
شرم در جامعهی آمستردام قرن هفدهم کار رایجی بود. هر چند ماه یک بار، یک شرم اجرا میشد و هر فرد یهودی بالغی چندین بار شاهد یک شرم بود، ولی جمعیت حاضر در ۲۷ ژوئیه شاهد یک شرم عادی نبود. خانوادهی اسپینوزا برای همهی یهودیان آمستردام آشنا بود. پدر باروخ و همین طور عمویش اغلب در ماهاماد، هیئت حاکمهی کنیسه، خدمت میکردند؛ و هردوشان در قسمت مقدسان قبرستان دفن شده بودند. سقوط والا مقامترین افراد همیشه مردم را به هیجان میآورد: وجه تاریک تحسین، تلفیق حسادت با نارضایتی از عادی بودن خود فرد است... نه تنها فرد مورد شرم که دلیل آن، جمعیت گردآمده در کنیسهی تلمود تورات را کنجکاو کرده بود: شایعات از نهایت سختگیری خبر میدادند. بیشتر شرمها ملایم بودند و فقط جنبهی ملامت در معرض عام داشتند و در نتیجه چند روز یا چند هفته بیشتر طول نمیکشیدند. در مواردی جدیتر، مانند توهین به مقدسات، حکم طولانیتر میشد ـ که در یک مورد به یازده سال رسید. اگر شخص اظهار ندامت میکرد و مجازات تعیین شده را میپذیرفت، امکان اعادهی حیثیت وجود داشت؛ ولی روز قبل از ۲۷ ژوئیه شایعات از شرمی با سختگیریای بینظیر خبر میداد...
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
کی میگه تو این راهی که درست حالا در پیش گرفتم، مدام حس پایان بهم دست نمیده؟ بدون امنیت، با خودخوری؟ شاید من بخوام دوباره شروع کنم و دوباره و بالاخره بازم به انتها برسم، با این اقرار قدیمی که هیچ جایی برا رفتن نیست. شاید. شاید نه. شاید باید خطر کرد. نباید؟
آری، ما سعی داریم با برس، سوزن و سایر لوازم آرایش همراه خود، نقص صورتمان را پنهان کنیم تا با ترمیم ظاهرمان از آشفتگی و جنون فاصله بگیریم. سابق، وقتی چهرهای فاقد لطف و زیبایی بود، آن را ساماندهی میکردند. یعنی چارچوب مناسبی برای آن قیافه به وجود میآوردند و به صافکاری میپرداختند؛ اما زیر و بمسازیشان غلط یا ناجور از کار درمیآمد، زیرا قادر نبودند پیوند میان چهره، بینی و تنهایی نگاه را درست ترمیم کنند.
در زندگی اوقاتی هست که بدنتان اختیار زندگی را در دست میگیرد. زمانهایی در زندگی هست که خواهشهای بدن و نیازهای بدن، راه و روش زندگی را به شما دیکته میکند. خبر هم ندارید که دارید کلید را به دست بدن میدهید؛ ولی رسماً آنرا کف دستش میگذارید و او زندگی را کنترل میکند. سیمکشیاش را دستکاری میکنید و بعد، همان سیمکشی، اختیار زندگی را در دست میگیرد.
اما مادر سوزانده شد. این یعنی او توی یک تابوت گذاشته شده و سوزانده و نابود شد و خاکستر و دود شد. من نمیدانم خاکستر چه شد و نمیتوانستم موقع سوزاندن جسد سوال کنم چون به مراسم تدفین نرفتم. اما دود از دودکش بیرون آمد و به هوا رفت و گاهی به آسمان نگاه میکنم و فکر میکنم مولکولهای بدن مادر آن بالاست، یا در ابرها بر فراز آفریقا یا قطب جنوب، یا دارد به شکل باران در جنگلهای انبوه برزیل، یا به صورت برف در جایی، فرو میریزد.
داشتن فکر جدید منفی وزشت خیلی بهتر از داشتن فکرهای پلید و زشت و کهنه و قدیمیه
مشکل ما این نیست که از نظر عقلانی صبور بودن را نمیپذیریم یا اینکه عادت داریم صبر را بیاهمیت تلقی کنیم؛ مشکل صرفاً این است که در همهمهٔ زندگی روزمره یادمان میرود به چهچیزهایی واقعاً اعتقاد داریم.
