ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب پس از تاریکی
پس از تاریکیهاروکی موراکامیهاروکی موراکامی

داستان از نیمه شب تا صبح در خیابان‌های توکیو و بخش کوچکی از آن در خانه می‌گذرد، ماری که از خواب طولانی (حدود دو ماه) خواهر زیبایش، اری به ستوه آمده، راهی خیابان‌ها و کافه‌های توکیو می‌شود و طی ماجرایی خود و او را باز می‌یابد...

هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم،همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد،به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می‌آید که دوستش داریم؛شمع می‌تواند هر نوع موسیقی،نوازش،کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می‌شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می‌گیرد که با مرور زمان فروکش می‌کند،تا انفجارهای تازه ای جایگزین آن شوند. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می‌دارد……اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور می‌کند،قوطی کبریت وجودش نم بر می‌دارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمی‌شود. اگر چنین شود روح از جسم می‌گریزد و در میان تیره‌ترین سیاهی‌ها سرگردان می‌شود.

از پس مردها برآمدن کار سختی است، و هیچوقت از خدا پسر نخواه… نه اینکه من از دخترها خوشم بیاید، نه. دنیا برای من از مردها ساخته شده است، دختر جان، برای من فقط مردها هستند که وجود دارند. و تو هم مثل من هستی. بنابراین تو هم دردسر را قورت میدهی و غصه را قی میکنی. چون وقتی زنی زندگیاش را بر پایهٔ مردها میسازد، حالا چه شوهرش باشد چه پسرش، آنچه ساخته دیر یا زود، تلپّی بر سر خودش خراب خواهد شد.

اما آیا به چه وسیله باید به تو بفهمانم که چه اندازه دوستت می‌دارم؟ من خدا را شکر می‌کنم که درست در آستانهٔ زندگی ما این زن را در برابر من قرار داد تا لااقل تو این نکته را بدانی که من تو را برای خاطر خودت که آیدای من هستی دوست می‌دارم… من خدا را شکر می‌کنم که وسیله‌یی ساخت تا تو بدانی، آسایش و آسودگی همهٔ عمر را نمی‌خواهم؛ بلکه بیشتر دوست می‌دارم که تا آخر عمر شبانه روز زحمت بکشم، عرق بریزم، و شادی خود را در این نکته بجویم که « آیدا» همسر و شریک زندگی من است و برای آسایش و راحت آیداست که جان می‌کنم، کار می‌کنم و می‌کوشم… من خدا را شکر می‌کنم که وسیله‌یی ساخت تا آیدا بتواند بفهمد که وجود او و عشق او برای من گرامی‌تر و ارزشمندتر از مال و ثروت است، گرامی‌تر از آسایش و فقدان مسئولیت است!

یک روز خاکاراندا دَه رشته‌موی بافته‌شده از یک خانه خرید، موها مال پنج نسل از زن‌های آن خانه بودند، از سیاه تا خاکستری و سفید. آن روز را هنوز به یاد می‌آورد. « همهٔ گیس‌ها به بلندی دست من بودن، تصورش سخته. من از موی خودم به جای نخ برای گل‌دوزی استفاده می‌کردم. مادرم هنوز هم برای دوختن دکمه یا تو گذاشتن لبهٔ لباس از موی خودش استفاده می‌کنه. »

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ. ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ. ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﻢ. ﺗﺮﺱ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮﺳﺖ. ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ، ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﺭﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺪﺍﺭ ﺑﻄﻦ ﻣﻦ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪ. ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ، ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﻄﺮﺡ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ: ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯿﺎﯾﯽ؟ نکند ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﯼ؟ ﻧﮑﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﮑﺸﯽ ﮐﻪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ؟ ﭼﺮا ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﭼﺮﺍ؟

دوست داشتن کلمه مطمئنی نیست، دقت و عینیت ندارد. دوست داشتن گردو و دوست داشتن مادربزرگ این‌ها نمی‌توانند به یک معنا باشند. عبارت اول به طعمی دلپذیر توی دهان برمی‌گردد، و دومی به یک حس.

ده یا یازده ساله بودم وقتی که خواندن - خواندن خودخواسته - را شروع کردم. گویی در آن زمان با این کار یک نوع دنیای تازه را کشف می‌کردم.

من می‌شناسم آدم‌ها را، چیزی که به خودِ خودشان مربوط نباشد اصلا وجود خارجی ندارد!

