
هروف تصویرگری است که روابط انسانی را با آمیزهای از شوق، هیجان، نازکبینی، خشم، وفای به عهد، حقارت، آبرو، حجب و حیا، و وظیفهشناسی به تصویر میکشد. آثار وی تماما حول محور مسائل اخلاقی در جریانند، یا به عبارتی، از گرههای ناگشوده و راز و رمزهای سر به مهر زندگی آدمی حکایت میکنند... تهور و تبحر هروف در توصیف و کاوش پیرامون مفهوم عشق و اقسام متداول روابط احساسی عجز و آزردگی ناشی از روابط نافرجام، هزینه گرانبار تعهد، و یا آرامش حاصل از محبت و عشقورزی دوسویه در مقایسه با هر آنچه تاکنون از آثار معاصر خواندهام، مثالزدنی و منحصر به فرد است... در واقع، با نثر بکر و بدیعی که از قلم هروف میتراود، نمیتوان او را جز نویسندهای تمام عیار و کارکشته خطاب نمود... هروف در داستانهایش به نرمی و لطافت با مخاطب سخن میگوید، چنان که نثر وی القاگر حسی آشنا و مملو از صمیمیت در ذهن خواننده خواهد شد، و گاهی نیز چهرهای کاملا متضاد از خود نشان خواهد داد، دقیقا به همان نحو که یک فرد بالغ ممکن است با فرد دیگری صحبت کند. او برای پیشبرد داستان به شکل صحیح، از جان و دل مایه میگذارد.هروف از واقعیت سخن میگوید، و زنگ حقیقت را در گوش آدمی مینوازد.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
خیلی شرم آوره که آدم وقتشو تلف کنه. ما همیشه تصور میکنیم که خیلی وقت داریم.
حالا دیگر خیلی دیر شده است. همیشه خیلی دیر است. خوشبختانه!
اگر تعداد چشمهای کافی با هم یک توهم یکسان را میدیدند، آن توهم تبدیل به حقیقت میشد و اگر افراد کافی به بدبختی یکسانی میخندیدند، آن بدبختی تبدیل به یک لطیفه بامزه میشد.
. . شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد. بعد از ملاقاتی کوتاه ، شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند. اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت: نرو، تورا وزیر دادگستری میکنیم. شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم فروانروا گفت: خب، خودت را محاکمه کن! این سختترین کار دنیاست! اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی… « آنتوانت دوسنت اگزوپری»
موسیقی معمولاً باعث میشود احساس کنم بیارزشام و کسی مرا نمیخواهد؛ شبیه لحظهای که به عکسی از مهمانیای که به آن دعوت نشدهای، زل میزنی. اما حالا احساس میکنم که به من توجه شده و نیرویی مرا به خودش نزدیک کرده. در این لحظه حس میکنم که موسیقی پُلیست میان این دو زن و من. احساس آرامش میکنم. دختران نیلی به من قول میدهند که احساسکردن از اطمینانداشتن بهتر است. آنها اصرار دارند که ثابت کنند غم من تازه نیست.
هر کسی نوارچسب خاص خودش را دارد که ممکن است برای یکی شرکت کردن در کلاس رقص باشد برای دیگری بافبانی،دوچرخهسواری،چادر زدن در دل طبیعت با ماهیگیری آخر هفتهها…اما تاثیر همه این کارها یکی است و کارش چسباندن محکم ارتباطها با همدیگر میباشد.
اگر او برای وقت نگذاشتن و با شما نبودن بهانه میتراشد، شما نیز برای با او نبودن بهانه ای بتراشید. آیا این یک بازی است؟ خیر. اگر او خیلی سرش شلوغ است و شما نیز تا به حال برای گفتن احساستان به اندازه کافی تلاش کرده اید، حالا زمان آن است که با کارهایتان به او نشان دهید که نمیتواند شرایط خود را به این رابطه تحمیل کند. زیرا این شرایط او، تنها باعث ایجاد فاصله و دور نگه داشتنتان از یکدیگر شده است. و این آن نتیجه ای نیست که در پی اش بودید.
انسان خود دوزخ را برای خویش به وجود میآورد و تنها پاسخش به خشم خداوندی، شرافت انسانی وی است و نه هیچ چیز دیگر. او به آفریننده میگوید: « من شرافت دارم و به پیمان خود پایبندم، چراکه نجیبزادهام. »
منتظر چیزی نباش. همین زندگی امروزتو بچسب.
مشقات اخیر بسیار صدمه ام زده بود، موی سرم دسته دسته میریخت، به سر دردهای عجیبی مبتلا شده بودم و از این حیث زیاد عذاب میکشیدم. مخصوصاً هر روز صبح به عصبانیت شدیدی دچار میشدم و هر چه میکردم رفع نمیشد. دستهایم را کهنه پیچ میکردم و چیز مینوشتم زیرا وقتی زیرا وقتی نفسم به پوست میخورد مشمئز میشدم.
