آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
شاید برای کسی که اینهمه مدت به عبث در انتظار فردا بودهاست، دیگر فردایی وجود نداشته باشد و شاید به آن مرحله و لحظه رسیده باشد که زیستن، همان سرگردانشدن واپسین بخش زندگی در اعماق لحظهای بیانتها و بی حد و مرز باشد؛ آنجا که نور هرگز تغییر نمیکند و افراد درمانده و تباهشده همه شبیه یکدیگرند.
من زندگی را دوست دارم، ضعف حقیقی من همین است. به حدی دوستش دارم که از آنچه جز خود زندگی است هیچ گونه تصوری ندارم. اشراف نمیتوانند خود را ببینند مگر با کمی فاصله نسبت به خود و زندگی خود. اگر ضرورت ایجاب کند جان میسپرند، شکسته شدن را به خم شدن ترجیح میدهند. ولی من خم میشوم، زیرا همچنان خود را دوست دارم.
تو کاری کردی که من باورم شد هیچ چیز و هیچ کس نیستم.
چه فایدهای دارد بیست ساله بودن، اگر نتوانیم سعادت انتخاب مسیر اشتباه را تجربه کنیم.
غروبهای پاییزِ شاهآباد غرب، خیلی غمبار و دلگیرکننده است. گویی غروب یکباره آوار میشود. بین ظهر و غروب چیزی به اسم عصر وجود ندارد. غروب، بیرحمانه، به عصر فرصتِ پیدایی نمیدهد. یکهو چشم باز میکنی و میبینی همهجا تاریک شدهاست. از پشت پنجرهٔ اتاقم به نوک درختهای بلند و کهنسال چنار نگاه میکنم. آفتاب دارد از رویشان پاورچین میگذرد. غروبهای جمعه دلگیرتر از همیشه است.
همهٔ آنچه در گذشتهٔ نازیها بوده است بد نیست. رژیم نازی احساسات و آرزوهای اصیلی را هم ماهرانه به خود جذب کرده بود. مشکل اینجاست که نازیسم مضامینی را به کار گرفت که زندگی در یک جامعهٔ خوب در واقع به آن نیازمند است. غرور ملی، احساس مأموریت داشتن در جهان، جاهوجلال، افتخار، انرژی جمعی و وفاداری: اینها برای جوامع خوب، مهماند، اما فساد و سوءاستفاده از آنها در ایدئولوژی نازی باعث شده است برای بسیاری از آلمانها کاملاً دسترسناپذیر بهنظر برسند، انگار که منحصراً به افراد شرور اختصاص دارند و در نتیجه، باید تا ابد از آنها متنفر بود و آنها را طرد کرد.
گفتم: کاتولیکها مرا عصبانی میکنند چون آنها انسانهایی غیرمنصف هستند. با خنده از من پرسید: و پروتستان ها؟ آنها با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض میکنند. در حالیکه هنوز میخندید پرسید: و کافرها چطور؟ آنها حوصله ام را سر میبرند چون فقط درباره خدا صحبت میکنند. اصلا بگویید ببینم، خود شما چه کسی هستید؟ گفتم: من فقط یک دلقک ساده ام
وقتی بچه بودم، درکش نمیکردم. در بدنی جدید بیدار میشدم و درک نمیکردم که چرا همهچیز گرفته و کمنورتر است، یا برعکس، انرژی بیشازحدی داشتم و نمیتوانستم تمرکز کنم؛ مثل رادیویی که صدایش را تا جای ممکن بالا ببرند و بعد هی کانالش را عوض کنند. ازآنجاکه به احساسات بدن دسترسی نداشتم هم تصور میکردم که این احساساتی که دارم، مال خودم هستند. اما بالاخره متوجه شدم که این تمایلات و وسواسهای اجبارگونه هم همانقدر بخشی از وجود هر جسم هستند که رنگ چشم و صدا هست. بله، خود احساسات ملموس نبودند و شکل خاصی نداشتند؛ ولی علت این احساسات، نوعی فعلوانفعال شیمیایی و بیولوژیکی بود.
