ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب پایان این تاریکی ما همه می‌میریم (شکارچی باد)
پایان این تاریکی ما همه می‌میریم (شکارچی باد)امین صحراگرد ـ ایراندخت عسگری

ملکه هالن می‌میرد و فضای آرام قصر به هم می‌ریزد. سیکابارو به دنیبال کشف راز مرگ مادرخوانده‌اش است. دنیای لطیف دختر دگرگون می‌شود، پی به راز‌های پیچیده‌ای می‌برد که در سینه بزرگان قصر پنهان شده و خبر ندارد به زودی با چه ماجرایی رو به رو خواهد شد. سرزمین مارون در آستانه تغییر بزرگی قرار دارد و نژادهای مختلف به زودی شاهد تکرار تاریخ خواهند بود.

حالا دنیا طوری شده که برای زنده ماندن یا باید در اقلیت و در حاشیه باشی یا باید ارتباطات سطح بالا داشته باشی.

حقیقت نور است. دروغ‌ها سایه هستند. موسیقی هر دو است.

ما اغلب برای از یاد بردن درد و رنج خویش به آینده پناه میبریم.

زمانی که بدانید هر مفهومی در جهان هستی نسبی‌ست قضاوت‌های اولیه را کنار می‌گذارید و حقیقت را به درستی می‌پذیرد. شاید پذیرش منطقی و درست حقیقت اولین قدم در لذت بردن از شرایط موجود باشد.

احساسات اسب‌های وحشی بودند و بریدا میدانست که « منطق» هرگز نخواهد توانست به تمامی بر آنها غلبه کند.

هاروکی موراکامی در خاطراتش در کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم دربارهٔ اینکه چطور تصمیم گرفت نویسنده شود، می‌نویسد. او به‌طرز عجیبی به هدفش می‌چسبد: « واقعاً لازم است در زندگی اولویت‌بندی داشته باشید، پی ببرید که باید وقت و انرژی تان را در زندگی برای چه تقسیم کنید. اگر تا سن خاصی چنین سیستمی برای خودتان تعیین نکرده باشید، تمرکزتان را از دست خواهید داد و توازن زندگی‌تان به‌هم خواهد خورد. »

« تو که در چشمام زندگی می‌کنی. بیدار شو می‌خواهم خوابت را زندگی کنم»

از آنجا که مرد مانند زن در مورد احساسات‌اش حرف نمی‌زند، هر آنچه بیش از یک‌بار گفته شود، برایش به معنای غر زدن است. اگر می‌خواهید او کاری را انجام دهد، هرگز خواسته تان را بیش از یک بار مطرح نکنید زیرا به او حس پسربچه ای را می‌دهید که مادرش سرزنشش کرده است. هرگاه شما غر بزنید، او نیز مانند یک پسر نوجوان و سرکش رفتار خواهد کرد.

« وقتی تلاشی نباشد، شکستی هم نیست. شکستی که نباشد، تحقیری هم نیست. بنابراین عزت نفس ما در این دنیا کاملاً وابسته به این است که خودمان تصمیم بگیریم چطور باشیم و چه‌کار کنیم. این عزت نفس حس ما را به واقعیت‌هایمان و پتانسیل‌های فرضی ما تعیین می‌کند»

گفت: شما دختران هنوز جوانید و زیبا و به زودی از میدان مدرسه و تحصیل خارج می‌شوید و خود را در گستره‌ی روشن زندگی می‌بینید. در آن فضا، اشک‌شوق می‌ریزید، چیزهایی را به‌دست می‌آورید و در عوض، چیزهایی را از دست می‌دهید و همه‌چیز شاید در یک لحظه اتفاق می‌افتد.

ما بسیار مستحق دلسوزی هستیم چون تحت سلطهٔ سرمایه‌داری زندگی می‌کنیم. از منظر تجربهٔ بشر، سرمایه‌داری روشی نوین و بسیار پیچیده برای ساماندهی زندگی است. اقتصاددانان سرمایه‌داری را به شیوه‌هایی کاملاً فنی و تخصصی تعریف می‌کنند: سرمایه‌داری یعنی رقابت بین شرکت‌ها برای دستیابی به منابع؛ سرمایه‌داری یعنی تقاضا بسیار پویاست و مشتریان از یک تأمین‌کننده به سراغ تأمین‌کنندهٔ بعدی می‌روند تا معاملهٔ بهتری انجام دهند؛ سرمایه‌داری یعنی تلاش بی‌وقفه برای نوآوری و نبردی همیشگی برای فراهم آوردن محصولات جدیدتر و بهتر با قیمت‌های پایین‌تر برای مردم. بدین ترتیب سرمایه‌داری چیزهای خوب زیادی را برای زندگی مردم به ارمغان آورده است. سرمایه‌داری چیزهای بسیاری خلق کرده است، از جمله: اتومبیل‌های زیبا و جذاب؛ ساندویچ‌های خوشمزه؛ هتل‌های شیک در جزیره‌های دوردست؛ کودکستان‌های چشم‌نواز و پرمحبت و آزارنده‌تر از همه اینکه شهروندانی بسیار مضطرب نیز پرورش داده است.