حالا می‌فهمم که چقدر کورها خوشبختند که آن ابرهای خاکستری بالای کوه را نمی‌بینند و آدم‌های دماغ قرمز، مثل دماغ تو، با چشم‌های خیس و اشکریز، مثل چشم‌های تو را نمی‌بینند.

من دوست دارم جایی باشم که گاهی آدم چشمش به چند تا دختر هم بیفتد.

فقط بعد فاصله‌جغرافیایی است که می‌تواند اعتمادبه‌نفس را به کسی‌که هیچ‌گاه تلاش‌نکرده از خانواده جدا شود، برگرداند.

نمی‌ترسم؛ به دنیا آمده‌ام که نترسم. ژان‌دارک

بهم خبر دادن. فرقی نمی‌کنه که کجا باشی چه روی ماه،چه توی یه سکونتگاه فضایی. خبرهای بد ظرف چند ثانیه بهت می‌رسن. شاید خبرهای خوب رو از دست بدی اما خبرهای بد رو به هیچ وجه.

« تراژدی انتقام» شکلی از تراژدی است که در ادبیات انگلستان در دوره الیزابت محبوبیت بسیار داشت. در این نوع تراژدی انتقام یک بزه در طی نمایش از بزهکار گرفته میشود و هر دو طرف کسی که مرتکب بزه شده و کسی که در پی انتقام است محکوم به مرگ هستند. بارزترین نمونه این تراژدی » هملت « اثر ویلیام شکسپیر است و مهمترین ویژگی این تراژدی سالخیهای خونین ً آنان و ارائه تحلیلی غم بار از رخدادهایی اساسا هولناک است بنابراین از عبارت « تراژدی خون» برای وصف آن استفاده میشود.

درونم مالیخولیایی است، خاطرهٔ آن چهاردهم ژوئیه اما شادی هم دارد، امید، عشق عظیم، اوج، زندگی.

از میان جنگل به طرف چشمه رفتم - قشنگ‌ترین جای روی زمین است. همه چیز چشم‌نواز بود. احساس می‌کردم آرامش و طراوت جنگل در روحم نفوذ می‌کند و من را هم با خودش یکدست می‌کند، یکدست با آبی آسمان، با سبزی درخت‌های خزه بسته و با درخشندگی برف.

بعضی از شما آن‌قدر در زندگی سختی کشیده‌اید که تسلیم شده‌اید. حکم شیئی را دارید که امواج دریا مدام آن را با خود به ساحل می‌آورند و باز با خود به دریا می‌برند. برایتان سخت بوده به این بازی ادامه دهید به‌همین‌خاطر کنار کشیده‌اید و دست از بازی برداشته‌اید. اما همچنان هستید و همچنان سرِ کارتان می‌روید. هنوز غذا می‌پزید و از فرزندانتان مراقبت می‌کنید و سعی دارید در حد استاندارد باشید. اما همیشه احساس می‌کنید عقب هستید و شکست خورده‌اید.

می دانست باید تسلیم زمان شود؛ این یعنی عالی‌ترین و خطرناک‌ترین تجربه. بیهودگی فقط برای افراد عادی حیاتی است. خیلی‌ها حتی نمی‌توانند ثابت کنند آدم عادی نیستند.

قرار بود در خانهٔ ما: آسایش پاداش اعتماد باشد.

یک سنجاب در این دنیا زندگی ساده‌ای دارد؛ گاهی این‌جا و گاهی آن‌جاست. زندگی توأم با بازیگوشی و سبکسری، دیگر جایی برای خاطرات و یادها باقی نمی‌گذارد و به اندازه‌ی کافی با خودش درگیر است.

مردم وقتی هنوز زنده هستند با مرگ مواجه می‌شوند

ما زن‌ها بلافاصله می‌فهمیم اگه زنی که داره میاد تا به مردی که باهاش هستیم سلام کنه، قبلا باهاش رابطه‌ای داشته یا نه. مگه این که عشاق قدیمی ادای آدم‌حسابی‌ها رو دربیارن و چیزی رو لو ندن. مگه این که اون آدم رو اشتباه گرفته باشیم، چون این هم درسته که بعضی از ما زن‌ها مثل آب خوردن خیل عظیمی از عشق‌های قدیمی رو، اغلب به اشتباه، به ریش همسرانمون می‌بندیم.

شاید بهتر باشد که به عزیزترین و نزدیک‌ترین کسِ خود فکر کنید. عمیق‌تر حفر کنید و پی خواهید برد که کسی که شما دوست دارید، او نیست. چیزی ک شما دوست دارید، احساس مطبوعی است که چنین عشقی را در شما بیدار می‌کند! آدم در نهایت عاشق آرزوها و اشتیاق‌های خود است.