آدمها یا دنیا (پول، افتخار، همهمه) را میپرستند یا زندگی را (اندیشهٔ سرگردان، مردم گریزی روح ها، شجاعت سهره ها). مسئله فقط مسئله سلیقه است.
انسان خیلی بیشتر از آن که هیز و دزد و قاتل باشد، خیلی بیشتر و بالاتر از اینها، خبرچین است!
چ جوری میتونم رمان هارو بخونم کجای سایت باید برم؟
بعدها لیزی برای جک عکسی فرستاده بود که همان لباس ورزشی را به تن داشت و در حال پختن هات داگ روی کباب پز بود و انبوه برف پشت سرش به چشم میخورد. همان عکس باعث شده بود بتواند از یک نبرد جهنمی به نبرد جهنمی دیگر برود: همسرش و لبخندش.
« چیز دیگهای نیست که لازم باشه بدونی. کسی به ملاقات زنها نمیآد، همه میخوان مردها رو ببینن، دنیا همینه. »
هنر تصویری از یک مقصد است؛ به ما نشان میدهد کجا باید برویم؛ بااینحال، ممکن است نشانههای زیادی دربارهٔ اینکه چهطور باید به آنجا برسیم ندهد. اغلب با آن مانند یک وسیلهٔ جادویی برخورد میکنیم که، بهخودیخود، میتواند انزوا، بیماری، سردرگمی و سنگدلی را درمان کند؛ به عنوان مثال، مواجهه با نسخهای از اثر هنری مور که یادآور یک خانوادهٔ معمولی و صمیمی و همدل است در باغ گیاهشناسی بروکلین تأثیرگذار است؛ چون میدانیم اغلب خانوادهها اینگونه نیستند و این باغ در موارد بسیاری شاهد وضعیتهای تلخ استیصال، مناقشات دلشکن، بیرحمیهای عبوسانه و تفاهم نداشتن بوده است. مور به طرز حیرتآوری در شکل دادن به برنز مهارت داشت، اما برنامههای متخصص آموزش نوجوانان که در همان نزدیکی در دانشگاه شهر نیویورک برگزار میشود به طور دقیقتری به واقعی کردن امیدهایی اختصاص دارند که این هنرمند به آنها اشاره کرده است.
من بهاعتمادی که تو بلدی به من بدهی، زندهام و به امید عشق تو. این همه چیز است. به امید دیداری خیلی زود، عشق من. خیلی زود. دوستت دارم و منتظرم تا درمان شوم که بالأخره تو را برابر خودم داشته باشم. با من بمان -و دوستم داشته باش.
- ایگنیشس فریاد زد: « من شمشیر انتقامجوی سلیقه و نجابتم. » همان طور که با سلاح شکسته پیراهن را خراش میداد خانمها به سمت خیابان رویال میگریختند.
انسان برای تسلیم شدن به تکرار نیامده است. حتی مغلوب تکرار خوبترین چیزها نباید شد؛چرا که آنچه تکرار میشود، بدون تفکر تکرار میشود، ممکن نیست خوب باشد.
شپی: اما امروز صبح تلنگری به ذهنم خورد که نمیتونم فراموشش کنم، انگار عوض شدم. اونا با آدمای دیگه هیچ فرقی نداشتن. دُرُس مث من و شما بودن. میفهمینچی میگم؟ با خودم گفتم اگه هر کدومشون توی اینجا کار میکردن، دیگه مرتکب خلاف نمیشدن
من توی قرارگاه یک صفرم. صفر را که از صفر کم کنی باز میشود صفر. پس وقتی نتیجه یکسان است، فایدهی تفریق کردن چیست؟
من که دلم نمیخواد بمیرم و مثه سگ این تو چالم کنن. این چه وضعیه که یه زندگی پر از شکنجه که سرتاسرش هول مرگ اونو به ما جهنم کرده، آخرشم به یک همچین توهینی تموم بشه که بمیریم؟ توهینی از مرگ بالاتر چیه؟
بیشتر اوقات، افراد وقت خود را برای رسیدن سوارهنظام صرف میکنند، در حالی که نمیدانند خودشان همان سوارهنظاماند. زندگی تو منتظرت است تا سرانجام، خودت را نشان دهی.