به من بگو محل فیلم کجاست. همه چیز را برایم تعریف کن. خودت را زیادی خسته نکن. شب در قطار دلواپست شده بودم، بابت خستگی‌های بیش از حدت. باید استراحتی طولانی داشته باشی، پانزده روز در ارمنون‌ویل. اما تو مقاومت می‌کنی، نمی‌کنی؟ نگاهت وقتی برگردم برق خواهد زد. خلاصه مواظب سلامتی‌ات باش. مخصوصاً بخواب. خوابت را حرام نکن. اگر از این همه عشق و لذت و امیدواریِ استواری که در من ایجاد کرده‌ای، از این محبت خالصی که احساس می‌کنم خبر داشتی، با کمال آرامش از ته دل استراحت می‌کردی. هر چقدر هم که سخت باشد، زندگی واقعی به‌نظرم آغاز می‌شود.

ما کاوشگرانِ درگیرِ بزرگ‌ترینِ پیگیری‌ها می‌شویم… یعنی رشد و بقای ذهن انسانی. دست در دستِ بیمار، لذت اکتشاف را مزه‌مزه می‌کنیم… لذت آن تجربه‌ی « آها» یی، زمانی که تکه‌های ناهمخوانِ خیالی ناگهان به نرمی به کنار یکدیگر می‌لغزند و تمامیتی منسجم را می‌سازند. برخی اوقات احساس می‌کنم مثل راهنمایی هستم که دیگران را در اتاق‌های خانه‌ی خودشان همراهی می‌کند! چه لذتی دارد وقتی آن‌ها را تماشا می‌کنم که درب‌هایی را می‌گشایند که خودم قبلا هرگز ازشان عبور نکرده‌ام؛ سرسراهای باز نشده‌ای از منزلگه‌شان را کشف می‌کنند که دربرگیرنده‌ی بخش‌های زیبا و خلاقانه‌ی هویت است.

اینجا بچه‌ها بازی ای دارند که به اش می‌گویند: جادو بازی. هر کس به تو دست بزند جادویت می‌کند. باید بی حرکت بمانی تا یکی دیگر بیاید و به ات دست بزند. آن وقت حق داری دوباره حرکت کنی. آدم چه می‌داند چه قدر طول می‌کشد تا یکی دیگر بیاید و لمسش کند ؟

مشکل این سیاره (زمین) اینه،یا بهتر بگیم این بود،که اغلب ساکنانش بیشتر وقتها ناراضی بودند و احساس خوشبختی نمی‌کردند.

هیچ وقت، همه چیز درست نمیشود؛ چون توقعاتِ ما بیشتر میشود، و تغییر میکند.

فکر می‌کنم هنگامی که به خاطر دنیا درد می‌کشی، خوشبختی و شادمانی بزرگ‌تری تو را در برمی‌کشد که از تمام شادمانی‌های دیگر عمیق‌تر است.

امیدش را ازدست نداده؛ فقط آن را تا کرده و به کناری گذاشته است.

قانون جاذبه شماره ۳۲ هنگامی‌که شما خوشحال هستید، او حس می‌کند همیشه برای رفتن آزاد است پس احساس خوش شانسی می‌کند.

داشتن حس شوخ طبعی به معنای چیزی بیشتر از پیدا کردن و بر زبان آوردن یک جمله خنده دار است. با این کار نشان می‌دهید که از اعتماد به‌نفس بالایی برخوردارید. این موضوع به دیگران نشان می‌دهد که شما با خود و شخصیت خود راحت هستید و به مرد نیز نشان می‌دهد که شما سراسر انرژی هستید. اما هدف این نیست که شما تبدیل به یک کمدین لوس و پر حرف شوید. این کار هیچ نتیجه‌ای ندارد زیرا او گمان خواهد کرد که شما برای جلب توجه او دارید زیاده از حد تلاش می‌کنید.