« بعضی وقتا واقعیت… اِممم… واقعیت کج میشه. مثل نور. »
سفارش من به همه ی کسانی که میخواهند خود را پیدا کنند این است: درست همان جایی که هستید بمانید ، در غیر این صورت در معرض خطر بزرگ گم کردن خودتان برای همیشه قرار خواهید گرفت.
سخت است که زیبایی را در یک شیر یا یک مرد ببینی؛ آنهم وقتی از تکهتکهشدن میترسی.
توی این دنیا هیچ چیز آسان نیست، حتی آن چیزی که خیلی آسان به نظر میرسد.
نصف لذت هرچیز، انتظاری است که برایش میکشی. ممکن است خیلی چیزها را به دست نیاوری، اما میتوانی از انتظار کشیدن برایشان، لذت ببری.
یک مرد خوب، تا زمانیکه در این دو زمینه احساس اطمینان کند، کنار شما باقی میماند. نخست اینکه بداند او را از لحاظ ظاهری و جنسی پسندیدهاید، و دوم اینکه بداند هنوز در بازیحضور دارد. تا زمانی که او نور انتهای تونل را میبیند، برای رسیدن به آن تلاش میکند و راه خود را باز میکند.
برخی از انسانها شدیدا ساده و زلالاند و درونشان آنقدر کم شکلیافته است که گاه مجبورند در اثر ضربهای شدید یکعمر را در کمال شگفتی با فریب و ترفند روزگار بگذرانند. این انسانها از نظر تعداد زیاد نیستند، اما گاه ممکن است با چنین افرادی روبرو شوید.
همواره بین تصمیم و عمل، شکافی میافتد.
کُمدی بزرگ ریاکاری انسان هرگز پایان نمیگیرد؛ از هیچ طرف. و چه خوشت بیاید، چه نیاید، جالبترین نمایش است.
استفاده ما از مدارک به این دلیله که طرف مقابلمون رو نسبت به وظایفش آگاه کنیم. قصد داریم با این کار خیال خودمون رو راحت کنیم و مطمئن باشیم که اون خودش مسئولیت هاش رو میدونه: قراردادها، کارتهای شناسایی، مجوزها، شهادت توی دادگاه، قبضهای مختلف، رضایت نامه، گواهیهای مالی، گواهی درآمد، حتی شجره نامه نوشتن. نمیدونم همش رو گفتم یا نه، چیزی یادم رفته؟! چیزی که میخوام بگم اینه که زن و مرد برده ترسشون هستن. همش میترسن که بهشون خیانت بشه، برای همین هم هست که همش در فکر جور کردن مدارک جدیدی هستند تا به وسیلهٔ اون بتونند معصومیت و بی گناهیشون رو ثابت کنند.
خواهش میکنم وقتی که منو شناختی از من متنفر نشو
شایان یادآوری است که برای اینکه هر تغییری در زندگیتان رخ دهد، حتماً باید دربارهٔ چیزی اشتباه کرده باشید. اگر همانطور نشستهاید و روزهای پشت سر هم آزردهخاطر هستید، پس یعنی با چیزی اساسی در زندگیتان، از قبل مشکل دارید و تا وقتی که نتوانید برای یافتن آن از خودتان سؤال کنید، هیچچیزی تغییر نخواهد کرد.
رفتم توی حیاط. روت دنبالم آمد. « چرا میترسی؟» گفتم: « من نمیترسم. من هیچ وقت نمیترسم. » گفت: « آها. میگی پات هم مشکلی نداره. » گفتم: « از اون پا تا مغزم خیلی فاصله هست. » تعجب کرد. گفت: « معلومه. کی گفته نیست؟»
دنیای تئاتر هم بفهمی نفهمی عین این یکی است؛ هیچ نوع زندگی خانوادگی درش مفهومی ندارد، همه دمدمیمزاح و تا دلت بخواهد دست و دل بازند، بازیگران با همهی خودپسندی و حسادتی که دارند، مدام به رفقایشان کمک میرسانند، برای موفقیتشان کف میزنند، بچههای هنرپیشههای مسلول یا درمانده را به فرزندی قبول میکنند و در محافل خیلی جلوه دارند.
