ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب مردی در تاریکی
مردی در تاریکیپل استرپل استر

آگوست بریل منتقد ادبی هفتاد و دو ساله پس از سانحه اتومبیل و در دوران نقاهت برای پس زدن خاطرات تلخ گذشته، در ذهنش داستانی پیچیده را پی می‌ریزد: داستانی از آمریکایی که در آن برج‌های دوقلو فرو نمی‌ریزند و نتیجه انتخابات سال ۲۰۰۰، سرنوشتی دیگر را برای آمریکا رقم می‌زند.

پانزده سال بود گریه نکرده بودم. می‌دانی چقدر بد است آدم مدت زیادی گریه نکرده باشد.

در آب بودند، به خشکی افتادگی را نمیدانستند. یا در خشکی بودند، به آب افتادگی را بلد نبودند. چه فرقی میکن؟ آنها متعلق به این حال و هوا نبودند.

وقتی فهمیدم آلزایمر دارم، شوهرم را ترک کردم. زندگی شادی نداشتیم و آلزایمر بهانه ای بود که او را تنها بگذارم. پس از یک نظر شبیه همیم. هر دویمان وقتی شرایط سخت می‌شود، از قبول مسئولیت شانه خالی می‌کنیم.

« موضوعی که در مساله برابری زن و مرد مهم است، این نیست که با شما دقیقاً به همان صورت که با مردها رفتار می‌شود رفتار شود، بلکه مهم این است که شما با « خودتان» همان رفتاری را داشته باشید که با مردها دارید» مارلو توماس

باد سردی می‌وزید. روز، آرام، به این فلات‌های سرد و سنگدل رو می‌کند. بی‌کسی طعم موحشی دارد گاهی. بنویس. حتماً بنویس. یادت باشد که نامه‌ات با سه قطار و یک اتوبوس سفر می‌کند تا به اینجا برسد. دو تا سه روز پشت سر هم. یادت نرود که دو یا سه روزِ اینجا نسبت به پاریس دیرتر می‌گذرد. از پاریس برایم بگو. از روزهایت، کارهایت، شب‌هنگام، فکرهای قبل از خوابت. من منتظرت هستم و دوستت دارم و بی‌اندازه می‌بوسمت، عشق من.

زیرک (اسم): او زنی است که به خاطر نظر و عقیده دیگران سر خود را به دیوار نمی‌کوبد. خواه او همسرش باشد خواه هر کس دیگری. او این موضوع را درک می‌کند که اگر کسی با نظر او مخالف است، این فقط نظر و عقیده شخصی آن فرد است و نباید بیش از اندازه به آن اهمیت داد. او سعی نمی‌کند خود را با استانداردهای دیگران هماهنگ کند و تنها سعی می‌کند به آنچه ایمان دارد عمل کند و به همه این دلایل، رابطه‌ای که با شریک آینده زندگی اش برقرار می‌کند نیز متفاوت است.

با مرور زمان آدم جراتش را از دست می‌دهد.

سروان پاینده راه نفس مردم رو گرفته بود. یه روز با مینی بوس داشت می‌رفت شهر که سرِ راهش رو گرفتن. چند نفر مسلح ریختن توی مینی بوس و گوش‌اش رو بریدن و گذاشتن کف دستش. از هیچ کسی هم صدا درنیومد! کاظمی لبخند تلخی زد. ممکن بود این بلا یا بدتر از آن سر خودش بیاید: - گروهبان! من با مردم کاری ندارم. دلم می‌خواد امنیت رو بیارم اینجا. خیلیا امنیت نمی‌خوان، چون توی نا‌امنی کارشون بهتر پیش می‌ره…

وقتی که اعتماد از بین می‌رود، تنها در صورتی بازسازی می‌شود که دو اتفاق رخ دهد: ۱) فرد اعتمادشکن به ارزش‌های واقعی‌ای که باعث شکاف شده است، اقرار کند و آن‌ها را بپذیرد. ۲) فرد اعتمادشکن در طی زمان تغییری جدی کرده باشد. بدون اولین گام، نباید هیچ اقدامی برای مصالحه صورت گیرد. اعتماد همچون ظرف چینی است. اگر یک‌بار آن را بشکنید، با مقداری دقت و توجه می‌توانید آن را دوباره به هم بچسبانید. اما اگر آن را دوباره بشکنید، به قطعات بیشتری تقسیم می‌شود و به هم چسباندن آن بسیار بیشتر طول می‌کشد. اگر دفعات بیشتری آن را بشکنید، بالأخره به جایی خواهد رسید که بازسازی غیرممکن خواهد بود. قطعات شکسته و خاک دیگر به هم نخواهند چسبید.