هدف ادبیاتِ فاخر آشکار کردن آن چیزی است که پنهان شده و نور تاباندن بر چیزی که در تاریکی مانده است.

هر لبخند تو، هر بوسهٔ تو به من آن قدرت را عنایت می‌کند که کوهی را بر سر کوهی بگذارم. کافی است که زیر بازوی مرا بگیری و از من بخواهی. به تو ثابت خواهم کرد که عشق، تواناترین خدایان است. شور زندگی در من بیداد می‌کند. امروز بیش از هر وقت دیگر زنده‌ام. و نفسی که خون مرا تازه می‌کند تویی. شعرهای نوشته‌نشدهٔ من نام تو را طلب می‌کنند؛ و سال‌های آینده، سال‌هایی سرشار از پیروزی‌ها و موفقیت‌ها، سایهٔ تو را بر سر من می‌جویند. تو آیدای من، دوست و همسر من، یار وفادار من خواهی بود. نام من از تو جدایی نخواهد گرفت و در سایهٔ محبت تو، محبت همهٔ مردم را از آن سوی مرزها به جانب من خواهد آورد. من و تو، ما، با هم به آینده‌یی پُر آفتاب لبخند خواهیم زد و هرگز هیچ چیز نخواهد توانست لبان تو را از تبسم بازدارد، زیرا که تو خود بیش از هر کس دیگر می‌دانی که تنها یک چیز مرا مأیوس و نومید می‌کند، تنها یک چیز شادی را از دل و روح من می‌تاراند، و آن دیدن لبان توست که لبخنده‌یی در آن نباشد، یا چشمانت که شیطنتی در آن جرقه نزند.

احتمالاً کسانی که فکر می‌کنیم بهتر از همه می‌شناسیم، بیش از همه ما را غافلگیر می‌کنند.

وقتی همه چیز مشترک می‌شود اختصاصی بودن یک چیز لذت خاصی به آدم می‌دهد.

روزگاری بود که آقایی آدم به کتاب‌هایش بود؛ این روزها به کتاب‌هایی که برنگردانده…

مردم درباره دو چیز هیچوقت حرف راست نمی‌زنند. پول و درسخوان بودن بچه هایشان.

« دریافتم به خودم بستگی داشت که پایان را غیرعادلانه و غیرقابل‌قبول تفسیر کنم و به‌خاطرش عذاب بکشم یا اینکه تصمیم بگیرم که این، و فقط همین، پایان مناسبی بود. »

زندگی و عشق، بیش از توانایی‌ام از من انتظار دارند. همه‌چیز اندوهناک و دردآور است. نمی‌دانم مردم چطور آمادهٔ پذیرشِ این‌همه اندوه و درد می‌شوند. من برای این‌همه درد آماده نیستم. باید کاری کنم که این‌همه درد و اندوه را احساس نکنم.

خاورمیانه جغرافیای شورانگیزی است. کافی است پایت به آن برسد تا در شوریدگی‌ها و حتی خشونتش سهیم شوی. اما خشونت غربِ متجدد با انواع دیگر خشونت فرق می‌کند، چون خودانگیخته نیست. بلکه دقیقا برنامه ریزی شده است. استعمار غرب این خشونت را به خاورمیانه کشاند و پروژه صهیونیستی ادامه‌اش داد. خشونت‌های فلسطینی‌ها چیز دیگری است: یک شوریدگی. و شوریدگی آتشی است که در جا شعله می‌کشد و درجا خاموش می‌شود؛ طرح نیست، بلکه تجربه‌ای است آنی که باید زندگی‌اش کرد، و پیوندش با دین و تمام پیامدهایش جدایی‌ناپذیر است. در عوض، صهیونیسم یک برنامه است که الزاماً از دین جدا می‌شود تا با طرح غیردینی غرب، که در خشونتش سهیم است، سازگاری پیدا کند.

(فانوس بان گفت) پیش‌تر‌ها معقول بود: صبح خاموشش می‌کردم و شب که می‌شد روشنش می‌کردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‌توانستم بگیرم بخوابم… -بعدش دستور عوض شد؟ فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است. (#شازده_کوچولو ص41)

روزی فرا می‌رسد که دیگر هیچکس برایت بیگانه نیست. آن روز ورود ترا به زندگی واقعی تبرک می‌کند.

