
«ترس یعنی خراب کردن همهچیز و گریختن» «در روز دوم دسامبر یکی از سالها، زمانی که یک کشاورز بادام زمینی اهل جورجیا در کاخ سفید عهدهدار امور بود، یک هتل بزرگ کلرادو، که محل گذراندن گردشگران بود، در آتش سوخت و به خاکستر تبدیل شد... ۲ نفر از کسانی که از این حادثه جان سالم به در بردند، همسر سرایدار و پسرش دنی بودند... پسری که پیش از رخ دادن هر حادثهای، از آن با خبر میشد و از قدرت برقراری ارتباط از راه دور (تلهپاتی) برخوردار بود... او که در خانه سالمندان هلن ریوینگتون، به افراد در حال مرگ، با کلام سحرآمیز خود آرامش میبخشید تا با آسودگی به خواب ابد بروند...
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
این، اوج مصیبت انسان عصر ماست: له کردن آنهایی که نمیفهمیم شان: فهم خود را اوج فهم جهان دانستن.
زمانی که برمیگردیم، فقط به طور گذرا چهرهها را میبینیم و حواسمان زود میرود جای دیگر. یعنی نگاهی که به پشت سرمان میاندازیم، حرکتی سطحی است؛ چون جسم چندان دخالتی ندارد. از روبرو جریان فرق دارد؛ زیرا حتی وقتی از او دور شدی، ناخواسته حس میکنی روح و جانت خمیده میشود و یک احساس تاسف و پشیمانی وجودت را به شدت فرامیگیرد. دلیلش را هم نمیدانی، تاسف برای چه؟ چرا باید حتی وقتی دور شدیم، در برابر آن لپهای باد کرده، گردن فرورفته در قوس لباس و پالتو مقاومت کنیم؟ چرا به این حصار انسانی که در حال نوسان است و به ما لبخند میزند توجه نکنیم؟
پدرم خدا بیامرز میگفت: " ترس عین مرض است منتها مرضی که نه میکشد، نه لاغر میکند، بلکه حرص میآورد. آخر پدرم سه تا قحطی دیده بود و میگفت آدمی که از قحطی وحشت دارد ، دو برابر روزهای فراوانی دست و پا میکند و حتی دو برابر میخورد.
انسان همیشه خودش را مقصر میداند، حتی اگر کاری از دستش برنیاید تا جلوی آن را بگیرد.
چون نمیتوانستم چیز دیگری جز آن چه هستم باشم، به نظرم آمد که راهِ من راهِ پنهان بودن است: باید آن چه هستم آن را پنهان کنم و هرگز در پی ورود به دنیایی که به آن تعلق ندارم نباشم. در نتیجه، از راه #سکوت به پنهان شدنم رسیدم.
معصومیت دو حس جداگانه به تو میبخشد یکبار حس میکنی هیچ نیستی و ناتوانی، معصومیت تو هم به معصومیت خرگوشی شبیه است در گلهای گرگ. بعضی وقتها هم نه، حس میکنی با تمام آن جنگها باز هم پاک ماندهای… بعد میگویی حالا خوب است، زیباست، کار بزرگ و بیعیبی انجام دادهام…
مردم جامعه ما با کله هجوم میآورند به سمت ثروتمندتر، باهوشتر، زیباتر، شادتر یا قویتر بودن و ما تواناییمان را برای آنکه خود واقعیمان باشیم از دست دادهایم. گم کردهایم که آزادانه زندگی را نفس بکشیم و مسیر و راه خودمان را انتخاب کنیم، به جای آنکه انتظارها و توقعهای جامعه را به دوش بکشیم و برآورده کنیم. خب، همه اینها چه به دنبال دارد؟ بله! قطعا ناامیدی شدید و نرسیدن به کمال انسانی.
