ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب طلسم جوهری (قلب جوهری) 3 گانه جوهری 2
طلسم جوهری (قلب جوهری) 3 گانه جوهری 2کورنلیا فونکهکورنلیا فونکه

فرید همین‌طور که باندها را در جیب شلوارش می‌گذاشت،‌ نگاه معذبی به مگی انداخت و گفت: ((اما اونجا خطرناکه. مخصوصا برای یه د...)) او حرفش را تمام نکرد و به جای آن با علاقه تمام مشغول بررسی انگشتان خون‌آلود پایش شد...

این خیال که مرده‌ای و دیگران بی‌تو زندگی می‌کنند و زندگی آن‌ها روال طبیعی خود را در پیش گرفته، آسودگی بزرگی به انسان می‌بخشد. وقتی کسی در انتظارت نیست، بهشتی است بیکران برای تو.

هر صبح یک روز جدید در انتظار ماست. انسان‌ها می‌گویند که اگر خوش شانس باشی بهتر است. اما من ترجیح می‌دهم که هوشیار باشم. چراکه وقتی شانس به سراغم بیاید از دستش نخواهم داد.

« دوگانه‌باوری» به این معناست که فرد به طور هم‌زمان، در یک مورد خاص، دو عقیده متضاد داشته باشد و هر دو را نیز بپذیرد. این فرآیند باید آگاهانه باشد، در غیر این صورت نمی‌تواند با دقت کافی انجام شود. اما در عین حال، باید ناآگاهانه باشد وگرنه احساس خطا، احساس گناه به همراه می‌آورد.

تو به من نشون دادی که چطور می‌تونم انسان دیگه‌ای باشم. تو به من دلیلی دادی تا یک بار دیگه زندگی را از نو شروع کنم: تو بِرناردا را به من دادی.

شاید هر کاری را نه صرفا به خاطر خود آن کار، بلکه به این دلیل انجام می‌دهیم تا فرصتی برای انجام کارهای‌دیگر داشته‌باشیم؛ کارهای‌دیگری که با روحیات ما سازگار باشد.

پدرم یک بار به من گفت: « تو می‌توانی پسر مامان باشی یا پسر بابا. اما نمی‌توانی پسر هر دو باشی. » در نتیجه من پسر بابا شدم. راه رفتن او را تقلید می‌کردم. خنده ی بم و گرفته ی ناشی از سیگاری بودنش را تقلید می‌کردم. با خودم یک دستکش بیسبال داشتم، چون او عاشق بیسبال بود، و هر توپ بیسبالی را که برایم پرتاب می‌کرد می‌گرفتم، حتی آن هایی را که چنان باعث سوزش دست هایم می‌شد که فکر می‌کردم باید فریاد بکشم. وقتی مدرسه تعطیل می‌شد، به مغازه ی او در خیابان کرفت می‌دویدم و تا موقع ناهار آنجا می‌ماندم. با جعبه‌های خالی توی انبار بازی می‌کردم، منتظر او می‌شدم تا کارش را تمام کند. با بیوک آبی آسمانی او به خانه می‌رفتیم، و گاهی در مسیر اتومبیل می‌نشستیم و او سیگار چسترفیلدش را می‌کشید و به اخبار رادیو گوش می‌داد.

تاریخ تکامل هر تمدن مهمی تو کهکشان از سه مرحله‌ی مشخص و مجزا می‌گذره: زنده موندن، دانش اندوختن و تکمیل کردن دانش. به این مراحل میگن مراحل « چه‌جوری، چرا و کجا» برای مثال مهم‌ترین سوال مرحله‌ی اول اینه « چه‌جوری غذا پیدا کنیم که از گشنگی نمیریم؟» مهم‌ترین سوال مرحله‌ی دوم، « چرا غذا می‌خوریم؟» و مهم‌ترین سوال مرحله‌ی سوم، « خوشمزه‌ترین کباب رو از کجا میشه خرید؟»

