ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب هیولایی صدا می‌زند
هیولایی صدا می‌زندپاتریک نسپاتریک نس

هیولایی صدا می‌زند: هیولا درست بعد از نیمه شب، همان موقعی که همیشه خودشان را نشان می‌دهند، ظاهر شد. ولی این هیولایی نیست که کانر انتظارش را داشت. او منتظر هیولایی بود که از موقع شروع معالجات مادرش تقریبا هر شب به خوابش می‌آمد. کابوس تاریکی، باد و جیغ... ولی این هیولا فرق دارد. چیزی قدیمی و وحشی است. از کانر می‌خواهد خطرناک‌ترین کار را بکند.

مانندِ همهٔ خیال پردازان، توهّم زدودگی را با حقیقت مشتبه گرفتم.

اساساً اگر همه بچه‌ها آن‌قدر خوش‌شانس باشند که بتوانند به والدینشان نزدیک سوند، از آن‌ها ناامید خواهند شد.

باید در جامعه ای متمدن متولد شد ، تا آن بردباری و صبری را به دست آورد که بتوان در سایه ی آن و بدون میل به فرار از قید و زنجیرهای سنگینش با ضمانت هایی که اغلب دروغ‌های حقیرانه و پستی هستند و اسمش را قوانین نهاده اند، یک عمر با خودبینی و خود خواهی زندگی کرد.

من تمامی عشق‌های جهان را با تو پیمودم؛ تمامی سرخوشی‌ها و کام‌ها را من همه غربتهای جهان را پس از تو چشیدم؛ تمامی حسرت‌ها و رنج‌ها را… آنگاه که هر آنچه داشتم با تو در زمین کاشتم و دیگر هرگز بر نداشتم

آدم با نقاب رو که نمیشه دوست داشت. می‌شه بهش احترام گذاشت، می‌شه ازش ترسید، می‌شه ازش حساب برد، می‌شه چاپلوسی شو کرد، می‌شه بهش دروغ گفت، ولی نمی‌شه دوستش داشت.

بدان و مطمئن باش که همیشه در اشتباهی، چون پشت هر کدام از اسم‌های شوریدگی یک واقعیت گنگ و مبهم، سیاسی یا شخصی - مهم نیست کدامش - وجود دارد که کسی نمی‌تواند اسمش را به زبان بیاورد و مجبورت می‌کند به حق یا ناحق - فرقی نمی‌کند کدام - با لباس مبدل عمل چیزی را بپوشانی که جز شوریدگی، تشنگی، رنج، تمنا، عشقی که از نفرت تغذیه می‌کند یا نفرتی که از عشق تغذیه می‌کند نیست. خیال می‌کنی گرفتار ذهنیت شدی؟ نه، داری عینیت را تقویت می‌کنی؛ درست مثل رمان، که آخرسرش کلمات وارونه‌ی چیزی را که می‌خواهند می‌رسانند.

رویاپردازی در طول روز که نسبتش با فکر مانند سحابی به ستاره می‌ماند،شبیه خواب است و مانند پیش‌قراول آن در نظر گرفته می‌شود. فضایی شفاف است. شروع ناشناخته‌ها در آن است. اما ورای آن،امر ممکن رخ می‌نماید. هستی‌ها و حقایق دیگر آنجا هستند. هیچ امر ماوراء طبیعی آنجا نیست،مگر تداوم رازآمیز طبیعت بی‌پایان…خواب در تماس با امر ممکن قرار دارد که ما آنرا غیر محتمل نیز می‌نامیم. جهان شب نیز جهانی به مثابه خود است. شب،به مثابه شب،یک کیهان است. چیزهای تاریک جهان ناشناخته همسایه آدمی می‌گردند،چه توسط ارتباطی حقیقی یا توسط بزگنمایی تخیلی فواصل آن مغاک…پ فرد خواب که کاملا در حال دیدن نیست و کاملا ناخودآگاه نیست،به تحرکات عجیب،گیاهان غریب،شمایلی وحشتناک یا نورانی،ارواح،نقابها،اشکال،هیولاها،سردرگمی‌ها،مهتابهای بی‌ماه،معجزات مبهم،افزایش و کاهش در عمقی تیره،شکل‌های شناور در سایه و به سراسر رازی که رؤیا می‌نامیم و چیزی جز نزدیک شدن واقعیت نامریی نیست،نظر می‌فکند. رؤیا آکواریوم شب است.

بزرگ‌شدن ناخوشایند است. شفای من پوست‌انداختنِ من است، آرام و عریان و آسوده در پیشگاه خدا؛ همان‌طور که در بُعد حقیقی‌ام عریانم. هنوز آن‌قدری که باید، شایسته نیستم. و حالا ایستاده‌ام: جنگجو، عریان، آماده برای جنگ، قوی، نیک‌خواه و کامل؛ نه نیازمندِ کامل‌شدن. فرستاده شده‌ام تا بجنگم؛ برای هر چیزی‌که ارزش‌اش را داشته باشد: حقیقت، زیبایی، محبت، آرامش و عشق. برای رژه‌رفتن میان عشق و رنج، با قلبی گشوده و چشم‌هایی بینا، برای ایستادن توی خرابی‌ها، و باورِ این‌که قدرتِ من، نورِ من، حقیقتِ من و عشقِ من، قوی‌تر از تاریکی‌ست. حالا دیگر اسم خودم را می‌دانم: جنگجوی عشق.

سرگی ایوانویچ گفت: خوب، من این را نمی‌فهمم - و بعد افزود: فقط یک چیز را می‌فهمم، و آن درس تواضعی است که یاد گرفته ام. از وقتی که برادرمان نیکلای به این روز افتاده من به آنچه اسمش رذالت است به چشم دیگری، یعنی با نرمی و اغماض بیشتری نگاه می‌کنم. می‌دانی چه کرده؟ لوین گفت: وای، وحشتناک است، وحشتناک!

چند وقت است اینجایم؟ عجب سوالی، اغلب این را از خودم پرسیده‌ام. و اغلب جواب داده‌ام، یک ساعت، یک ماه، یک سال، یک قرن، بسته به اینکه منظورم چه بوده، از اینجا و از من و از بودن، و من این تو هیچ‌وقت دنبال معانی دهن پُر کن نبوده‌ام، این تو هیچ‌وقت خیلی عوض نشدم، فقط اینجاست که انگار گاهی عوض می‌شود.

قانون جاذبه شماره ۵۷ اگر شما این توانایی را نداشته باشید که از لحاظ اقتصادی روی پای خود بایستید او هرگز به شما به عنوان کسی که می‌تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد احترام نخواهد گذاشت.

ین طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ‏تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک‏تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.

نمیدانست آیا سنگ به موسیقی گوش میدهد یا به حرفهای او، اما به هر حال ادامه داد. « همانطور که امروز صبح داشتم میگفتم، در زندگی خبط زیاد کردم. آدم ِ خودخواهی بودم. حالا هم دیر شده که همه ی خطا‌ها را پاک کنم، میدانی؟ اما وقتی به این آهنگ گوش میدهم، انگار که بتهوون درست همینجاست و با من حرف میزند و چیزی مثلِ این میگوید» اشکالی ندارد هوشینو نگران نشو. زندگی همین است. من هم در زندگی کارهای ناجور زیاد کردم. چندان کاری نمیشود با گذشته کرد. اتفاق می‌افتد دیگر. باید بگذاری به حالِ خودش بماند. « اینجور حرفها ظاهرا» به گروه خونیِ آدمی مثلِ بتهوون نمیخورد. اما من هنوز از این آهنگش همین را میفهمم، یعنی همان چیزهایی که گفتم. احساسش میکنی؟" سنگ خاموش بود.

ناکام ماندن برایم اهمیتی ندارد، مایه لذت است، اما می‌خواهم ساکت بمانم.

یکی از این نظریه پردازان کسنوفانس بود ، که از حدود 570 پیش از میلاد می‌زیست. وی گفت ، انسان خدایان را در تصور خود آفریده است ، آدمی گمان می‌کند خدایان نیز زاده شده اند ومانند ما لباس می‌پوشند و حرف می‌زنند ، مردم حبشه فکر می‌کنند خدایان سیاه اند و بینی پهنی دارند ، در نظر تراکیاییها خدایان چشم آبی و موبورند ، اگر گاوها ، اسبها و شیرها قادر به نقاشی بودند ، لابد خدایان را به شکل گاو و اسب و شیر می‌کشیدند!

اگر داستان را از قبل بدانی، به یک ماشین تبدیل میشوی. آنچه باعث میشود انسانها انسان باشند دقیقا همین است که از آینده خبر ندارند. * اینجا همه آدم‌ها اینجوری اند/ لوری مور

ناچار نبودی تنها باشی، چون از همان لحظه‌ای که تو را دیدم، زندگی دومی برای خودت داشته‌ای بی‌آنکه بدانی در هزاران ذره‌ی احساس و در رویاهای من عزیز بوده‌ای

« این منم با تمام شکوهی که می‌توانم داشته باشم و از این بهتر نمی‌شود. »

برای او همه ی روزها یکسان بودند ، و هنگامی که همه ی روزها یکسان باشند معنایش آن است که آدم دیگر نمی‌تواند رخ دادهای نیکی را که هر بار گردش خورشید در آسمان در زندگی اش رخ می‌دهند ، درک کند… کیمیاگر | پائولو کوئلیو | صفحه 45

من دروغ نمی‌گویم. مادرم می‌گفت به این خاطر است که من آدم خوبی هستم. اما در حقیقت به این خاطر نیست که آدم خوبی هستم بلکه به این خاطر است که من نمی‌توانم دروغ بگویم.

در دنیای علم،دو روش برای اثبات یک ایده وجود دارد: یکی از طریق روش‌های علمی و دیگری آموزشگاهی. یک نفر بر اساس تجربه قضاوت می‌کند و شخص دیگر کورکورانه نظریات مرجع را می‌پذیرد. برای یک ذهن علمی،اثبات تجربی بیشترین اهمیت را دارد و تئوری صرفا برای ساده شدن تشریح آن است تا در صورتی که جور در نیامد،فورا دور انداخته شود. اما برای یک ذهن آکادمیک،مرجعیت همه چیز است و وقتی که حقایق با تئوری‌های مرجع جور درنیایند به راحتی دور انداخته می‌شوند.

تصمیم‌ها تنها آغاز یک ماجرا هستند. هنگامی که آدم تصمیمی می‌گیرد، در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب می‌شود که او را به مکانی خواهد برد که در زمان تصمیم گیری خوابش را هم نمی‌دیده است…

نیچه راجع به زن‌ها چه می‌گوید؟ می‌گوید مردها از زن‌های عاشق می‌ترسند، چون قادرند دست به هر کاری بزنند و هر چیزی را در راه عشقشان فدا کنند، چون فقط عشقشان برایشان مهم است و سایر چیزها از نظرشان بی‌ارزش. برای همین هم زن خطرناک‌ترین موجود دنیاست.

زندگی یعنی کمی دیروز و خیلی امروز و ذره ای فردا.

گذشته، چیز عجیبی است. آن در تمام مدت با شماست. به نظر من، هرگز گذشته از شما جدا نیست، خاطرات شما مربوط به ده یا دوازده سال پیش می‌شود و تا کنون هم به دور از واقعیت نیست، که باید نمونه هایی از خاطراتی مربوط به یک کتاب تاریخ باشد. ممکن است آنها مربوط به تأسف خوردن برای برخی از شانسها یا صدا و یا بود باشد؛ به ویژه بو، اینها ثابت هستند و شما می‌روید و گذشته به سوی شما نمی‌آید و شما به طرف گذشته می‌روید.

آمین! به تو میگویم که امروز با من خواهی بود، در بهشت! " امروز با او خواهم بود در بهشت، ولی دیروز را چه کنم؟ آیا مرگ پایان این همه رنج و مصیبت است؟ حس آرامشی که جمله ی تسلی بخش عیسی در من ایجاد کرد، دیری نپایید. نمیتوانم روانم را آرام کنم. گذشته ی من پاک نخواهد شد، حتی با حرفهای عیسی مسیح! آفتاب لعنتی اورشلیم مغزم را میخورد. بدنم میخارد. کرکس‌ها در آسمان جلجتا پرواز میکنند و منتظر شام امروزشان هستند، آیا کسی هست که بعد از مرگ مرا از صلیب پایین آورد یا غذای کرکسها میشوم؟ ترجیح میدهم غذای کرکس‌ها شوم تا اینکه جسدم به دست کرکسهای بی رحمتری که نظاره گر جان دادنم هستند بیفتد. کسی که از او دزدی کردم به من گفت که زمین گرد است، هر کاری کنی جزایش را میبینی! ولی مگر زمین زمان مسیح هم گرد بوده است؟ زهی خیال باطل! کجایش گرد است؟ آن هیتلر دیوانه از گرد بودن زمین چیزی میدانست؟ من دزدی کردم و از نظر حاکم اورشلیم، مجازات این کار مرگ است. تمام این کسانی که ناظر مرگ پردرد من بر روی صلیب هستند، از نظر هیتلر همگی گناه کارند و مستحق مرگ. چه کسی خوبی را از بدی تمییز میدهد؟ خوبی چیست؟ بدی چیست؟ زمین واقعا گرد است؟ یک گلوله در مغز هیتلر! آیا این مصداق گرد بودن زمین است؟ تمام جنایاتی که مرتکب شده بود با این گلوله تصفیه شد؟ اگر مجازات کسی مثل او، همین یک گلوله و مرگی سریع بود پس چرا مجازات یک دزد باید چنین مرگ دردناکی باشد؟ شاید دزدی کردن گناهی بدتر از کشتن میلیونها انسان است.

