
من امیرعلی نبویان هستم. متولد ۲ فروردین ۱۳۵۹. فارغالتحصیل رشته مهندسی برق از دانشگاه صنعتی مازندران. این قصهها ـ شکر خدا ـ اتوبیوگرافی نیستند و تمامش ساخته این ذهن مشوش ژولیده است! امیدوارم که دوستان، آنچه قلم نحیف و سواد خفیف بنده مرتکب شده را به بزرگواری ببخشند. راستی قصهها ادامه دارد...
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
چیزی که مانع زندگی آدمها با هم میشه حماقتشونه.
« خیلیها با زندگی عاری از مفهوم به این طرف و آن طرف میروند. انگار در عالم بین خواب و بیداری سیر میکنند، حتی زمان هایی که به زعم خود مشغول انجام کارهای مهمی هستند. این به آن دلیل است که آنها راهشان را اشتباه انتخاب کرده اند. آن چه که میتواند به زندگی تو معنی و مفهوم بدهد، وقف خودت در راه دوست داشتن و عشق به دیگران است، وقف خودت به جمعیت اطرافت، و وقف خودت به خلق پدیده هایی که به تو انگیزه و مفهوم بدهد. »
گوسفند خصوصیات نظامی ارزشمند زیادی دارد.
تلفن را قطع کردم و گوشی را کناری قرار دارم. خیلی بهتر بود او را با وجدانش کاملا تنها میگذاشتم تا با آن به مبارزه بپردازد.
از دست دادن یک عشق بهتر از آن است که انسان تا ابد با آن نا آشنا بماند.
عقل در این نیست که جلو احساسو بگیری، بلکه در اینه که همه چیزو احساس کنی هرطور که باشه.
قانون جاذبه شماره ۶۴ صرف نظر از اینکه یک زن تا چه اندازه زیبا باشد، تنها زیبایی چهره نمیتواند احترام مرد را برایش نگاه دارد. شاید زیبایی ظاهری او را جذب کند اما آنچه او را مجذوب شما نگاه میدارد، استقلال شماست.
اخترک چهارم اخترک مرد تجارتپیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد. شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتشسیگارتان خاموش شده. -سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش میکند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک. -پانصد میلیون چی؟ -ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه میدانم، آن قدر کار سرم ریخته که! … من یک مرد جدی هستم و با حرفهای هشتمننهشاهی سر و کار ندارم! … دو و پنج هفت… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل سیزدهم #کتابسرا
در واقع پاهای درازش خیلی هم جالب توجه بودند. و البته نه فقط پاهایش که تمام اندامش
در اینجا نور، بیواسطه به درون جان نفوذ میکند، درها و پنجرههای قلب را میگشاید، آدمی را عریان میکند، بیحفاظ و منفرد در سعادتی فراطبیعی که هر چیزی را وضوح میبخشد بی که شناخته شود. هیچ تحلیلی در این فروغ راه ندارد. در اینجا، بیمار عصبی یا در جا شفا پیدا میکند یا دیوانه میشود. خود صخرهها به کل دیوانهاند: آنها در طول سدهها در معرض این تنویر ملکوتی قرار گرفتهاند: آنها خیلی آرام و خموش آرمیدهاند، در خاک خونرنگ در میان گلبنهای رنگین و رقصان به آغوش درآمدهاند. اما من میگویم آنها دیوانهاند، و دست زدن به آنها به منزلهی خطر کردن به از دست دادنِ توانایی شخص است در گرفتن چیزهایی که قبلاً سخت، جامد و غیرقابل حرکت به نظر میرسیدند.
به دلیلی دیگر نیز همکاری دشوار است؛ چون همهٔ افراد در پسِ نمود ظاهری خویش افرادی عجیب و غریب هستند، از همین رو نیازمند تواناییها و پیشرفتهای خاصی هستیم تا بتوانیم عملاً بهترین نتایج را از همکاری دیگران بگیریم. ما صرفاً به این دلیل از همکاری با دیگران دلسرد نمیشویم که همکاری کار سختی است، بلکه دلیلش این است که همکاری سختتر از آن چیزی است که بهنظرمان باید باشد. وقتی تفاوتهای درونیِ عجیب و غریب دیگران (و خودمان) را بپذیریم آنگاه این تصور دقیق در ذهنمان شکل میگیرد که اتفاقاً پیش بردن همکاری با دیگران کاری بسیار بغرنج است؛ بهاحتمال بسیار زیاد با موانع بسیاری مواجه خواهیم شد که حل و فصل کردنشان زمان زیادی میبرد.