جان وبستر از نمایشنامه نویسان عصر جیمز ادبیات انگلیسی و هم دوره ی ویلیام شکسپیر است. از زندگی جان وبستر اطلاعات زیادی در دست نیست، حتی تاریخ تولد و وفات وی نیز دقیقا مشخص نیست. احتمال می‌رود که او در سال 1580 در لندن به دنیا آمده باشد. دیگر اطلاعات باقی مانده از زندگی او درباره ی فعالیت‌های تئاتری او هستند. او در نگارش تراژدی مهارت ویژه ای داشته و برای تصویر تیره ای که از انسان ارائه می‌دهد شهرت دارد. وبستر کار در تئاتر را با نوشتن نمایشنامه‌های مشترک در سال 1600 آغاز کرد. بین سال‌های 1602 تا 1605 او در نوشتن پنج نمایشنامه ی مشترک با نویسندان دیگر از جمله: مایکل درایتون ، توماس دکر ، توماس میدلتون و آنتونی ماندِی کار کرده است. سقوط سزار، بانو جین، پیش به سوی غرب و پیش به سوی شمال، از جمله این نمایشنامه‌ها هستند. در سال 1612، جان وبستر نخستین کار مستقل خود، شیطان سپید، را نوشته و به اجرا رساند. این نمایشنامه درباره ی زندگی زنی است به نام ویتوریا آکورامبونی که در سن 28 سالگی به قتل میرسد. دوشس ملفی، اما، حول سال 1614، برای نخستین بار توسط هنرپیشه‌های دربار، در سالنی کوچک و برای تماشاچیانی فرهیخته‌تر اجرا شد و از همان زمان با استقبال مواجه شد. شیطان سپید و دوشس ملفی مهم‌ترین آثار وبستر هستند. هر دوی این نمایشنامه‌ها در ایتالیا رخ میدهند، هر دو سوگنمایش هستند، هر دو خوفناکند و آثار ادبیات گوتیک اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده اروپا را تداعی می‌کنند. نمایشنامه هایی پیچیده و حساب شده با جزئیات و ظرافت بسیار که هنوز در عصر حاضر، به کرّات اجرا می‌گردند. جان وبستر احتمالا پیش از نوامبر سال 1634 از دنیا می‌رود، زیرا پس از این تاریخ اطلاعاتی درباره ی او ثبت نشده است.

می‌بینم که او چطور ذهن‌اش را تغذیه می‌کند و تعجب می‌کنم از این‌که چقدر برایش راحت است. خب درعوض من هم دارم جسمم را تغذیه می‌کنم. پس همان‌طور که او مرا تغذیه می‌کند، من هم او را تغذیه می‌کنم.

برای زیستن باید وقت‌کافی در اختیار داشته‌باشی. زندگی نیز مانند هر اثر هنری نیاز دارد به آن فکر شود.

‏ « ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﻤﯽ ﺍﺭﺯﺩ! ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻣﺮﺩﻥ ﺩﺭ ﺳﯽ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﯾﺎ ﺩﺭ ﻫﻔﺘﺎﺩﺳﺎﻟﮕﯽ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ، ﭼﻮﻥ ﻃﺒﻌﺎ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺮﺩﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ. ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﺒﻮﺩ. ﺍﯾﻦ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻣﺮﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍلان ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ‏»

اوایل کوچک بود. یعنی من این‌طور فکر می‌کردم. امّا بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد. آن‌قدر که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصّه‌ای یا حتّی دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم‌شان بزرگ‌تر از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن‌شان – بس که بزرگ‌اند- باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی فهمیده‌ام ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در « دوستت دارم» خلاصه‌اش کنم، به شدّت ترسیده‌ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم همیشه کوچک‌تر از من باقی خواهد ماند. فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریده‌ی من باقی خواهد ماند. امّا نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن‌قدر که من مقهور آن شدم. آن‌قدر که وسعتش از مرزهای « دوست‌داشتن» فراتر رفت. آن‌قدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد. آن‌قدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه‌ی توانی که برایم باقی مانده‌است می‌گویم « دوستت‌دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح‌ام حس می‌کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه‌ای هم که شده، بیندازم روی زمین.

ما باید با هم باشیم. مثل گوهرهای این کمربند،به همدیگر احتیاج داریم. برای وفاداری،برای شادی،برای امید. برای خوش اقبالی. برای شرافت و برای حقیقت.

بنویس. بگو برایم که چه می‌کنی و به چه فکر می‌کنی. اسرارت را به من بگو، بنویس که مال منی. می‌بوسمت عشق من، از دور، اما با همان عطش. چشم به راهت هستم. هنوز دو هفتهٔ دیگر مانده و من در تدارک بازگشتم. با فکر به تو و به آن روز به خود می‌لرزم. آنجا خواهی بود، نه؟ و آیا تا همیشه مال من خواهی شد؟ آ.

