ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب بار هستی
بار هستیمیلان کوندرامیلان کوندرا

بار هستی اثر میلان کوندرا، نویسنده چک، تفکر و کاوش درباره زندگی انسان و فاجعه تنهایی او در جهان است... چگونه بار هستی را به دوش می‌کشیم؟ آیا ((سنگینی)) بار هول‌انگیز و ((سبکی)) آن دلپذیر است؟... برداشت فلسفی و زبان نافذ کتاب،‌ از همان آغاز خواننده را با مسائل بنیادی هستی بشر روبه‌رو می‌کند و به تفکر وا می‌دارد... اگرچه شخصیت‌های کتاب واقعی نیستند، از انسان‌های واقعی، بهتر درک و احساس می‌شوند. کوندرا در توصیف قهرمانان خود می‌نویسد: ((شخصیت های رمانی که نوشته‌ام، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته‌اند. بدین سبب تمام آنان را دوست دارم و هم هراسانم می‌کنند. آنان هر کدام از مرزی گذر کرده‌اند که من فقط آن را دور زده‌ام. آنچه مرا مجذوب می‌کند، مرزی است که از آن گذشته‌ام. مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد.))

اگر فراموشی نبود تمام خاطره‌ها می‌ماندند و رشد می‌کردند و روی شادی‌ها و لذت‌ها سایه می‌انداختند.

هیچ وقت آدم هایی را درک نکرده ام که بی قید هستند و به آسیب هایی که دنباله روی از منویّاتِ دل شان به دیگران می‌زند اعتنا نمی‌کنند. آن هایی که می‌گویند دنباله روی از خواسته‌های قلبی چیز خوبی است… مزخرف می‌گویند. خودخواهیِ محض است. یک جور خودپرستی برای تسخیر همه چیز.

عیاش، خودخواهی است که فقط به فکر خوش‌گذرانی خودش است. او محصول خاص یک عنصر فاسد است و راه و روش زندگی‌اش، توهین به بشریت است.

جواب‌ها همیشه هم به‌موقع به زبان نمی‌آیند و در بیشتر وقت‌ها تنها جوابی که وجود دارد این است که برای جواب، منتظر بمانی!

چیزی بیش از یاد ، بیش از عکس ، بیش از نامه‌های عاشقانه ، بیش از تمام نخستین‌ها عشق را زنده نگه می‌دارد: جاری کردن عشق: سیلانِ دائمی آن. در گذشته‌ها به دنبال آن لحظه‌های ناب گشتن ، آشکارا به معنای آن است که آن لحظه‌ها ، اینک ، وجود ندارد. آتشی که خاکستر شده ، عزیز من ، آتش نیست _ حتی اگر داغ داغ باشد.

اکنون به‌آرامی در نور آبی شناور شوید. ارتعاش شفادهنده و آرامش‌بخش آن را حس کنید. بگذارید نور آبی در همه مولکول‌ها و اتم‌های بدنتان غوطه‌ور شود و کل بدنتان را آرام کند و تسکین دهد. رنگ آبی را احساس کنید و پذیرای این احساس باشید. آرامش آن را احساس کنید. بگذارید همه اضطراب‌ها و مشکلاتی را که ممکن است داشته باشید، از بدنتان خارج کند. احساس آرامش و راحتی کنید.

چیز بد را نباید دید، نباید شنید و نباید راجع به آن صحبت کرد، و بالاتر و مهم‌تر از همه اصلا نباید در موردش فکر کرد.

ما با بی‌توجهی خودمان را در افکار منفی غرق می‌کنیم و نمی‌دانیم دائم فکر کردن به اینکه « من مفت نمی‌ارزم» احتمالا به اندازه کشیدن روزی یک کارتن سیگار بی‌فیلتر کامل سرطان‌زاست!

در سفر بود که پس از سال‌ها فرصت یافتم خودم را از دور تماشا کنم. واقعاً تا آدم سفر نکند، هرگز خودش را نمی‌شناسد. سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می‌بینی. وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی می‌روند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازگی ندارد. این که سفر نیست. سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیش تر. و من این را پیش از سفر نمی‌دانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی، و از خودت بپرسی من اینجا چه می‌کنم؟ ***

آدم‌هایی را می‌شناسم که ظاهر آراسته‌ای داشتند، ولی نه وفادار بودند و نه صمیمی.