اول آدم احساس سرما دارد، ولی کم کم مثل این است که دارد زیر آب شنا میکند. اما دیگر نه آب را احساس میکند نه خودش را؛ جز یک نوع لختی و رکود در اطراف خود.
این نقطه اشتراک زنها و فرشته هاست که رنج بشریت بر دوش آنهاست.
هیچ وقت اگر خنده ات نیامد، نخند. این یادت باشد.
میرفتم و آواز میخواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانهای زمزمه میکنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمیتوانند او را در شادی خود سهیم کنند.
میدانید رؤیاهایی دارید که اگر به خودتان اعتماد و آنها را دنبال کنید، شما را به فراتر از جایی که اکنون هستید میبرند. به خودتان فرصتی بدهید و در مورد تغییر نحوه تصمیمگیریتان کاملاً جدی باشید. انجام این کار به سطح جدیدی از تعهد به خودتان نیاز دارد یعنی قول دهید بدون در نظر گرفتن شرایطی که در آن هستید، چه غنی هستید و چه فقیر، چه به جلو حرکت میکنید و چه به عقب هل داده میشوید، سالم هستید یا بیمار، شاد هستید یا غمگین، در راه درست هستید یا راه را گمکردهاید، خودتان را دوست داشته باشید. مهم نیست به چه اطلاعاتی در مورد خودتان دست مییابید که ممکن است شما را منقلب یا مضطرب کند. در هرصورت صبور و با خودتان مهربان باشید و اطمینان کنید که درنهایت آنچه را باید بدانید، خواهید دانست.
من که در زندگی ، همه چیز داشتم ، میخواستم چیزی بدست بیاورم ، که لازمه ی بدست اوردن آن این است که انسان همه چیز را از دست بدهد.
عصبانیام از اینکه فهمیدم در خیابانهای پاریس وسط کنجکاوی خلایق مشغول فیلمبرداری بودهای. بخشی از ضعف و تحلیل بدنیام در آمریکای جنوبی از سرِ همین بود که نمیتوانستم بهلحاظ جسمی تحمل کنم برای هر کس که از راه میرسد، اینقدر نطق کنم. تو هم همینطور. تو هم برای این ساخته نشدهای، بهرغم شغلت. فقط امیدوارم که در استودیو همه چیز درست شود. بخصوص امیدوارم که زود تمامش کنی. فکر نمیکنم بتوانم این آدمهای سبکسری را که دوروبرت هستند، یک نصفهروز هم تحمل کنم.
بعضی از بهترین کارها را کسانی انجام داده اند که راه برگشتی نداشته اند، کسانی که وقتی برایشان نمانده، کسانی که به راستی معنای کلمه ی بیچاره را میدانند. آنها خطر و فایده را کنار میگذارند، به فکر آینده نیستند، با زور سرنیزه مجبورند به زمان حال فکر کنند. وقتی از بالای پرتگاهی پرتت کنند، یا سقوط میکنی یا پرواز. به هر امیدی هر قدر غیرمحتمل، میچسبی.
تمامی افتخارات ناپایدارند. به باور سیریوس، آثار گوته تا دههزار سال دیگر از میان میروند و نام خود وی نیز به فراموشی سپرده میشود. البته شاید چند باستانشناس پیدا شوند که به دنبال « شواهدی» از دوران ما بگردند. این پندار، همواره آموزنده بوده است و ژرفنگری در آن موجب میشود تا هیجانهای ما تا حد اصالت عمیقی که در بیتفاوتی نهفته است، فروکش کند.
نامه ی بیست و ششم عزیز من! چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای « انتخاب گریستن» باز کنیم! جایی همیشگی، از امروز تا آخرین روز. و شنیدم که میگفتی با لبخند که « در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم، همان خوب گریستن است و بس» . بله، قبول. اما مقصود من، البته، نه گریستن زیر فشارهای جاری، بل « اراده به گریستن» بود؛ و میان این دو تفاوتی ست. من با این سخن منظوم موافقم که میگوید: کلامی که نتوانیش گفت راست به غیظ فروخورده تبدیل کن! اما موافق نیستم که همه چیز را چون نمیتوانی بگویی ، آنقدر به غیظ فرو خورده تبدیل کنی که یک روز، با گلودردی خوفناک از پا درآیی بی تأثیری بر زمان و زمانه ی خود. همه ی حرفهای نازدنی را به غیظ تبدیل مکن، همچنان که به بغض. بعض حرف هایت را به اشک مبدل کن! روشن است که چه میگویم؟ گریستن به جای گریستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمیتوانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن. همه ی آبها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز، شاید، مته ی چاهی به آنها برسد، و فورانی و ظغیانی…کمی از آبها باید که چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس یابند. تشنگی ما را، همیشه، آب هایی که در اعماق جاری اند فرو نمینشانند، و همه ی رهگذران را ، همیشه، چنان بازوی بلند، دلو کهنه ، و چرخ چاهی نیست که بتوانند به مدد آن، داغی بی پیرِ این کویر را تحمل پذیر کنند. اشک، خدای من، اشک… بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست میدارم؛ اما نه به خاطر این یا آن مسأله ی حقیر، نه به خاطر دئانت یک دوست، نه به خاطر معشوق گریز پای پُر ادا، و آن که ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آن که اینک در خاک خفته است و یادش به خیر، و نه به خاطر خُبث طینت آنها که گرههای کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران میخواهند باز کنند… نه… اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان میگذرد؛ بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و همچنان میکشد؛ به خاطر همه ی انسان هایی که اشک میریزند و یا دیگر ندارند که بریزند. گریستن به خاطر دردهایی که نمیشناسی شان ، و درمانهای دروغین. به خاطر رنحهای عظیم آن کس که هرگز او را ندیده ای و نه خواهی دید. به خاطر بچههای سراسر دنیا که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل میدهیم و میگذریم… عزیز من! اینک سخنی از سهراب به خاطرم میآید، در باب گریستن ، که شاید نقطه ی پایانی بر این نامه نیز به حساب آید: « بی اشک، چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست» …
اولین قدم برای پشتسرگذاشتن قضاوت و رقابتکردن، اعتراف به این است که هیچکس مصون نیست. بعضی از ما با روشهایی جزئی قضاوت میکنیم: چشمهایمان را برای طرز لباسپوشیدن کسی گرد میکنیم. به بچهای که در سوپرمارکت بدرفتاری میکند اخم میکنیم و درمورد مادری که هر روز، وقتی دنبال فرزندش به مدرسه میآید، یک لباس میپوشد و نگران بهنظر میرسد فرضیهسازی میکنیم.
رویاهای قدیمی رویاهای خوبی بودند. به واقعیت درنیامدند اما به هر حال خوشحالم که داشتمشان…
« آیا کسی را پیدا کرده ای که قلبت را با او سهیم شوی؟» « آیا داوطلبانه و بدون چشمداشت کاری برای جامعه ات انجام میدهی؟» « آیا با خودت در صلح و آرامش به سر میبری؟» « آیا تلاش میکنی همان انسانی باشی که میتوانی باشی؟»
قبل از اینکه به فکر کردن خو کنیم، به زندگی عادت میکنیم.
و آدم از روی بهت سر میجنباند و در دل میگوید که عصر چه زود میگذرد! آدم از خود میپرسد که تو با این سالها که گذشت چه کردی؟ بهترین سالهای عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟ با خود میگویی نگاه کن، ببین این دنیا چه سرد میشود. سالها همچنان میگذرد و بعد از آنها تنهایی غمبار است و عصای نااستوار پیری به دستت میدهد و بعد حسرت است و نومیدی.
در این دنیای شرور هیچ چیز همیشگی نیست. حتی مشکلات ما. چارلی چاپلین
قانون جاذبه شماره ۴۳ مردها یک زن احساساتی را به چشم زنی نگاه میکنند که آسان به دست میآید.
می گویند ثریانوس درعلم بجای رسید که فضلای عالی مقام نمیتوانستند با عقاید او به مخالفت برخیزنداو که ردشمار نزدیکترین مریدان مولانا در آمده بود خداوندگار را در تمام افت وخیزهای روحی اش حتی هنگامی که ناچارشد با مخالفتها ودشمنیهای اطرافیانشکه قادر به درک اندیشه هانبودند به مقابله برخیزدهمراهی میکردثر یانوس حتی مجبور شد به جرم اینکه مولانا راخداخوانده بوددرمحضر قاضیانی که این اتهام رابه او وارد کرده بودند حضور یابد او در محکمه گفته بود هرگز نمیگویم مولانا خداست بلکه میگویم اوخداساز است نمیبینی چگونه مرا ساخت؟من کافر بودم اوعرفانم بخشیدو عالمم گردانیدعقلم دادوخدا دانم کرد مرا که تنهانام خدا را بر زبان میآورم
عزیزم، این دستنوشته دیگر نامه نیست، انگار پایانی ندارد. پس همینجا قطعش میکنم، با بوسهای ورای تمام منطقها. دوستت دارم. ماریا ویکتوریا
سختترین نوع زندگی ، زندگی در ظاهر چنان آراسته ای است که حتی خودت هم ندانی از چه چیز میتوانی ناراضی باشی
بیشتر مردم زندگی نمیکنند ، فقط باهم مسابقه دو گذاشته اند. میخواهند به هدفی در افق دوردست برسند ولی در گرماگرم رفتن آنقدر نفس شان بند میآید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیباییها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان میافتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدف شان رسیده اند یا نرسیده اند.
میخندید، وقتی هیچ مایهی خندهای وجود نداشت. میرقصید، وقتی هیچ موسیقیای شنیده نمیشد. هیچ دوستی نداشت، تا آن زمان، او بیدوستترین آدم مدرسه بود.