اما روال عادی زندگی من گویا این بود که هیچ چیز به روال عادی خود برنگردد.

چه جرمی از این بالاتر که یکی کسی را با تمام وجود بخواهد و او دوستش نداشته باشد؟

کتونی‏م به نیمه‏ی عمرش رسیده بود. این بهترین دوران کتونی‏هاست.

همه شان گمان می‌کنند یک مرد چاق هیچ احساسی ندارد.

معروف بود که « اگر می‌خوای بدونی دنیا دست کیه، تاکسی بگیر. »

شاید آنان که عشقی شکوهمند از زندگی بازشان می‌دارد، به کمال دست یابند اما بدون شک، آنان که گرفتار عشقشان می‌شوند، به فلاکت درمی‌افتند.

بدون شک زنان، انسان‌های متفاوتی بودند. مردها خیلی سریع‌تر می‌شکستند. غم و غصه زن‌ها را از پای در نمی‌آورد، بلکه آرام آرام فرسوده شان می‌کرد؛ از درون تهی شان می‌کرد.

من و تومی به نرده تکیه دادیم و آن قدر به آن منظره چشم دوختیم که آن‌ها از نظر محو شدند. عاقبت تومی گفت: « فقط حرفه. » و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: « هر وقت کسی دلش واسه خودش می‌سوزه، همین رو می‌گه. فقط حرفه. سرپرستا هچ وقت همچین چیزی به ما نگفتن. »

- من هم مثل همه ی آدم‌ها هستم: دنیا را به همان صورتی می‌بینم که دوست دارم باشد، و نه به آن صورتی که هست… کیمیاگر | پائولو کوئلیو | صفحه 56

بیچاره، خانواده‌های گوشه‌گیر و انزواطلب. این خانواده‌ها همیشه کم‌جمعیت‌اند؛ آن‌قدر کم‌جعیت که دل انسان را به رحم می‌آورند. تنها یک پدر و یک مادر و این، کم‌ترین حد ممکن است. دست‌کم بیست پدر و مادر نیاز است تا به کودک در پستی و بلندی‌های دوران کودکی‌اش کمک کند.

هنگامی‌که زنی به شخصیت خود ایمان و باور دارد، از بر زبان آوردن آرای خود در مقابل دیگران و یا ایستادگی بر آن‌ها نمی‌هراسد. او ظاهر خاص خود را دارد، سلیقه خود را دارد، شخصیت خاص و جذابیت ذاتی خود را دارد. یک مرد چیزی را می‌خواهد که هر روز نمی‌تواند ببیند. مهم نیست که موهای این زن قرمز باشد یا بور، او زنی را می‌خواهد که فکرش متعلق به خودش باشد.

بهترین راه برای حفظ یک راز این است که تظاهر کنی چیزی برای پنهان کردن نداری.

دلیل ما برای خلق کردن همون دلیلیه که برای باقی کارها داریم: ترس از یه چیز جایگزین.

نریمان: « رضایت واقعی هیچ‌وقت بدست نمی‌آد، می‌آد؟» ماندانا: « درسته که گاهی حجم داشته‌ها خیلی کمتر از نداشته‌ها به نظر می‌آد، ولی ممکنه ارزش تک تک اون داشته‌ها خیلی بیشتر از تمام نداشته‌ها باشه. » نریمان: « فیلسوف شده ای ماندانا؟! من نداشته ای دارم که نداشتنش به تنهایی می‌تونه باقی داشته‌های عمرم رو کنار بزنه. » ماندانا: « اگه این‌طوره، پس همه ی تلاشت رو برای بدست آوردنش صرف کن. اگه تمام وجودت رو متوجه مقصد بکنی، مسافتی که باید طی کنی کوتاه‌تر به نظر می‌آد. »

ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵٫ ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است، اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.

هر قدر داستان پیچیده‌تر و ناجورتر، باورش سخت‌تر. این همان بهانه برای مجرمان و جنایتکارهاست.

فقط یک گناه وجود دارد، فقط یکی. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری صورت دیگری از دزدی است. وقتی مردی را بکشی زندگی را از او دزدیده ای. حق زنش برای داشتن شوهر دزدیده ای، همینطور حق بچه هایش را برای داشتن پدر. وقتی دروغ بگویی، حق طرف را برای دانستن راست دزدیده ای. وقتی کسی را فریب بدهی، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای