ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب پوست انداختن
پوست انداختنکارلوس فوئنتسکارلوس فوئنتس

آن‌چه پیوندتان می‌داد فقط دست‌هاتان بود. پیش پایش زانو می‌زدی تا بر این رابطه نامی بگذاری. او ایستاده پیش روی تو، تو زانو زده در پایش، پاهایش را بغل می‌کردی محکم‌تر و محکم‌تر دست‌هایت را تا کمرش بالا می‌بردی و او خم می‌شد و فقط دست‌هایت را می‌‌گرفت، تو همیشه فروتر، خاکسار، او همواره فراتر. بلند می‌شدی، ایستاده می‌طلبیدیش، دست‌هایتان به هم پیوندتان می‌داد و نگاهتان می‌داشت، بی‌نیاز از هر کار دیگر، به هم پیوسته و ماندگار، و تو جای او را می‌‌گرفتی، و باورت می‌شد که تصاحبش می‌‌کنی، همان‌طور که او تصاحبت می‌‌کرد، و می‌‌گفتی: خاویر یاد بگیر که همه هوس‌هایت را برآورده کنی، سرت را بگذار روی سینه من و بیدار نشو تا وقتی که روز به گرمای تن ما شود و النا در بزند...

آنقدرها هم که به‌نظر می‌آمد، حافظه‌اش ضعیف نبود. زندگی چنین است و ما بعضی چیزها را از یاد می‌بریم؛ درحالیکه بعضی چیزها را هم به‌یاد داریم.

بعضی افکار از بمب هم مخرب‌ترند.

ما همه برگ داریم. وقتی برگها پزمرده میشوند، دیگر آدم بزرگ نمی‌شود، چون ایام کودکی سپری شده است. وقتی پیر و چروکیده میشویم، برگها رشد واژگونه می‌کنند، چون عشق رخت بر بسته است.

… مبادا گمان کنند زنان از مردان عقب ترند یا ناقص ترند! انسانی را از انسانی دیگر برتر دانستن و تبعیض قائل شدن خاص ما بندگان است؛ و گرنه نزد خداوند همه بندگان برابرند.

اگر الان بروم پیش اگنس، یعنی برای همیشه رفته‌ام، گفتنش راحت نیست گرچه دوستش داشتم و کنارش خوشبخت بودم، اما بدون او احساس آزاد بودن می‌کردم‌. برای من هم همیشه آزادی مهم‌تر از خوشبختی بوده.

جرم نابخشودنی، داشتن اهداف پست است نه شکست خوردن.

اغلب خیال می‌کنند که مرغ‌های دریایی، غم بزرگی در دل دارند و حال آنکه، این خیالی پوچ است. اشکالات روانی خود آدم است که این احساس را به وجود می‌آورد. آدمی، همه جا چیزهایی می‌بیند که وجود ندارد. این چیزها در درون خود آدم است. همه به یک درون‌گو مبدل می‌شویم که همه چیز را به زبان می‌آورد.

بیشتر ما از والدینمان انتظار داریم که همیشه طبق یک روش مشخص رفتار کنند، یا نیازهای ما را پیش‌بینی کنند و دقیقا بدانند چه در دل ما می‌گذرد، حتی شده از طریق جادوجنبل؛ اما پدر و مادر تو مانند خودت، موجودات کاملی نیستند و مجموعه‌ای از احساسات و افکار پیچیده هستند. پس طبیعی است که آنها هم حواسشان پرت باشد و بعد از یک روز بد، با تو بخندند.

این جا هیچ چیز شبانه ای وجود ندارد. این حجم خاکستری که ابتدا تیره و سپس آشکارا کدر و مات می‌شود، در هر حال، درخشان است.

چهل #قاعده صوفی مسلکانی که دلی باز و روحی در پرواز دارند: قاعده۳۳: در این دنیا که همه می‌کوشند چیزی شوند، تو « #هیچ» شو. مقصدت فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد. همان طور که در گلدان نه شکل ظاهر، بلکه #خلأ درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیّت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.

آگاهی ارزشمندترین کالاست. باید معامله بکنیم؟ من در ازای یه عضو، آگاهی رو معامله می‌کنم

قانون جاذبه شماره ۳۸ کمی دوری گزیدن از او، به اضافه ظاهری که نشان از تسلط شما بر خودتان داشته باشد او را نگران از دست دادن شما می‌کند.

راستی می‌دانی الان در حال خواندن چه کتابی هستم؟ دزیره. ماجرایش را می‌دانی یا نه؟ او چیزی نمانده بود زن ناپلئون شود.

او این قدرت را داشت که خودش را آموزش دهد. خیلی‌ها می‌توانند خودشان را پرورش دهند.

انسان همیشه ندانسته، حتی در عمیق‌ترین پریشانی ها، زندگی اش را طبق قوانین زیبایی، میسازد.

حکمت اپیکوری مبتنی بر سرنوشت غم انگیزی است. انسان به جهان پر درد و رنجی پرتاب می‌شود و کم کم پی می‌برد که یگانه ارزش بدیهی و قابل اعتماد، لذتی است که او خود بتواند احساس کند، هر قدر هم که ناچیز باشد. جرعه ای آب گوارا، نگاهی به سوی آسمان، و یا نوازشی.

آدم‌های رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچ‌چیز جالب و خوبی در عشق یک‌طرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است، کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمی‌دهد ممکن است در کتاب‌ها هیجان‌انگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیر قابل تحملی خسته‌کننده است.