در آنچه طبیعی است، هیچ شر حقیقی وجود ندارد.

او آدم ساده‌دلی بود که حتی اگر برایش فایده هم داشت، دروغ نمی‌گفت.

می‌خواستند با این پلاکاردهای بیش از اندازه احمقانه‌شان باعث افسردگی بیش‌تر بیمارانی شوند که گاه از سر بی‌حوصلگی از ورای پنجره‌ها نگاهی به خیابان و اطراف می‌اندازند. تقریبا ساعت دو نیمه‌ی شب شده بود… از سمت چپ خیابان سگی آواره ظاهر شد، ابتدا تیر چراغ برق و بعد هم پلاکارد حزب سوسیال دموکرات و دموکرات مسیحی را بو کشید؛ بعد از آن که پای پلاکارد حزب دموکرات مسیحی ادرار کرد، به آهستگی راهش را ادامه داد.

سرم درد می‌کند چون چشم هایم مثل دوتا دشمن با هم چپ افتاده اند. یا بگو مثل دو نفر که باهم ازدواج کرده اند و حالا چشم دیدن هم دیگر را ندارند!

ترجیح می‌دهم تک‌فرزند باشم. متوجهم که خواهر و برادر ممکن است در درازمدت به‌دردبخور باشند، چون بالاخره کسانی هستند که در رازهای خانوادگی با آن‌ها شریک هستید، هم‌نسلان خودتان هستند، می‌دانند خاطراتی که از کودکی به‌یاد دارید، درست هستند یا نه و کسانی هستند که می‌توانند هر لحظه به شما نگاه کنند و شما را هم‌زمان در سنین هشت، هجده و چهل‌وهشت‌سالگی ببینند و برای‌شان مهم نباشد چه کسی هستید. این را درک می‌کنم. ولی در کوتاه‌مدت خواهر یا برادر در بهترین حالت مزاحم‌اند و در بدترین حالت عامل وحشت. بیش‌ترِ آزارهایی که در زندگی‌ام دیده‌ام، که اعتراف می‌کنم زندگی عادی‌ای نیست، اغلب ازجانب خواهر و برادرانم بوده و در بین آن‌ها هم خواهر و برادران بزرگ‌تر، از همه بدتر بوده‌اند.

این یه واقعیته که کسی که شوخی میکنه و زیاد میخنده همه چیزو فهمیده و میدونه هیچ خبری نیست. در مقابل اونایی که زیادی جوزده هستن و خیلی جدی گرفتن فکر میکنن حتما خبری هست…! و

نحیف‌ترین بازو چون شمشیر عدالت به دست گیرد، قوی‌ترین ضربه‌ها را زند.

من اسم دوران بچگیم رو رو خودم گذاشتم تا یه چیزی رو به یاد خودم بیارم: این که یه دانشمند باید مثل یه بچه باشه. اگه چیزی رو میبینه باید بگه که اون رو میبینه. فرقی نمیکنه که اون چیزی باشه که فکر میکرده قراره ببینه یا نه. اول ببین،بعد فکر کن،بعد تست کن. اما همیشه اول ببین. وگرنه فقط چیزهایی رو میبینی که انتظارش رو داری. بیشتر دانشمندها این اصل رو فراموش می‌کنن.

بیرو ن که آمدم، دیدم کریم شیرین دارد اُسرا را کتک میزند. هوا به قدری پاک و خوب بود که انگار زمین و زمان میخواست با آن زیبایی، پوچی جنگ را به رخِ ما بکشد.

مجری برنامه‌تلویزیونی از زن‌هنرپیشه‌ای که به عنوان میهمان آورده‌بودند، سوالاتی می‌کرد. در میان سوالات پرسید: « فرض‌کنید قرار است به جزیره‌ای بی‌سکنه سفر کنید و فقط مجبورید یک‌نفر را با خود به همراه ببرید. کدام یک از این دونفر را به‌عنوان همراه انتخاب می‌کنید؟ مردی‌که عاشق شماست، اما شما هیچ‌حرفی برای گفتن با یکدیگر ندارید و مردی‌که دیگر هرگز عاشق شما نخواهدشد، ولی می‌توانید در هر زمینه‌ای با او صحبت‌کنید؟» زن‌هنرپیشه برخلاف تصور مجری در جواب گفت: « مردی‌که می‌توانم با او صحبت‌کنم. » مجری جوان، شگفت‌زده علت را پرسید. زن پاسخ داد: « عشق همیشه نمی‌ماند، اما تا آخر عمر می‌توان صحبت‌کرد! »