او برای خود ارزش زیادی قائل است وقتی مرد از او تعریف می‌کند او می‌گوید متشکرم، نه اینکه سعی کند او را منصرف کند یا حرف را عوض کند. او هرگز نمی‌پرسد نامزد قبلی‌ات چه قیافه ای داشته و یا با زن‌های دیگر رقابت نمی‌کند.

اگر قراره زندگی‌های درستی داشته باشین، باید بدونین کی هستین و چی در انتظارتونه، تک تک شما.

چه هوسهائی به سرم می‌زند! همینطور که خوابیده بودم دلم میخواست بچه کوچک بودم، همان گلین باجی که برایم قصه می‌گفت و آب دهن خودش را فرو می‌داد اینجا بالای سرم نشسته بود، همانجور من خسته در رختخواب افتاده بودم، او با آب و تاب برایم قصه می‌گفت و آهسته چشمهایم بهم می‌رفت. فکر می‌کنم می‌بینم برخی از تیکه‌های بچگی بخوبی یادم می‌آید. مثل اینست که دیروز بوده، می‌بینم با بچگیم آنقدرها فاصله ندارم. حالا سرتاسر زندگانی سیاه، پست و بیهوده خودم را می‌بینم. آیا آنوقت خوشوقت بودم؟ نه، چه اشتباه بزرگی! همه گمان می‌کنند بچه خوشبخت است. نه خوب یادم است. آن وقت بیشتر حساس بودم، آن وقت هم مقلد و آب زیرکاه بودم. شاید ظاهراً می‌خندیدم یا بازی می‌کردم، ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیش آمد ناگوار و بیهوده ساعت‌های دراز فکر مرا بخود مشغول می‌داشت و خودم خودم را می‌خوردم. اصلا مرده شور این طبیعت مرا ببرد، حق بجانب آنهائی است که می‌گویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است، بعضیها خوش بدنیا می‌آیند و بعضیها ناخوش.

می‌دانم که خندهٔ ما مقدس است، چون نشان می‌دهد که دو نفر دقیقاً این‌جایند، با هم، روی سطح آب. آمده‌اند تا نفس بکشند، هیچ‌کدام به درون خودشان فرار نمی‌کنند. هر دو همین‌جا هستند تا به هم برسند. همین‌طور که می‌خندیم، با خودم فکر می‌کنم این فضایی که الان در آن هستیم، عشق است؟ می‌شود فقط زمانی توی این فضای عاشقی باشی که یک انسان کاملی؟ ما چطور به این‌جا آمده‌ایم؟ این‌جا برایم امن است؟

« این اشکال همهٔ آدم‌های باهوشه. هیچ وقت نمی‌خوان دربارهٔ مسئلهٔ جدی‌ای حرف بزنن مگه این‌که خودشون دوست داشته باشن»

همه‌مان گاهی درمانده می‌شویم؛ چه بهتر که هنوز می‌توانیم گریه کنیم. اشک ریختن، اغلب مایه‌ی نجات است. بعضی وقت‌ها اگر گریه نکنیم، به قیمت جانمان تمام می‌شود.

کشف کرده بودم که در خوشبختی چقدر خودپرستی وجود دارد. خوشبختی با جدایی سر می‌کند ،از حصارها ،از کرکره‌های بسته و از فراموش کردن دیگران ساخته شده است. خوشبختی بنا را بر این می‌گذارد که فرد از دیدن دنیا به گونه ای که به راستی هست سرباز می‌زند. به خاطر همین عشق را بر خوشبختی ترجیح می‌دهم. می‌بایست عشق به کسانی را حفظ کنم که نه به قدر کافی زیبا بوده اند ،نه به قدر کافی سرگرم کننده و نه به قدر کافی جالب که به طور طبیعی توجه دیگران را جلب کند ،عشق به افراد دوست نداشتنی را…

سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می‌شکافد و کمی موج بر می‌دارد. صدای نامحسوس “تاپ” می‌آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می‌شود. همین و بس. اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی… تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق‌تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب‌های راکد را به تلاطم در می‌آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می‌شود؛ حلقه جوانه می‌دهد، جوانه شکوفه می‌دهد، باز می‌شود و باز می‌شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه‌ها که نمی‌کند. در تمام سطح آب پخش می‌شود و در لحظه ای می‌بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره‌ها دایره‌ها را می‌زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود. – ملت عشق اثر الیف شافاک

وقتی نمی‌توانید با بهتر بودن برنده شوید، باید از طریق متفاوت بودن ببرید. با ترکیب مهارت‌هایتان میزان رقابت را کاهش می‌دهید و همین امر شما را برجسته‌تر می‌کند

همه ی مردم ستاره دارند اما همه ی ستاره‌ها یک جور نیست: واسه آن هایی که به سفر میروند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشنایی سوسو زن اند. برای بعضی‌ها که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده یی مثاش را ندارد. چی می‌خواهی بگویی؟ نه این که من تو یکی از ستاره هام؟ نه این که من تو یکی از آن‌ها میخندم؟… خب پس هر شب که به آسمان نگاه میکنی برایت مثل این خواهد بود که همه ی ستاره‌ها میخندند. پس تو ستاره هایی خواهی داشت که بلدند بخندند! و باز خندید

آدم از چیزی میترسد که برایش قابل درک نباشد!

بسیاری از زندانیان کور، زیر دست و پا له خواهند شد؛ به هم می‌خورند و به این‌سو و آن‌سو رانده می‌شوند که نتیجه‌ی ترس و هراس و یک پیامد معمولی است. به طوری‌که می‌توان گفت غریزه‌ی همه‌ی حیوانات هم، چنین است. اما گیاهان نیز اگر آن‌قدر ریشه نداشتند که آنها را در خاک نگه دارد، بی‌شک به همین صورت فرار می‌کردند و دیدن فرار درختان جنگل از لهیب آتش چقدر جالب است!

اگه آدم کسی رو نداشته باشه دیوونه میشه. فرق نمیکنه طرف آدم کی باشه. هرکی میخواد باشه! اما پهلوت باشه! من بت میگم. یادت باشه، آدم از تنهایی ناخوش میشه!

تنها امکان حقیقی رهایی، درست همان جایی است که راه به داوری انسانی نداشته باشد.

برای اینکه بگم تا چه حد عقل از سرم پریده بود، بهش گفتم عاشقشم. داشتم دروغ میگفتم اما اون لحظه حرفم چیزی به جز حقیقت نبود. واقعا دیوونم. به خدا دیوونم.

عشق یه احساس نیست، یه فداکاریه.

زمستون فقط فصلِ پولداراست! اگه پولدار باشی سرما برات یه شوخیه که میتونی با پالتو پوست کلکشو بکنی و گرم بشی و تازه بعدش بری اسکی! اگه بدبخت باشی سرما برات یه بلای آسمونیه! اونوقت یاد میگیری چجوری از منظره‌های پوشیده از برف متنفر باشی!

گاهی بدون اینکه خودت بدانی چیزهایی می‌نویسی که از تمام رحمت آسمان بیشتر به کار عشقم می‌آید.

نگران بودم که رابطه با تو، به مسئولیت‌هام اضافه کنه. همه‌ی عمرم از این مسئله دوری می‌کردم. شکست بعضی از مردم توی ازدواج، باعث شده بود اصلا حاضر نباشم توی چنین روابطی نقشی داشته باشم اما امشب متوجه شدم که خیلی از آدما دارن اون کارو اشتباه انجام می‌دن. چون اتفاقی که داره بین ما می‌افته، شبیه مسئولیت نیست. احساس می‌کنم مثل یه پاداشه و من در حالی به خواب می‌رم که فکر می‌کنم چی کار کردم که سزاوار چنین پاداشی بودم.

مسلما از انجا که تمام دنیا ساخته شد تا بشر بتواند بوجود بیاید،بشر باید برای خدایان موجود بسیار مهمی باشد؛اما این قسمت داستان هیچ اشاره ای به هدف خدایان درباره بشر ندارد. انها میبایست هدف مخصوصی برای خلقت او میداشتند؛ولی این هدف در این داستان روشن نیست.