به من گفت بیماری‌اش چیست: مطمئن بود مبتلا به استیصال بالینی است، پدیده‌ای که بسیاری از انسان‌ها دچارش‌اند و هنوز هیچ‌یک از شرکت‌های دارویی « به فکرش نیفتاده‌اند. »

چیزی در نگاهشان بود که مرگ و ابدیت و دریا و بیکرانگی را به یاد می‌آورد. نه، دخترانی نبودند که قابل وصف باشند… دخترانی که مردها بتوانند آن‌ها را چهارچوب داستان و تخیلات خویش قرار بدهند.

جایی همدیگر را دیدار خواهیم کرد که تاریکی را در آن راه نیست…

اما روال عادی زندگی من گویا این بود که هیچ چیز به روال عادی خود برنگردد.

ما در زمینی قابل اشتعال زندگی می‌کنیم. همیشه آتش هست. همیشه خانه‌ها از دست می‌روند و زندگی‌ها گم می‌شوند ولی هیچکس چمدانش را نمی‌بندد و به چراگاهی امن‌تر نمی‌رود.

هرگز نمی‌توانیم به روح زخم بزنیم، همان طور که هرگز نمی‌توانیم به خدا زخم بزنیم، اما اسیر خاطرات زندگی مان می‌شویم و خاطرات زندگی ما را ویران می‌کند، حتی هنگامی که همه چیز برای خوشبختی مان فراهم است.

ایمان و #عشق #جسارت آدم را زیاد می‌کند. هر دو این‌ها اوهام و وسوسه را از دل انسان می‌شوید و پاک می‌کند.

این را خوب می‌دانم که ما اغلب در صدد آنیم که خوشبختی را از راهی که در واقع معلول خوشبختی است به دست بیاوریم تا از راهی که علت آن است. در نتیجه راه رسیدن به خوشبختی را پر از دست انداز و مخاطره آمیز می‌کنیم.

می‌دونید به این بولدوزر چه‌قدر آسیب می‌رسه اگه از روی شما رد بشه؟ +چقدر؟ هیچی

مشکل قانون این است که دائم دنبال راهی است تا جنایتکارهای خطرناک را با هم آشنا کند و همه را مستقیم به یک شبکه وصل کند

غم هایی که خداوند به سوی ما می‌فرستد، استقامت و آرامش به همراه می‌آورند، اما غم هایی که ناشی از حماقت و ضعف خودمان باشند، بسیار طاقت فرسایند.

یک هنرمند، مرگ را همیشه با خود یدک می‌کشد؛ درست مانند کشیشی که همیشه کتاب مقدس را با خود حمل می‌کند.

این بسیار غم انگیز است که ما راه بچه هایمان را برای آنکه چیزی مستقل از ما و حتی مخالف ما شوند، ببندیم. این فاجعه ای جبران ناپذیر است.

از دل همان روح پیر و کثیف، عشق و موسیقی را ابداع کردم، بوی انگور فرنگی‌های به گُل نشسته، تا از خودم بگریزم.

کسانی که پیامک و ایمیل را ساخته اند، نمی‌توانند اضطراب و پشیمانی ناشی از پیامک‌های بی پاسخ را در ذهنشان تصور کنند.

کتاب‌ها تجربه‌اند؛ کلماتِ نویسندگان آرامشِ عشق را، احساس خرسندی از داشتن خانواده را، عذاب کشیدن از جنگ را و حکمت خاطرات را نشان می‌دهند. اشک‌ها و لبخندها، لذت و درد، همهٔ چیزهایی که وقتی روی مبل بنفشم مشغول خواندن کتاب بودم به‌سراغم آمدند. هرگز این‌قدر بی‌حرکت ننشسته بودم و درعین‌حال این‌همه تجربه کسب نکرده بودم.

باید برای آرزوهایمان مرزی قائل شویم، اشتیاقمان را مهار کنیم، بر خشم‌مان چیره شویم و همواره این واقعیت را در نظر داشته باشیم که هرکس قادر است تنها به سهم کوچکی از آنچه ارزشِ داشتن را دارد، دست یابد… پ. ن: وسط‌های کتابه و لحظه به لحظه داره جذاب‌تر میشه; )

گاهی اتفاقاتی می‌افته که نمی‌شه هیچ‌کس رو به خاطرش مقصر دونست. یا چیزی به اسم بدشانسی وجود داره یا گاهی آدم‌ها از مسیرشون خارج می‌شن، راهشون رو گم می‌کنن و برای خودشون بدبختی و ادبار به بار میارن.

ای گم شده در خود ندانی، بدنت مزار تو شده، چون نفست را نشناخته ای نفست گورکن تو شده

ترس چیزیه که حسش می‌کنی ولی شجاعت چیزیه که انجامش می‌دی.

شاید انسان ترجیح می‌دهد درکش کنند تا اینکه دوستش داشته باشند.

من زندگی را جوانی می‌خوانم، زندگی آمیخته با امید، عشق و شادی را. هر کس این سه گل سرخ را در فلبش داشته باشد، جوانی را در خود و برای خود و با خود دارد. من همواره تو را با این سه گل سرخ که در وجود سرشار از ملایمتت پنهان بودند، می‌دیدم.

اغلب به همدیگر نگاه میکردیم تا مطمئن شویم هردومان وجود داریم