در یک یخچال هستم. من هم مانند آنچه در اطرافم میبینم درحال یخ زدنم، مثل گوشت قرمز، ماهی، سبزیجات سرخ شده. نمیفهمم اینجا چه میکنم، اصلا چطور توانسته اند مرا در یک فریزر به این کوچکی جای بدهند؟ دست و پایم به هم چسبیده و نمیتوانم تکانشان بدهم، اما اگر حرکت نکنم، اینجا قندیل خواهم بست. به زحمت روی پاهای به هم چسبیده ام میایستم و خودم را به در استیل یخچال میرسانم. یک مرغ لاغر، پر کنده و بدون سر روبرویم ایستاده و مثل من بالا و پایین میپرد. مثل من! … مگر میشود مرغی در یک صفحه استیل فرو برود؟! پناه بر خدا! … خودم هستم. تبدیل به یک مرغ شده ام! … یک مرغ بی سر، پر کنده، زشت… میخواهم از ترس فریاد بزنم، اما من که سر ندارم! یعنی از دهان و زبان هم خبری نیست. کنار سایر مواد میافتم و از سرما میلرزم.
به گفتهی ویشنو، با هر آن چه هست باید ساخت.
برای من، موثرترین راه فراموش نکردن، نوشتن و روی کاغذ آوردن کلمات است.
تیربار برای روز و بوسه برای شب. مگر مرد کجا خودش را نشان میدهد؟ توی میدان یا رختخواب، نه توی انتخابات.
- قانون سوم تغییر رفتار میگوید « آن را ساده کنید» . - موثرترین فرم یادگیری، تمرین کردن است نه برنامهریزی. - بر روی عمل کردن تمرکز کنید، نه حرکت کردن. - شکلدهی به عادت، پروسهای است که در آن، رفتار بهتدریج و از طریق تکرار به سمت ناخودآگاه حرکت میکند. - مدتزمانی که یک عادت را اجرا میکنید، بهاندازهٔ تعداد دفعاتی که آن عادت را انجام میدهید اهمیت ندارد.
سن و سال، هر چیزی را توجیه نمیکند.
تنها آدمهایی که ارزش نگاه کردن دارند کسانی هستند که رسیدهاند به قعر و آن ته کمانه کردهاند، چون بعد از کمانه کردن در عجیبترین مدارها قرار میگیرند.
واقعیت این است که هر کسی میتواند ما را از بین ببرد. همانطور که هر کسی میتواند بر ما پیروز شود. آسیبپذیری جزئی از وجود ماست. اگر کسی تصمیم بگیرد ما را از بین ببرد، خیلی سخت میتوان جلوی آن آسیب را گرفت، مگر اینکه همهچیز را رها کنیم و صرفا روی همین موضوع متمرکز شویم. بنابراین لازم است از وجود چنین تصمیمات مخربی آگاه باشیم چون اغلب، به آنها بیتوجهایم.
عشق در نظر کسی که عاشق نیست، کلمهای خشک و توخالی است. نیمی فریب، نیمی سفسطه. آنکه عاشق نیست عشق را نمیتواند درک کند، آنکه عاشق است نمیتواند وصف کند. در این صورت، در جاییکه کلمهها توان ندارند، عشق را مگر میتوان در قالب سخن ریخت.
اگر درختی بودم میان درختان دیگر، اگر گربهای بودم میان جانوران دیگر، باز هم مشکل حل نمیشد و زندگی، مفهومی نداشت؛ زیرا همچنان بخشی از دنیایی میشدم که با وجود آگاهی کامل نسبت به آن و خواستههای آشنایم باز با آن مخالفت میکردم.
آنچه هنوز تلخترین پوزخند مرا بر میانگیزد « چیزی شدن» از دیدگاه آنهاست _ آنها که میخواهند ما را در قالبهای فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیقترین و جاذبترین رویاها میآیند.
جونکندنی سختتر از این نیست، هیچی نمیتونه عذابآورتر از ندونستن باشه، ندونستنی که هرگز پایانی نداره.