تربیتِ واقعی این نیست که انسان وارد دنیایِ فرهنگِ رویایی شود، بلکه باید خودش را تابعِ قوانینِ غم و شادی، گرداند.

همانطور که بی رودربایستی حاضر بود آخرین دینار پول آدم را بگیرد، از اینکه آخرین دینار خود را به کسی بدهد هم روگردان نمی‌شد. / از ترجمه ی مهرداد نبیلی

دستپاچه شدم و با تعجب گفتم: « داستان زندگی‌ام؟ چه داستانی؟ کی به شما گفت که زندگی من داستانی دارد؟ من هیچ داستانی ندارم که…» حرفم را برید که: « چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چه‌جور زندگی کرده‌اید؟» « چطور ندارد! بی داستان! همین‌طور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما می‌فهمید « تنها» یعنی چه؟»

از صفحهٔ 36 کتاب: " در بعضی سال‌ها سیزده بدر مصادف با اول آوریل یا اول بهار مسیحی هاست. ماهی که فصل باروری را شروع می‌کند. یک دهه قبل از هدایت، تی اس الیوت هم این معنی را در زمین هرزش به تصویر کشیده بود. منتهی الیوت به جای نحس از ستمگر استفاده کرده بود. او هم درست به این علت آوریل را ستمگر توصیف می‌کرد که ماهی است که باروری را شروع می‌کند. ماهی که خاطره را با خواهش در می‌آمیزد. یعنی باعث می‌شود موجودات یاد باروری بیفتند و هوس تولید مثل کنند. الیوت این را ظلمی می‌دید که طبیعت در حق انسان روا داشته است. آوریل ستمگرترین ماه است، از زمین مرده یاس می‌رویاند، خاطره را با خواهش در می‌آمیزد، ریشه‌های کرخت را با باران بهاری اش بیدار می‌کند. کلمهٔ اثیری هم اول بار در همین زمین هرز ظاهر شد…" واقعا با خواندن « من و بوف کور» همه چیز را در مورد بوف کور می‌فهمی ضمنا این کتاب رمان است نه مجموعه داستان

روزگاری ست که حتی جوان‌های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی‌دانند. این ما هستیم که در چنین روزگار دشواری باید نگهبان اعتبار شفاف و پر شکوه ، کهکشان شیری، و شهاب‌های فرو ریزنده باشیم…

« بلند کردنِ زن یه آدم جرم نیست، ولی بلند کردنِ ماشینش سرقته. »

افرادی هم هستند که مزدور صفت به دنیا آمده اند و هیچ خوبی ای در حق دوستان و نزدیکان شان نمی‌کنند، چون این وظیفه شان است؛ در حالی که با خدمت به غریبه‌ها خودستایی شان ارضا می‌شود: هر چقدر کانون عواطف شان به ایشان نزدیک‌تر باشد، کم‌تر محبت می‌کنند؛ هر چقدر دورتر باشد، علاقه و توجه بیشتری نشان می‌دهند!

در دنیایی که هر کسی به هر بهایی،برای بقایش می‌جنگد، در مورد رفتار کسانی که تصمیم می‌گیرند بمیرند، چه قضاوتی میشود کرد؟ هیچ کس نمیتواند قضاوت کند. هر کسی وسعت رنج خود را میشناسد، و میزان فقدان معنای زندگیش را.

اساسی‌ترین تغییرات در دیدگاه‌هایمان اغلب در پایان بدترین لحظات زندگی‌مان رخ می‌دهند. تنها هنگام احساس دردی شدید است که حاضر می‌شویم به ارزش‌هایمان نگاه بیندازیم و از خود بپرسیم که چرا این ارزش‌ها موجب شکستمان می‌شوند. ما نیاز به نوعی بحران وجودی داریم تا نگاهی بی‌طرف بیندازیم به اینکه چطور از زندگی‌مان مفهوم استخراج کرده‌ایم، و بعد تغییر مسیر دهیم.

برای اینکه بتوانیم تصوری صحیح و جامع داشته باشیم، باید در همه جا گوش کرد، و نه تنها در یک حاشیه و یا گوشه ای معین و نقطه ای ثابت. کی می‌داند - شاید موفق شدم و توانستم که به مطلبی یا چیزی تسلی بخش برسم. / از داستان « بوبوک»