آنکه میخندد همواره در موقعیتی برتر از آنکه بر او میخندند واقع است. فرودستان، تحقیرشدگان، بردگان و محکومان در تحمل وضعیت ناسازگار خود همیشه از خنده نیرو گرفتهاند، و این به آنها امید داده است که خواهند توانست سرنوشتشان را بگردانند. آنکه به مسلخ میبرندش چه بسا هزلی گزنده بگوید، اما آنکه به رهبری برگزیده شده،به قول گفتنی « شوخی سرش نمیشود. » به همین دلیل است که طنزِ فرودستان وجود دارد، اما مثلا « طنز قهرمانی» یا « طنز شاهی» وجود ندارد.
بیلی گرچه شوقی به زندگی نداشت، دعایی قاب گرفته بود و روی دیوار اتاق کار خود نصب کرده بود. دعا شیوه ادامه زندگی او را نشان میداد. دعا چنین بود: خدایا مرا صفایی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر ندارم بپذیرم، مرا شجاعتی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر دارم تغییر دهم؛ و خرد تا آن دو را از هم بازشناسم. از میان چیزهایی که بیلی بیل گریم قدرت تغییر آن را نداشت، گذشته، حال و آینده بود.
زندگی همین بود؛ شادی و غم…امید و وحشت… و تغییر. همیشه تغییر! هیچ راه فراری نبود. مجبور بودی گذشته را کنار بگذاری و تازگی را به قلبت راه دهی. مجبور بودی یاد بیگیری که شرایط جدید را دوست داشته باشی و به وقتش آن را هم کنار بگذاری. بهار با همه زیباییش خواه ناخواه به تابستان میرسید و تابستان جای خود را به پاییز میداد. تولد… ازدواج… مرگ…
عالیترین درجه فرزانگی نداشتن ترسه.
بیشتر از هر چیز دلم میخواست میتوانستم تمام روحم را در چشمانم بگذارم و تا ابد، تا هنگام مرگم، به تو نگاه کنم.
هرکس از نظر عاطفی نیروی بیشتری میگذارد بیشتر درد میکشد. طبیعی است که بیشتر هم جیغ بزند!
غیر قابل بیان بود. او امروز بود. فردا بود. ملایمترین عطر یک گل کاکتوس، و سایهی گریزان یک پریْجغد بود. نمیدانستیم چطور تعبیرش کنیم. در فکرهایمان سعی میکردیم او را مثل پروانه به تکهای چوبپنبه سنجاق کنیم، اما سنجاق فقط از بدنش رد میشد و او به دوردستها پرواز میکرد.
این همه میلیون چی؟ تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: -میلیونها از این چیزهای کوچولویی که پارهای وقتها تو هوا دیده میشود. -مگس؟ -نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق. -زنبور عسل؟ -نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت میبرد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیالبافی نمیکنم. -آها، ستاره؟ -خودش است: ستاره. -خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت میخورد؟ -پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق. -خب، به چه دردت میخورند؟ -به چه دردم میخورند؟ -ها. -هیچی تصاحبشان میکنم. -ستارهها را؟ -آره خب. -آخر من به یک پادشاهی برخوردم که… -پادشاهها تصاحب نمیکنند بلکه بهاش « سلطنت» میکنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل سیزدهم
هرگاه قهوه ای کار بی تحرکی را به او پیشنهاد میکرد، آبی میگفت من مثل شرلوک هلمز نیستم. به من کاری بده که جنب و جوش داشته باشد. آن وقت حالا که خودش رئیس شده این کار گیرش آمده: پرونده ای که در آن باید صاف بنشیند و هیچ کاری نکند، چون زیر نظر گرفتن کسی که فقط مینویسد و میخواند مثل این است که بی کار باشد.
اگر مرد به دنیا آمدی، از این بیم نخواهی داشت که در خم یک کوچه تاریک به تو تجاوز شد.
پیش از این نمیدانست که خوشبختی چقدر شکننده است، اینکه اگر مراقبش نباشی امکان دارد از آن بالا بیفتد و خرد شود.
فکر کن، خیلی به من فکر کن و همینطور تند و وحشی که من دوستت دارم مرا دوست بدار.