چ جوری میتونم رمان هارو بخونم کجای سایت باید برم؟

تمام کن لرزیدن و تکان‌خوردن، نفس‌نفس زدن و لعن کردن را، و دوباره پیدا کن هسته‌ات را که منم. آرام بگیر از مچالگی، اعوجاج و انحراف. برای ساعتی تو من خواهی بود، یعنی، نیمه‌ی دیگر خودت. نیمه‌ای که گمش کرده‌ای. آنچه را که سوزانده‌ای، شکسته‌ای و پاره کرده‌ای هنوز در دست‌های من است: من نگاه‌دارنده‌ی چیزهای ظریفم و نگاه داشته‌ام از تو آنچه را که زایل‌ناشدنی است. حتا جهان و خورشید نمی‌توانند نشان بدهند دو چهره‌شان را به یک‌باره. حالا ما به‌طرزی تفکیک‌ناپذیر در هم تنیده‌ایم. من گرد هم آورده‌ام همه‌ی تکه‌ها را. بازمی‌گردانم آن‌ها را به تو. تو دویده‌ای با باد، در حال پراکندن و نابودی. من دویده‌ام پشت سرت، مثل سایه‌ات، در حال جمع‌کردن آنچه که تو افشانده‌ای در خزانه‌های عمیق.

سال کتاب‌خوانی‌ام رو به پایان بود. دوستی به من گفت: « حتماً حسابی آماده‌ای تا آرام بگیری. » اما من آرام بودم. یک سال لذت‌بخش بر من گذشته بود. یک سال کتاب. هر قدر هم که جنبه‌های دیگر زندگی‌ام، مثل رانندگی و پخت‌وپز و شستن لباس‌ها خسته‌کننده و طاقت‌فرسا بودند، خواندن کتاب روزانه‌ام همیشه لذت‌بخش بود. من حتی یک روز هم در کل سال کتاب‌خوانی‌ام بیمار نشده بودم. در لذت غرق و از بیماری ایمن بودم. آدم‌هایی که خوب مرا نمی‌شناختند به من می‌گفتند که به‌محض اینکه زنگ سال جدید به صدا دربیاید حتماً از کتاب دل‌زده خواهم شد؛ هاهاها! من مثل همیشه دیوانهٔ لذتِ خواندن بودم.

آدم بدنیا آمده تا به خاطر هر وجب زمین بجنگد ، آمده که بجنگد ،که بمیرد.

بزرگی کشور‌ها را با مساحت و تعداد جمعیتشان نمی‌سنجند. بزرگی کشور ما از عظمت اندیشه آن ناشی می‌شود.

برای دل داری دادن بخت برگشته ای هنگام مرگ ، آقای کوینر از او خواست دست از اموالش بشوید: همین که مرد دست از همه چیز شست و فقط زندگی اش برای او باقی ماند ، اندیشمند بی درنگ به او گفت: حالا از آن هم دست بشوی

… قسمت چنین است. ما هر دو خالقان و مخلوقانیم، اما همچنین عروسک‌های خیمه شب بازی در دستان خداییم، و حدی هست که نمی‌توانیم از آن بگذریم، مرزی که به دلایلی فراتر از ما رسم شده است. می‌توانیم به آن رود نزدیک شویم یا حتی پنجه‌های پایمان را در آن تکان بدهیم، اما بر ما ممنوع است شیرجه زدن و خود را به جریان سپردن.

برخی وقایع و افکار هستند که پنهانی و آهسته آهسته به سوی مان می‌آیند، اما انگار جایی، چیزی مانند دهن باز کردن زمین یا شبیه آن وجود دارد که وقایع و افکار می‌توانند در پس آن پنهان شوند، بعد ناگهان از پشت مخفیگاه شان بیرون بپرند و بدون این که انتظارش را داشته باشیم، با عظمت هرچه تمام‌تر جلوی مان ظاهر شوند. / داستانی از گوستاو میرینک

شناختن صدای خودتان شما هرروز با پیام‌ها و صداها بمباران می‌شوید. این پیام‌ها هرگز متوقف نمی‌شوند. حتی درحالی‌که در خواب هستید هم پیام‌هایی را از طریق رؤیا دریافت می‌کنید. زندگی در جامعه‌ای پیچیده و شتاب‌زده که به شما می‌گوید چه می‌خواهید، چه گزینه‌هایی دارید و چه احساسی باید داشته باشید، باعث می‌شود دانستن اینکه در موقعیتی بخصوص چه چیزی را دوست داشته باشید، چه فکری کنید و می‌خواهید چه‌کاری انجام دهید، برای‌تان دشوار باشد؛ اما حتی با وجود این آشوب می‌توانید یاد بگیرید که چگونه ندای درونی‌تان را بشناسید، به آن گوش کنید و واکنش نشان دهید.

