشتناک، نصف و نیمه نزدیک شود.
گمان نمیکنم هیچ وقت کسی عمداً به یک ساعت مچی یا دیواری گوش بدهد. کسی مجبور نیست. ممکن است مدت درازی از صدای آن غافل باشی، بعد یک ثانیه تیک و تاک میتواند بدون وقفه در ذهنت رژه طولانی و رو به زوال زمانی را که نمیشنیدی به وجود بیاورد.
در افکارم غوطه ورم که میگویند: آنا، ایشان برت هستند. پیرمردی آرام با واکرش به سمتم میآید. به دهها زن و مرد دیگری که کمابیش شبیه برت هستند معرفی میشوم؛ سالمندانی خمیده با موهای جو گندمی. همه ی ما روی صندلی هایی چوبی کنار چمن نشسته ایم و آفتاب گرممان میکند. خوب میدانم که جک مرا به اینجا آورده است تا هر دومان حس بهتری پیدا کنیم. « می دانی درست است که به خانه ی سالمندان آمده ای؛ اما اینجا هم باغ دارد! »
فقط یک گناه وجود دارد، فقط یکی. آن هم دزدی است. همه ی گناهان دیگر از این گناه سرچشمه میگیرند. اگر کسی را بکشی، تو زندگی او را دزدیدی. حق همسر او را از داشتن شوهر میدزدی. پدر فرزندانش را میدزدی. دزدی تنها گناه غیر قابل بخشودنی بود و وجه مشترک تمام گناهان. وقتی دروغ میگویی، حق دانستن حقیقت را از کسی میدزدی. وقتی تقلب میکنی، عدالت را میدزدی. خلاصه، عملی پستتر از دزدی نیست.
در قرن هجده آلمان، گوته و شیلر هر دو به داشتن درآمد خوب اهمیت زیادی میدادند (۹۸). افتخار تنها چیزی نبود که به آن اهمیت میدادند و اینکه بتوانند در یک خانهٔ شایسته زندگی کنند یا غذای خوب بخورند بهنظرشان بیربط نمیرسید؛ بااینحال، تا جایی که به قدر کافی پول در اختیار داشتند که احساس امنیت کنند، فکر نمیکردند هر اقدام جسورانهای باید صرفاً در قالب سود اقتصادی ارزیابی شود.
هرمینه به خود زندگی شباهت داشت. امکان پیش بینی رفتار لحظهٔ بعد او از پسِ لحظهٔ حال ناممکن بود.
وَرجَمکَرد، افسانهی مؤمنین است! جم دژی نداشت! زرتشت پسری نداشت و مزدا اهوره، نیرویی! زمین قرارگاهی موقتیست که باید با جادو به تعادل برسد. این یعنی تنها نیرویی که دروغ نیست و مؤثر است و به راستی فعال. آن نیروی ما و ارباب ماست؛ همین است و بس. راهی به سوی شرق. راهی به سوی شمال. راهی در آن سوی دشتها و راهی زنده و دگرگون شونده برای آزادی از قیدهای مکرر هستی در برابر دروازههای دوزخ… راهی بهنام و درونِ…
زندگی تازه، ساده و منظم من بدین ترتیب از راه رسید. صبحها قبل از ساعت پنج از خواب برمیخواستم و قبل از ساعت ده شب هم میخوابیدم. بازدهی مطلوب کار افراد در طول شبانهروز با همدیگر فرق دارد ولی من خوب میدانم که آدمی صبحکارم.
عشق چه معنیِ کوفتیای دارد؟ همیشه فکر میکردم در عشق با طوفانی از احساسات مواجهای که فقط نصیب زوجهای خوششانس میشود. اما حالا نمیدانم که عشق یک احساس است، یا فقط فضایی بین دو نفر؟ یک فضای مقدس که وقتی دو نفر میخواهند خودِ واقعیشان را نشان بدهند و یکدیگر را لمس کنند، به وجود میآید؟ بهخاطر همین است که میگویند « رفته تو فاز عاشقی» ؟ چون لازم است آنجا را ببینی؟ شاید برای همین بود که نتوانستم درکاش کنم، چون سعی میکردم با پروازدادنِ ذهنم بفهمماش. عشق هم که آنطور شناخته نمیشود. میشود؟ میشود به آن فضای عاشقی سفر کرد؟ کسیکه به عشق فکر میکند، آنرا تحلیل میکند و فقط از راه دور آرزویش میکند. شاید بهخاطر همین پروازکردن و شیرجهزدن است که نمیتوانم عاشق شوم. چون آنجا نمیروم. از آن فاصله دارم. چون یک جورهایی فکر میکنم اگر واقعاً حضور نداشته باشم، بقیه هم نمیتوانند به من آسیب برسانند. اما چه میشد اگر دوستم داشتند؟ چه میشد اگر بدنم تنها کِشتیای بود که میتوانست مرا به عشق برساند؟