سارا روبرویم نشسته بود و من به این فکر میکردم که سرنوشت چطور مرا به گوشه ای از این کره خاکی کشانده است تا اسیر عشقم کند؟! بلند شد و به آشپزخانه رفت مدتی بعد با دو لیوان نسکافه برگشت بدور از بزرگواری و رسم سپاسگذاری میدانستم که، آنرا سَرنکشم اگرچه دهانم کمی سوخت ولی در عمرم چنین نسکافه خوشمزه ای نخوره بودم و یا در کنار عشق چنین طعم دلپذیری را نچشیده بودم. سارا طوری که از حرکت من تعجب کرده بود در چشمهایم خیره شد و با شیطنت ملموسی پرسید: « شیرینش نکردید؟! » بادی به غبغب انداختم که فرصتی برای ابراز وجود پیدا کرده بودم خودم را جمع و جور کردم و فیلسوفانه پراندم « تلخ میخورم» از نگاه متعجبش فهمیدم که اولین نفر توی دنیا هستم که چای را تلخ مینوشد.
آدمها همه میمیرند. اما این که ما چه طور چیزها را از دست میدهیم، واقعاً غم انگیز و الکی است.
- اگر خدا همهی کارها را درست کرد چه؟ + این قدرها هم دوستمان ندارد…
#بهشت در دل #سادگی هاست… چه کسی گفته که #عشق لذتی ناچیز است؟ من میتوانستم مردی باشم که هر شب، وقتی کار روزانه اش تمام میشود، کنار این زن دراز میکشد؛ ولی آن موقع دیگر این زن نبود… چندین بار مادر میشد… تمام تنش آثار کسی را با خود میداشت که از او بهره میبرد و هر روز او را با کارهای شاق و مبتذل فرسوده میکرد… آن موقع دیگر اشتیاقی در بین نبود: فقط عادتهای کثیف…
رمان حریر عسق خیلی قشنگه نسخه دانلودشو میذارین
ما به دنبال اطمینان هستیم و از تردید و بیاطمینانی دوری میکنیم. میخواهیم بدانیم چه در انتظار ماست، کجا میخواهیم برویم و چه میخواهیم بپوشیم. میخواهیم آماده باشیم. ایمن باشیم. این خیلی فراتر از یک فکر و خیال است، بیشتر شبیه اعتیاد است.
آن کسی که وجدان دارد اگر بهاشتباه خود پی برد، رنج میکشد. این خود بیش از اعمال شاقه برایش مجازات است.
میزان سلامت روان ما برابر است با میزان انسانی بودن تفکراتمان
مخمصهٔ زندگی بسیار غمانگیز است. تقریباً بهقطع و یقین در شرایطی خواهیم مرد که بسیاری از توانهای بالقوهٔ خود را رشد ندادهایم. بسیاری کارها که میتوانستید انجام دهید، کشف نشده میمانند. چه بسا در زیر خاک بیارامید در حالی که بخشهایی از وجودتان بهشدت در پی اعلام وجود بودند، یا دچار این احساس شکست باشید که کارهای زیادی بود که نتوانستید به سرانجام برسانید. اما این اصلاً مایهٔ شرمساری نیست. بلکه یکی از بنیادیترین چیزهایی است که وجودش را برای یکدیگر میپذیریم: این سرنوشت مشترک همهٔ ماست. و البته چه غمانگیز است. اما منحصر به یک نفرِ خاص در دنیا نیست. این واقعیتی تراژدیک و در عین حال آرامشبخش است که تخیل به ناچار همیشه فراتر از افق امکانها پرواز میکند. همگان دچار نارضایتیاند و این صرفاً به خاطر تغییرات مداوم عجیب ذهنمان است که بهتدریج شکل گرفته است.