اگر فقط کتابهایی را بخوانی که بقیه میخوانند، تنها میتوانی به چیزهایی فکر کنی که همه فکر میکنند.
انسان واقعی است که میتواند گریه کند. اگر انسانی باشد که به عمرش به دردهای دنیا گریه نکرده باشد او انسان نیست بلکه از زباله ، از خاک راهی که بر آن قدم میگذارد هم پستتر است. زیرا زباله به هر جهت استفاده ای میرساند. کودی میشود که دانه ای میرویاند، به ریشه ای، به ساقه ای، به گلی غذایی میرساند. اما روحی که همدردی ندارد روح عقیمی است که ثمری ندارد.
چیزی که من ازش متنفرم ؛ این است که کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است ، آن وقت دائم خدا بگوید قابلی ندارد حالا بعد حساب میکنیم و از این طور دوروییهای نفرت آوری که من هیچ وقت خدا تحملش را ندارم و همیشه ؛ هر وقت که با آن رو به رو میشوم حالت استفراغ بهم دست میدهد و دلم میخواهد روی صورت طرف بالا بیاورم. و درست وقتی که؛دستمالی چیی هم آن دور و بر نباشد تا خودش را با آن پاک کند.
- همین فردا دارم میرم ریردان. - راستراستی جدی میگی؟ گفتم: « راودی، من به اندازهی یه تومور مغزی جدیام. »
همه شون اگه حق انتخاب داشتن ترجیح میدادن مث ما باشن. اونا تو حسرت تبدیل شدن به ما میسوزن، مث حسرتی که سیاها نسبت به سفیدها دارن. میبینی که این آدما چه کارهایی میکنن. برای اینکه ارباب باشن، حاضرن هم نوع خودشون رو به بند بکشن.
محافظهکاری مثل جرم دندونه، حتی بعد از تراشیده شدن بدتر از قبل تشکیل میشه، پس چیزی که الان مجازه ممکنه دوباره تبدیل به تابو بشه.
وصیت نامه کلا پدیده هیجان انگیز و باحالی است. گاهی عده ای از ارث محروم و در مواردی، برخی- از جایی که فکرش را هم نمیکنند- ثروتمند میشوند. اما بعضی از وصیتها جز دردسر چیز دیگری به بار نمیآورد که معمولا متعلق است به آدم هایی که مال و اموال درست و حسابی ندارند و محض خالی نبودن عریضه، مثلا وصیت میکنند که « ما را روی قله قاف و کنار لِنگ چپ سیمرغ دفن کنید. »
آزادی طنابی است که عده ای از آن به عنوان نردبان استفاده میکنند و از توی جعبه ای که در آن گذاشته شده اند، بیرون میآیند و به کمک آن بالا میروند. عده ای هم آن را به صورت طناب دار در میآورند.
من شما را غیر از آنچه که هستید نمیخواهم. جاستین، و هیچگونه تغییری را نه در هیچ جای وجودتان، نه در یک کک و مک چهرهتان نه در یک سلول از مغزتان تحمل نخواهم کرد.
متوجه باشید که حتی اگر اوضاع بد پیش برود، حق با شماست. موفقیت بر طبق معیارهای جامعه به معنای این نیست که مسیری اشتباه را طی کردهاید. شما از طریق تصمیمهایتان در حال خلق چیزی هستید که برای سفرتان به آن نیاز دارید. میتوانید با متقاعد کردن خودتان که گزینه دیگر بهتر بوده، خودتان را آزار دهید؛ اما هرگز نمیدانید که آیا گزینه دیگر واقعاً بهتر بوده است یا خیر. وقتی از شم و شهودتان پیروی کنید، در مسیر صحیح هستید.
انتخاب یک راه، تو را از سایر راهها محروم میکند!
تو فکر میکنی گلها… من باز همان جور بیتوجه گفتم: -ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم! هاج و واج نگاهم کرد و گفت: -مسالهی مهم! مرا میدید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام. -مثل آدم بزرگها حرف میزنی! از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بیرحمانه میگفت: -تو همه چیز را به هم میریزی… همه چیز را قاتی میکنی! حسابی از کوره در رفتهبود. موهای طلایی طلائیش تو باد میجنبید. -اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستارهرا تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: « من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم! » این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است! #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل هفتم
اِدی ، اگه پای قاعدههای معمول میون باشه هیچ خوشگل نیستی ، ولی یه چیزی تو صورتت هَس که میخوام به چنگش بیارم.