اوسکار، دیدهاید که ما برق نداریم. راستش خیلی به پیشرفتهای علم مدرن اعتقاد نداریم. خوب که حساب کنیم، علمی که بتواند آدم را به کرهی ماه بفرستد، ولی قادر نباشد که تکه نانی روی میز هریک از افراد بشر بگذارد چه معنایی دارد؟ گفتم: شاید مسأله در علم نباشد، بلکه به کسانی مربوط باشد که در مورد کارکرد آن تصمیم میگیرند. خرمان به فکرم توجه نشان داد و به نحوی باشکوه تأیید کرد، ولی من ندانستم که این کار از سر ادب محض است یا اعتقاد واقعی. اوسکار، فکر میکنم که شما کمی فیلسوف هستید.
زندگی همین بود هم اندوه میگذشت و هم درد و نومیدی اینها هم همچون شادمانی و شیرین کامی گذرا بودند. همه چیز میگذشت، بی رنگ و جلا میشد، عمق و ارزش خود را میباخت و سرانجام زمانی میرسید که انسان به یاد نمیآورد که چه رنجی دلش را به درد آورده بوده است. حتی دردهای انسانی با گذشت زمان رنگ میباختند و جلای خود را از دست میدادند.
از راه مجادله با جاهلان درصدد کسب شهرت برنیامده ام!
آدمها بیش از هر چیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام چیزهای قشنگی که در دنیا هست، فکر کنیم.
خوشتان بیاید یا نه، در ابتدای رابطه، هر دو طرف با ظرافت مشغول مذاکره در مورد شرایط رابطه هستند. اگر شما خیلی زود معامله را انجام دهید، قدرت چانه زنی خویش را از دست میدهید. یک زیرک به آرامی پیش میرود تا بداند آیا اصلاً این مرد کسی هست که او بخواهد معاملهای با او انجام بدهد یا خیر. او خود را کوچک نمیکند تا نام دیگری به فهرست مرد اضافه کند و برود. در ابتدا مرد میخواهد با شما رابطه جنسی داشته باشد، برایش مهم نیست که چه شغلی دارید یا چه ماشینی سوار میشوید. برایش اصلاً مهم نیست که شما برای صبحانه دونات با قهوه میخورید و شیری که در قهوهتان میریزید باید بدون چربی باشد. پس شما باید او را تغییر دهید.
تحمل کن یا خفه شو
از گفتگو با آلمانیهای نیمهمست که از گروه سنی خاصی هستند، هراس دارم. چون آنها فقط درباره ی جنگ حرف میزنند و نظرشان این است که جنگ، پدیدهای بینظیر و باشکوه بوده و وقتی آنها کاملا مست هستند معلوم میشود کشتار انسانها را چیز زیاد مهمی نمیدانند.
همه چیز احمقانه است اگر تو بخواهی، اما حالا که اینطور است و ما نمیتوانیم کاری برای تغییرش بکنیم، خودمان دوتایی سعی کنیم بهبهترین شکل ممکن به آن سروسامان بدهیم، تا هیچ چیز به خطر نیفتد. با توقع زیادی از زندگی، زندگی را خراب نکنیم. زندگیای که شاید… پوچ است، نیست؟
ما دو دستی بهش چسبیده ایم؛ همیشه نگران از دست دادنش هستیم. اما اگر من به میل خودم قیدش را بزنم، از دست دادن حساب نمیشود.