صاحب این عکس را می‌شناسید؟ این آخرین تیتری بود که من واسه اون روزنامه نوشتم و فکر می‌کنم تحت تاثیر حرف مدیر روزنامه بودم که یه روز بهمون گفت: بی عرضه ها! احمق ها! دیگه هیچ فروشی نداریم،ورشکست شدیم! این شد که همه روی ایده‌های تازه فکر کردن و من هم تصمیم گرفتم یه داستان واقعی بنویسم،داستان روزی رو نوشتم که زنگ خونه ام به صدا در اومد و پستچی نامه ای رو اشتباهی به من سپرد،وقتی پاکت نامه رو باز کردم با چند تا عکس قدیمی از یه دختر و نامه ای بد خط رو برو شدم که توش نوشته بود: ریحانه جان،سلام حالت خوب است؟سی سال گذشته که از روستا رفتی و شاید دیگر من را به یاد نمی‌آوری و اگر هم به یاد آوردی حتما برایت سوال شده که من بی سواد چگونه برایت نامه نوشته ام،راستش چند وقتیست که به کلاس سوادآموزی رفته ام،تو کجایی؟آخرین بار که برایم نامه نوشتی با این آدرس بود و خواستی که فراموشت کنم. ریحانه جان گفتی پایتخت رفتی تا درس بخوانی اما بی بی گفت که شوهرت دادند،برای من هم زن گرفتند،خدا بیامرز اجاقش کور بود،یا من اجاقم کور بود،الله اعلم،اما با هم ساختیم،او هم از عشق من و تو خبر داشت. چند سال پیش جانش را داد به شما. ریحانه هیچ کس جایت را پر نکرد،دیروز که پیش طبیب رفتم گفت در سرم غده دارم،نمی دانم که چقدر زنده هستم اما تنها آرزوم این است که فقط یک بار دیگر ببینمت. سی سال است که منتظرم،قربان تو. ناصر این نامه به همراه عکس هاش تو روزنامه چاپ شد و خبرش مثل توپ صدا کرد،همه زنگ زدن،حتی دکترهای مغز و اعصاب،هر کسی خواست یه جور کمک کنه بعد از اینکه کلی فروش کردیم مدیر روزنامه من رو کشید کنار و گفت ترکوندی پسر،حالا این ناصر رو کجا میشه پیدا کرد؟ گفتم ناصری وجود نداره! اون نامه رو خودم نوشتم و عکس‌ها هم الکی بودن،مگه نمی‌خواستی فروش کنی؟بفرما، مردم عاشق داستان‌های واقعی هستن مدیر روزنامه تعجب کرد و گفت: ولی ریحانه پیدا شده! باورم نمی‌شد. اون زن رو آوردن نشریه، خانم مسن مهربانی بود و شباهت زیادی هم به اون عکس داشت. گفتم شما واقعا ریحانه هستید؟ چیزی نگفت و شناسنامه اش رو نشونم داد،راست می‌گفت،ریحانه بود. گفتم ببین مادر جان،این یه داستان خیالیه،هیچ نامه ای در کار نیست،من عذر می‌خوام از شما،اما انگار اشتباه شده. کیفش رو برداشت و آروم از جاش بلند شد و وقتی داشت از در بیرون می‌رفت گفت: میشه اگه باز کسی گمشده ای به نام ریحانه داشت خبرم کنید؟سی ساله که منتظرم!

سفالها بالاتر از ایوان بود. بالاتر از سفالها، آسمان نصف شده بود، نصفش، دود حیاط را با خود می‌برد و در نصف دیگر خداوند صورتش را از ما برگردانده بود.

سفر که نباید یک نفره باشد؛ یک کتاب مشترک مثل فرار با یک همراه است.

جنایت است خیالبافی با جیب خالی!

به زن باردار نگاه کنید: تصور می‌کنید از خیابان می‌گذرد یا کار می‌کند یا حتی با شما حرف می‌زند. اشتباه می‌کنید. دارد به بچه اش فکر می‌کند. اصلاً به روی خودش نمی‌آورد، اما در این نُه ماه لحظه ای نیست که به نوزادش فکر نکند.

- آقای دو راستینیاک، شما باید بدانید که با دنیا همان معامله را باید کرد که او با شما می‌کند. شما می‌خواهید موفق شوید، من به شما کمک خواهم کرد. شما باید آن قدر تفحص کنید تا به عمق فساد زن‌ها پی ببرید، تا بیچارگی خارج از حد و غرور مردها را اندازه بگیرید. هرچند من این کتاب دنیا را خوب مطالعه کرده بودم ولکن باز هم صفحاتی در آن بود که آن را درست نخوانده بودم. حالا من همه چیز را می‌دانم. هرچه بیشتر با خونسردی محاسبه بکنید بیشتر موفق خواهید شد. رحم نکنید، بزنید، از شما خواهند ترسید. مردان و زنان را مثل اسب‌های چاپار تصور کنید و از یک منزل تا منزل دیگر به قدری آنها را تند برانید که بمیرند، به این ترتیب به اوج امیال خواهید رسید. بدانید اگر مورد علاقه زنی نباشید کسی برای شما ارزش قائل نخواهد شد. باید چنین زنی جوان باشد و ثروتمند و زیبا. اما اگر در درون قلب خود احساساتی دارید که حقیقی است، آن را برای خود مانند گنجی نگاه بدارید، نگذارید کسی حتی در ربودن چنین گنجی تردید بکند اگرنه از بین رفته اید… اگر احیانا کسی را دوست داشتید، این سر را نزد خود نگه دارید!

معمولا مرگ باعث می‌شود آدم زندگی را بیشتر احساس کند.

عزت‌نفس واقعی از شناخت درونی از اینکه شما فردی شایسته و با اعتمادبه‌نفس هستید و شایستگی زندگی خوب را دارید نشئت می‌گیرد. عزت‌نفس واقعی به معنای شناخت این واقعیت است که می‌توانید کارهایی را که تمایل دارید انجام دهید و همانی باشید که می‌خواهید؛ یعنی توانایی موفق شدن در رابطه‌ها را دارید و می‌توانید از آنچه هستید راضی باشید.

زندگی را سیلوی بهتر از او می‌شناخت و آن سرآمد همه کتابهاست. کتابی که هر کس به صرف خواستن قادر به خواند آن نیست. و گرچه، از نخستین تا واپسین سطر، همه آن را در خود نوشته دارند، برای گشودن رمز آن می‌باید زبانش را نزد استاد درشت خوی محنت آموخت.

تعریف این کتاب را شنیدم و مطالعه کردم. عالی بود.

آدم نباید بگذارد کس دیگری به جای خودش تصمیم بگیرد، ولو اینکه به او اعتماد داشته باشد و باور کند که او بهتر مید اند.

می‌خواستم وفادار بمانم حتی اگر زیر بارش خرد شوم.

هفته پیش یکی بارونی پشم شتریمو با دستکشای پوست خزم که تو جیب بارونیه بود کف رفته بود. پنسی دزد بارونه. بیشتر این بچه‌ها مال خونواده‌های پولدارن ولی بازم مدرسه پر دزده. هر چه مدرسه گرون تر، دزداش بیشتر.

با گذشت زمان، کم‌کم واژه‌ی سفید، واژه‌ای اهانت آمیز تلقی می‌شد و دیگر مورد استفاده قرار نمی‌گرفت. مردم سعی می‌کردند تا آن را به کار نبرند و مثلاً به یک برگه‌ی کاغذ سفید، می‌گفتند: « کاغذ بی‌رنگ» یا « شیری رنگ» . حتی دانش‌آموزان، کاملاً اصطلاحات مربوط به این رنگ را فراموش کرده بودند. از همه جالب‌تر محو شدن غیرمنتظره‌ی چیستانی بود که طی نسل‌ها، والدین از بچه‌ها می‌پرسیدند و به واسطه‌ی آن هوش و ذکاوت آن‌ها را امتحان می‌کردند؛ « آن چیست که سفید است و مرغ می‌گذارد؟» از آن‌جا که مردم دیگر نمی‌خواستند از کلمه سفید استفاده کنند، کم‌کم این چیستان را بی‌معنی تلقی کردند. استدلال آن‌ها این بود که مرغ در هر کجای دنیا و از هر نژادی که باشد، تنها چیزی که می‌تواند بگذارد، تخم مرغ است و نه چیز دیگر!

چقدر زمان لازم است تا بوی کسی را که دوست داریم، از یاد ببریم؟ چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشیم؟ کاش کسی به من ساعت شنی می‌داد؟

هیچ دردی سخت‌تر از نفهمیدن نیست.

مردم تقریبا هیچ وقت بالا را نگاه نمی‌کنند. چرایش را کی می‌داند؟ شاید زمین را به دنبال پیش نمایشی از برنامه‌های آینده تماشا می‌کنند. باید هم نگاه کنند. فکرمی کنم هر که می‌گوید برای آینده برنامه دارد و یک چشمش به خاک نیست، کوته نظر است