تاریخچه ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه ی اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسبهایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود. (اختراع زن سنتی هم، که بعدها به همین شیوه صورت گرفت، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد). این طور بود که هرکس، به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه ی تغییراتش، گاه، از چادر بود تا مینیژوپ. میخواست در همهی تصمیمها شریک باشد اما همه ی مسوولیتها را از مردش میخواست. میخواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان میآمد. مینیژوپ میپوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی میگفت، از بیچشم ورویی مردم شکایت میکرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن میداد ضعیف و بیشخصیت قلمداد میکرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمیکرد. از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی میکشید، به جوانی اش که بیخود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف میخورد.
۹- زن نباید اجازه دهد که مرد فکر کند دنیایش به دور او میچرخد. یک بار زنی به من گفت پیش از نخستین دیدارمان سه ساعت در حال حاضر شدن بوده است. این دیگر کمی زیاده روی است.
هنری که در آغاز بهنظرمان بیگانه میآید ارزشمند است؛ چون افکار و رویکردهایی را در اختیار ما قرار میدهد که در محیطهای همیشگی و آشنای اطرافمان بهراحتی در دسترس نیستند و برای تماس کامل با انسانیت خود به آن نیازمندیم. در فرهنگی که بر سکولار بودن یا برابری تأکید دارد، افکار مهم گم میشوند. روزمرههای معمول ممکن است هیچگاه بخشهای مهم وجودمان را بیدار نکنند؛ خواب میمانند تا زمانی که از سوی دنیای هنر سیخونکزده، دستانداخته و بهگونهای مفید، برانگیخته شوند. هنر بیگانه به من اجازه میدهد تکانهای مذهبی را در خودم کشف کنم، یا سوی اشرافی تخیلم را یا تمنایی برای مراسم آیینی سن تکلیف را، و چنین کشفی درک من را از آنچه هستم گسترش میدهد. همهٔ آنچه نیاز داریم همیشه و همهجا در دسترس نیست. وقتی نقاط ارتباط با خارج را مییابیم قادر به رشد خواهیم بود.
« اگر اثری از خرد در من باشد، به این دلیل است که میدانم چگونه سختگیری کنم. »
وقتی دچار پریشانی و خشم هستیم، گاهی افرادی مهربان میکوشند، در سطح معناشناختی، واقعیات و ایدههایی را پیش بکشند تا ما را آرام کنند: میکوشند بر فکر ما تأثیر بگذارند و از طریق استدلالهای دقیق پریشانی ما را تسکین دهند. اما مثل قضیهٔ سربروس برخی مواقع ممکن است شیوهٔ مؤثرتر برای مواجهه با مشکل این باشد که از طریق حواس ما را تسکین دهند. چه بسا لازم باشد پیش از اینکه اصلاً بتوانیم به هرگونه دلیلی گوش دهیم (از طریق یک لالایی یا یکی از پیشدرآمدهای شوپن) آرام و معتدل شویم.
دور همه چی بالا رفت. مونتاگ. سریع. کلیک؟ عکس؟
زنها همیشه یک چیزی دارند که آنها را هدایت میکند. پاییز داغ/آلیس مونرو
من با توفان زندهام، توفانی از نوازشها و جملهها. من عشق و امید و زندگیام را در توفانهای پُر صدا و پُر فریاد بازمییابم. این سکوت وحشتانگیز کافی است؛ آن را بشکن! یأسی را که با این سکوت مدهش به وجود آوردهیی از من دور کن! من حساستر از آنم که تصور کنی بتوانم در چنین محیط نامساعدی زنده بمانم… آیدای من! تو را به خدا! عشقت را فریاد کن تا باور کنم. پیش از آن که من از وحشت این سکوت دیوانه شوم، عشقت را فریاد کن، با من سخن بگو، حرف بزن، حرف بزن، حرف بزن، شور و حرارت بده تا من از یأسی که مرا در بر گرفته آزاد شوم… حرف بزن! پیش از آن که در کمال یأس و پریشانی به خود تلقین کنم که « نه! عشق نیست، و من تنها بازیچهیی بودم» حرف بزن؛ این تنها راه نجات من است: حرف بزن آیدا!