چه قدر بد است که آدم باید همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد سنگ صافش را به آدم قرض بدهد. از ترس این که مبادا یک وقت خودش ببازد
جایگاه خواستههای خود را محکم کنید اما این کار را بدون غر زدن انجام دهید. راههای بهتری هم هست. هنگامیکه شما برای به حرکت در آوردن او از ایجاد حس گناه و یا غر زدن استفاده میکنید، به او احساس بدی دست میدهد. اما اگر غرور او را نوازش کنید احساس خوبی خواهد داشت. او به ستایش شدن نیاز دارد. وقتی او بیرون میرود و جعبه نامهها که کج شده است را صاف میکند و بر میگردد، به او بگویید: « خیلی ممنونم عزیزم» . او را از همه لحاظ ستایش کنید. بعد اگر کار دیگری نیز بر زمین مانده باشد که شما پیش از این به خاطرش غر زده اید، او میگوید: « بروم آن کار را هم انجام بدهم و بیایم»
سرچشمهٔ همهٔ دردسرهای تو، ای ناتانائیل، گوناگونی چیزهایی است که داری. حتی نمیدانی که از آن میان کدامین را دوستتر داری و این را درنمی یابی که یگانه دارایی آدمی زندگی است. حتی کوتاهترین لحظهٔ زندگی نیز از مرگ زورآورتر است و آن را انکار میکند. مرگ چیزی نیست جز رخصتی برای زندگیهای دیگر، برای اینکه همه چیز پیوسته نو شود، برای اینکه هیچ یک از صورتهای زندگی « آن» را بیش از زمانی که برای شناختنش ضروری است، در اختیار نگیرد. خوشا لحظه ای که سخن تو طنین افکند. همواره گوش فرا ده، اما هنگامی که لب به سخن میگشایی، دیگر گوش مده.
من آدم حسودی نیستم، اگر کسی دوستت دارد حتما به تو وفادار میماند، اگر آنقدر دوستت ندارد که با تو بماند، پس اصلا ارزشش را ندارد.
بر خلاف یک دختر ساده دل، یک زیرک باور دارد که بسیار بیشتر از تنها « جنسیتاش» میارزد. پس او زمانی به رابطه جنسی میرسد که احساساتش به او فرمان دهند. هنگامیکه در رابطه احساسیاش با مرد، احساس آرامش کند.
یکی از داستانهای افسونگر اساطیر یونان باستان ماجرای ارفئوس، نوازندهٔ مشهور است. در جایی از داستان او مجبور شد همسرش را از جهان زیرین نجات دهد. او برای آنکه به آنجا برسد باید از برابر سربروس میگذشت، سگی سهسر و درندهخو که نگهبان ورودیِ سرزمین مردگان بود. گفتهاند ارفئوس چنان موسیقی دلنشین و افسونگری مینواخت که آن حیوان وحشی آرام گرفت و مدتی کوتاه سر به راه و رام شد. این داستان برای یونانیان یادآور قدرت روانشناختی موسیقی بود. ارفئوس با سربروس بحث نکرد، سعی نکرد برایش توضیح دهد که چقدر مهم است که اجازهٔ عبور بیابد، از عشق فراوانش به همسرش چیزی نگفت و اینکه چقدر خواهان بازگشت اوست. سربروس همچون مواقعی که خودمان دچار درماندگی و اضطراب هستیم، نسبت به هرگونه بحث و استدلال مقاوم بود. اما کماکان امکان تأثیرگذاری بر او وجود داشت. مسئله صرفاً این بود که راه مناسب این کار یافت شود.
زندگی آرام زندگیای نیست که بیاستثنا کاملاً ساکت و بیسروصدا باشد. بلکه زندگیای است که در آن خود را متعهد میدانیم که آسانتر خود را آرام کنیم و در جهت انتظاراتیِ واقعبینانهتر بکوشیم؛ وقتی بتوانیم بهتر درک کنیم که چرا برخی مشکلات اتفاق میافتد، با مهارت بیشتری به یافتن نگرشهای آرامبخش دست مییابیم. پیشرفت در این جهت، بهنحو دردناکی محدود و ناکامل است اما پیشرفتی حقیقی است.
وقتی میشنوم که کسی میگوید « دست کم شرافتم رو حفظ کردم» فکر میکنم « همین الان با گفتن این جمله از دستش دادی»
مرجان… تو مرا کشتی… به کی بگویم… مرجان… عشق تو… مرا کشت.