« سیاستِ ما باید در خدمتِ مردم باشد. این هدف و مبنای ماست. » بعد از گفتنِ این جمله، آقا در جایی دیگر عینِ این عبارت را به کار برد: « مسوولان نوکر ِمردماند. در نظامهای طاغوتی مردم دارای حقِ حقیقی نیستند حال آن که در نظامِ اسلام مردم صاحبِ حکوتاند. همه چیز متعلق به مردم است. همهی حق مالِ مردم است. این سیاستِ ماست. » گاهی اوقات این تغییر عبارات لازم است. امروز معنای « خادم» انگار دستخوشِ تغییر و تحولِ زبانی شده است. یعنی وقتی مسوولی میگوید: « من خادمِ مردم هستم! » ما در معنای خادم - که طبیعتا باید رابطهای دال و مدلولی داشته باشد با عملِ آن مسوول - شک میکنیم و « من خادمِ مردم هستم» را معادل میگیریم با « من مسوولِ مردم هستم. » این تغییر عبارت هرازگاهی برای عبارتِ دستمالی شده لازم است.
من… در هوا هستم، در خورشید، در باران، در آتش، در تمام چیزهایی که اگر نزدیک تو بودم دوست میداشتم، در همه چیز، چرا که وقتی کنارم هستی همه چیز دوستداشتنی است.
بعضی وقتها، صداهای خاص و نامشخصی که بیاختیار از دهان ما خارج میشوند، چیزی جز نالههای غیرقابل جلوگیری یک درد کهنه نیستند!
زخمی اگر بر قلب بنشیند، تو، نه میتوانی زخم را از قلبت وابکنی، و نه میتوانی قلبت را دور بیاندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیاندازی. قلبت را چگونه دور میاندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.
شک، اساس ایمان است.
اگر قرار بود مثل این کلاغ سیصد سال عمر کنم چه رنجی داشتم. وای! وای! سیصد سال آدم هرروز بیدار بشود. هر روز ریش بتراشد، هر روز اداره برود، هر روز بخورد و دفع کند. راستی که درین صورت بلایی سخت و دشوار و تحمل ناپذیر داشت.
داشتن چیزی که نماد آزادیه میتونه شخص رو خوشحالتر از رسیدن به اون آزادی کنه
چه میدانستم بیخودی اشک خرج میکنم. چه میدانستم بعدها چقدر آن را کم میآورم. عجیب نیست؟ توی یک لحظه، درست یک لحظه، انگار میایستی و پشت سرت را نگاه میکنی. یک دفعه متوجه میشوی دوازده سال است گریه نکرده ای. دوازده سال است اشک را کم داری_ و خیلی چیزهای دیگر را هم. عجیب نیست؟ تمام این وقوف فقط طی یک لحظه اتفاق میافتد.
احساس هر دو ما از بودن، بر مفهوم نیمی از همه چیز، استوار است، و جالب آن که هر یک از ما بدون آن دیگری نیمه کاره است. با این همه بسیار از یکدیگر متفاوتیم… او از سایه خود میترسد، من سوار سایه ام میشوم. او چهاربیتیها و قصیدهها را کپی میکند، من از اینترنت نمونه موسیقیها را دانلود میکنم. او شیفته نمایشگاههای نقاشی است، من نمایشگاههای عکس را بیشتر دوست دارم. هرگز آنچه را در دل دارد نمیگوید، من دوست دارم همه چیز روشن باشد. او نمیداند چطور خوش بگذراند، من از فرط خوشگذرانی نمیتوانم بخوابم. او بازی کردن را دوست ندارد، من دوست ندارم ببازم…
و این اوج مصیبت انسان عصر ماست: له کرد آن هایی که نمیفهمیم شان ،فهم خود را اوج فهم جهان دانستن.
سرم درد میکند چون چشم هایم مثل دوتا دشمن با هم چپ افتاده اند. یا بگو مثل دو نفر که باهم ازدواج کرده اند و حالا چشم دیدن هم دیگر را ندارند!
همصحبتی من با دیگران چه فرقی داشت با وضعِ یک آسانسورچی، که دائما در معرض شنیدن ماجراهایی است که یا از ابتدای آن بی خبر است یا از انتهایش؟ تازه کسی از آسانسورچی توقع واکنش ندارد. خوشحال هم میشوند که حواسش جای دیگری باشد.
همیشه وقتی اتفاقات اونطوری که پیشگویی گفته جلو نمیره،ما میگیم هنوز موقعش نرسیده بود و خودمون رو سرزنش میکنیم که متوجه این موضوع نشده بودیم.
… مردم هیچ گونه احترامی برای هیچ چیز قائل نیستند. من هر روز شاهد این مطلبم.
این طوریست که در زمانی در آخرهای کار هر رژیمی دیگر هیچکس روی حرف هیچکس حرف نمیزند… آنهایی که از همه زورگوترند میشوند شاه…