بی‌شک دوتا آدم کور بهتر از یک آدم کور می‌بینند!

هیچ‌گاه ندیده‌ای که ستاره‌ها فرسوده شوند یا کم‌نور. آن‌ها هیچ‌گاه نمی‌خوابند.

« این یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافت خود باید با دقت به نظافت اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجرد تشخیص دادن بائوباب‌ها از بته‌های گل سرخ تا کوچولواند عین هم اند با دقت ریشه کن شان بکند. کار کسل کننده ای هست اما هیچ مشکل نیست» #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل۵

هیچوقت تسلیم نشو. خیلی از چیزها رو در درونت داری و نجیب ترینشون احساس خوشبختیه. فقط منتظر مردی نباش که باهات کنار بیاد. این اشتباهیه که خیلی از زن‌ها دچارش میشن. تو خودت خوشبختی رو پیدا کن.

اگر بدانید این عوضی‌ها چه قدر کار می‌کنند دیگر کلامی در ضدیت با آدم‌های موفق از دهانتان خارج نمی‌شود و خودتان هم دیگر دوست ندارید جزء دارودسته شان باشید

می‌دونین که مردا مثل ما نیستن که فرتی اشک‌شون دربیاد، بی‌شعورن دیگه، اگه اونا هم مثل ما با گریه کردن بغض‌شون رو می‌ترکوندن اون‌قدر زود گور به گور نمی‌شدن.

عدم قطعیت ریشهٔ تمام پیشرفت‌ها و تمام رشدها است؛ همان‌طور که یک ضرب‌المثل قدیمی می‌گوید، کسی که فکر می‌کند همه‌چیز را می‌داند، هیچ‌چیز نمی‌آموزد. ما نمی‌توانیم هیچ‌چیزی یاد بگیریم، اگر اول به ندانستن خود معترف نباشیم. هرچه بیشتر اعتراف کنیم که نمی‌دانیم، فرصت‌هایی بیشتری برای یاد گرفتن به دست می‌آوریم.

معلوم شد که او جمله‌های خود را اختراع نمی‌کند بلکه تکه پاره‌های آنچه را که یک وقتی در گذشته شنیده است متناسب با وضعیت کنونی و آن چه می‌خواهد بگوید ادا میکند مثلا اگر بخواهد درباره غذا صحبت کند از کلماتی استفاده می‌کند که مردمی که با او غذا خورده اند از آن کلمات استفاده کرده‌اند یا در بیان جمله‌های لذت بخش از مطالب اشخاصی که در حالت خوشحالی دیده است بهره‌برداری می‌کند گفتارش تا اندازه‌ای به صورتش می‌مانست زیرا صورتش گویی ترکیبی از اجزای صورت‌های افراد دیگر می‌برد یا شاید این عکس‌ها از صورتهای قدیسین مختلف گرفته شده و صورت او را به وجود آورده بودند.

وقتی بدانی با خودت صادقی، به آرامش می‌رسی.

عموم می‌گفت هیچ وقت نباید در مورد چیزی که دوستش داری با آدم‌ها حرف بزنی، چون بدون شک اون رو ازت می‌گیرن. اما من فهمیدم با خدا هم نمیشه در مورد چیزی که دوست داری حرف زد، اصلا به دنیا اومدیم تا چیزهایی که دوست داریم رو از دست بدیم. هرچند از لذت دوست داشتن هم نمیشه به خاطر از دست دادن گذشت!

سپتیموس پشت کارت‌پستال نوشت، یک‌بار سکندری بخوری، طبیعت بشری به رویت می‌جهد.

و باز این یک حقیقت دیرینه است که میلیونها بار گفته شده ولی حتی یک بخش ناچیزی از زندگی ما را شکل نداده است وآن این جملات است: درک زندگی بالاتر از زندگی است. آگاهی از قوانین خوشبختی بالاتر از خوشبختی است و… این آن چیزی است که باید با آن مقابله کرد و من مقابله خواهم کرد.

« هر کسی درگیر مشکلات خودش است، زندگی خودش، ناراحتی‌های خودش و ما انتظار داریم که مردم متوجه زندگی ما باشند. ناراحتی مرا ببین. به خاطر من ناراحت باش. بیا توی زندگی من. به مشکلات من اهمیت بده. مواظب من باش. »

اگر کسی بگوید « هرچه لازم باشد بدانم، می‌دانم» به او نه به چشم استاد، بلکه به چشم جاهل و نادان باید نگاه کرد. فقط نادان‌ها گمان می‌کنند همه چیز را می‌دانند.