مردم هریک دردی دارند که دیگری نمی‌فهمد

۱۱- مردها برای جذب زن‌ها به آن‌ها بی اعتنایی می‌کنند. بیشتر مردها اعتقاد دارند که مردهای خوب و مهربان خیلی زود به آخر خط می‌رسند و گمان می‌کنند که همه زن‌ها به طرق مختلف و در سطح‌های گوناگون، به دنبال یک مرد بد می‌گردند.

کسی که واقعاً ارزش نفس بالایی دارد، می‌تواند به بخش‌های منفی شخصیتش روراست نگاه کند: « آره، من گاهی اوقات دربارهٔ پول بی‌مسئولیتم،» یا « آره، گاهی اوقات راجع به موفقیت‌هام اغراق می‌کنم،» یا « آره، من بیش از حد به دیگران برای پشتیبانی خودم تکیه می‌کنم و باید بیشتر مستقل باشم. » و… بعد اقداماتی برای اصلاح آن‌ها انجام دهد. اما افراد حق‌به‌جانب چون قادر به تصدیق روراست و صادقانهٔ مشکلاتشان نیستند، نمی‌توانند زندگی‌شان را به شکل ماندگار یا معنی‌داری ارتقا دهند. آن‌ها برای همیشه در تسلسل سرخوشی پشت سرخوشی خواهند ماند و مقادیر هرچه بیشتری از انکار را انباشته خواهند کرد. اما بالأخره حقیقت در برابرشان ظاهر خواهد شد و مشکلات اساسی بار دیگر رخ خواهد نمود. مسئله فقط اینجاست که این اتفاق چه موقع رخ می‌دهد و چقدر دردناک می‌شود.

دیگر چه می‌ماند که سر راه برجای گذاشته باشد؟ غصه هایش؟ نه! به یقین که سهم خود همراه برده است. به یقین برده است. این را دیگر نمی‌شود از خود کند و دور انداخت. این را دیگر نمی‌توان به کسی واگذار کرد.

چقد بدم میاد وقتی آدم داره از جایی میره بیرون، یکی پشت آدم داد بزنه موفق باشی.

همیشه از آن افرادی می‌ترسم که از تنهایی بهره‌ای نمی‌برند و مایلند تا زندگی مشترک، کار روزمره، دوستان و حتی اهریمن را داشته باشند… آنان چیزی را می‌خواهند که هیچ کدام قادر به انجامش نیستند و آن حفاظت از خویشتن و بخشیدن این اطمینان که هیچ‌گاه با واقعیت تنهایی خود در زندگی روبرو نشوند. این انسان‌ها شایستگی مجالست ندارد. زیرا گریز آن‌ها از تنهایی، ایشان را به تنهاترین افراد مبدل کرده است.

« مردها دوست ندارند زنان بفهمند که آن‌ها جذب زنان سرکش و یا زیرک می‌شوند. »

دوباره به تابلو نگاه کرد. کنار حوض آبی، لکه‌ی سبز و سرخی بود که اگر از دور نگاه می‌کردی، بته‌ی سبزی می‌دیدی با گلهای سرخ. اگر می‌رفتی از خیلی جلو نگاه می‌کردی، فقط لکه‌های سرخ و سبز می‌دیدی. به خودش گفت: شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی. از خیلی جلو فقط لکه می‌بینی.

دوچرخه‌م درواقع آبی رنگ بود، اما اینقدر کثیف بود که هیچکس نمیتونست رنگش رو تشخیص بده از این گذشته، مردم هیچ علاقه‌ای به رنگ دوچرخه‌ی یه پسر بچه ندارند صفحه 50

یک ژنرال خوب-اگر راه چاره‌ای داشته باشد-تا زمانی که از پیروزی مطمئن نشده خودش رو درگیر جنگ نمی‌کنه. همین طور یک جنگجو با قطعه‌ای سنگ آهن به قلب دشمن حمله نمی‌کنه. منتظر میشه تا اسلحه ساز شمشیری با تیغ کشنده ازش بسازه.

« یک‌جور برادری هست… جوری که زندگی و عشق آن را به وجود می‌آورد. بقیه‌اش هم دروغ است. »

شما آدمهایی مثل ارنست را در نظر بگیرید که همیشه حوله‌های خیس شان را میزنند در کون بچه ها.

با بسته شدن در ، اطرافم را تاریکی مطلق فرا گرفت. دیگر نمی‌دانستم چشمانم باز هستند یا بسته ، چون دیگر فرقی نمی‌کرد. دیوار‌های یخچال هنوز سرد بودند. حالا یعنی مرگ از کجا می‌آید ؟

« من کوری هستم مادرزاد. دایی و عمو و گداهای دیگر می‌گویند کسی که کور به دنیا بیاید در باره دیدن هیچ چیز نمی‌داند، اما من می‌دانم که این‌طور نیست. من در باره دیدن همه چیز می‌دانم، چون کورها هم خواب می‌بینند، در خواب انسان بی‌چشم چیزها را می‌بیند، با چشم دیگر که در درون درون است، یعنی جای دیگری در سر انسان که جز خودش کسی دیگر نمی‌بیند. »

اگر به خودمان یادآوری کنیم که ساخت رم قرن‌ها طول کشیده است (و مستلزم دردسرها و ناکامی‌های فراوانی بوده است) ، از تبعاتِ جنبیِ نوع خاصی از مهربانیِ سازنده و سازمانی جلوگیری می‌کنیم که باعث می‌شود کاربر و مصرف‌کننده تلاش‌های فراوانی را نبیند که صرف تولید خدمات و کالاهایی شده است که از آن‌ها برخوردار است. در کسب‌وکارها بنا به‌نوعی ادب به ما نمی‌گویند که شخصی که کارخانهٔ آب معدنی را اختراع کرد، و محصولش امروزه در بسیاری جاها مصرف عمومی دارد، شب‌های بی‌شماری را با خشم و عصبانیت گذراند، بین او و فرزندانش فاصله افتاد، گریست و یک بار هم پس از جلسه‌ای نومیدکننده با یک تأمین‌کنندهٔ فرانسویِ بطری‌های پلاستیکی بالا آورد. از آنجا که بیشتر گرایش داریم نتیجهٔ نهایی کار را ببینیم یعنی پس از آنکه تمام دشواری‌ها به آخر رسیده‌اند خیلی برایمان ساده است که برای خودمان تصویری بسیار ساده، عادی و خوشایند از فرایندهای ساخت این محصولات بپرورانیم.

این کتاب رو خیلی دوست دارم چند کتاب غرور و تعصب رو خوندم ولی هنوز هم خوندنش برام جذابه ، کتاب پمبرلی هم ادامه این کتابه که علاقه مندان میتونن از خوندن اون کتاب هم لذت ببرن.

بایستی ندایی در خود ایجاد نماییم که دستاوردهایمان را از عشق مجزا کند: که یادآور شود ما حتی در صورت شکست باز هم ارزش دوست داشته شدن داریم و برنده شدن تنها بخشی از هویت یک فرد، نه لزوماً مهم‌ترین بخش آن است.

اگه سفر توی زمان ممکن بود مردم یک‌کم برمی‌گشتن عقب و یه چیزی رو پیش‌گویی می‌کردن تا آدم مهمی به نظر بیان!

استعداد یک جوان یا بهتره بگیم نبوغش باید بارور و شکوفا بشه. در غیر این صورت صاحبش را به سرگردانی و نابودی می‌کشونه. نبوغ باید هدایت بشه. باید حمایت بشه.

در عمق هر دلخوری، مخلوطی درهم و برهم از عصبانیت شدید و میلی به همان شدت برای حرف نزدن راجع به دلیل عصبانیت وجود دارد. کسی که قهر می‌کند هم سخت نیازمند درک شدن از سوی شخص دیگر است و هم کاملا مصر است که هیچ کاری در راستای وقوع این درک انجام ندهد. خود نیاز به توضیح دادن، هسته این دلخوری را شکل می‌دهد: اگر طرف مقابل توضیحی بخواهد، مسلما لیاقت توضیح شنیدن ندارد. باید اضافه کنم که این مزیتی است که دیگری با ما قهر کند: یعنی طرف مقابل آن‌قدری به ما احترام می‌گذارد و قبولمان دارد که فکر می‌کند ما باید ناراحتی ناگفته وی را درک کنیم. این یکی از موهبت‌های عجیب و غریب عشق است.

تو هیچ مترس چون بخشوده شده ای، اما برای جامعه فاسدی که تو را مجبور کرده است تا از بین مرگ و بی آبرویی یکی را انتخاب کنی، بخشایش وجود ندارد.