#همدلی بدین معناست که هر آنچه دیگری حس می‌کند، به سرعت در درون خود احساس کنیم، با این اطمینان که به خطا نرفته ایم. این احساس به گونه‌ای است که تصور می‌کنیم دلمان را از سینه خود در آورده، و در سینه آن دیگری جا نهاده‌ایم. همدلی به منزله شاخکی است که سبب لمس موجودات زنده‌ی دیگر می‌گردد؛ چه این موجود زنده برگی از یک درخت باشد، چه یک انسان. این که قادریم، به بهترین شکل حس کنیم، به علت لمس کردن نیست، بلکه به علت وجود دل است که با وساطت خود ما را قادر به انجام هر کاری می‌سازد. نه گیاه شناسان شناخت کاملی از گیاهان دارند و نه روانشناسان درک کاملی از روح‌ها؛ بلکه باز این دل است که این قدرت را در آن‌ها پدید می‌آورد. دل حتی می‌تواند از تلسکوپ‌ها نیز قوی‌تر عمل کند. دل، نیرومندترین اندام شناخت است و این شناخت بدون تفکر و برنامه‌ریزی پیشین رخ می‌دهد. انگار دیگر این وجود ما نبوده است که به حضور دیگری توجهی خاص نشان داده است. این بسیار شگرف است،زیرا نمی‌دانیم در این لحظه چه کسی هستیم. دل از هر گونه دانش مفید به اسلوبی خاص سبقت می‌گیرد؛ این لحظه که همچون آذرخشی تمام آثار هویت را به آتش می‌کشد و پرده‌ی حایل میان من و آن دیگری را می‌درد و بالاترین درخشندگی را با تپش‌های کوچک قلبش جای می‌دهد. از طریق همدلی است که می‌توان از وجود دیگری مراقبت کرد، تا آن حد که خود به آن اندازه مراقب خویشتن نبوده است. او با همدلی تمام توجهش را همچون پرده‌ای از نور روی او پوشانده است، در حالی که هیچ گونه تسلط روانی را بر او تحمیل نکرده است. این هنر زمانی پدید می‌آید که با وجود داشتن بیشترین نزدیکی، #فاصله‌ای مقدس حفظ شود.

اثرم به‌آرامی پیش می‌رود. مثل جنگلی که در سکوت رشد می‌کند. کار جنگل هم مثل کار من سخت است. کاری که هیچ‌چیز نباید آن را مختل کند. بااین‌حال خودم را تنها احساس می‌کنم، که در کارگاهم حبس شده‌ام. گاهی اجازه می‌دهم انگشتانم رقص باله‌شان را اجرا کنند، و خودم به زندگی‌هایی فکر می‌کنم که من آن‌ها را نزیسته‌ام به سفرهایی که خودم هرگز نرفته‌ام به چهره‌هایی که هیچ‌وقت با آن‌ها برخورد نکرده‌ام. من فقط مثل یک حلقهٔ زنجیر هستم یک زنجیر بی‌ارزش، اما چه اهمیتی دارد، احساس می‌کنم که زندگی‌ام آن‌جاست، در این سه رشته‌ای که مقابلم دراز شده، در این موهایی که می‌رقصند درست در انتهای انگشتان من.

آدم نباید بگذارد کس دیگری به جای خودش تصمیم بگیرد، ولو اینکه به او اعتماد داشته باشد و باور کند که او بهتر مید اند.

این پافشاری بر چیزهای مثبت، پافشاری بر آنچه بهتر و برتر است، تنها دستاوردش این است که دائماً به ما یادآوری می‌کند چه چیزی نیستیم، یا چه چیزی کم داریم، یا باید چه می‌شدیم ولی نتوانستیم بشویم. به هر حال، هیچ شخص واقعاً خوشحالی نیاز ندارد جلوی آینه بایستد و تکرار کند که خوشحال است. او به طور معمول خوشحال است.

من و او انقدر با هم تفاوت داشتیم که شبیه هم شده بودیم.

دلم می‌خواهد از خودمان جا داشته باشیم. از این‌که هر سال باید خانه عوض کنیم، دیگر خسته شده‌ام… از این‌که یک‌سال در میان هی جابه‌جا بشویم… دلم می‌خواهد دو نفری‌مان زندگی بی‌دغدغه‌ای داشته‌باشیم؛ بدون این‌که نگران پول و قبض یا چیزهایی مثل این‌ها باشیم…٬ مایک، خوابت برد؟

تو هم مثل همه آدمیان به « حال» وابسته‌ای. « حال» گاه به وجودت می‌افزاید و گاه از آن می‌کاهد. تحت تأثیر حال، یک دم کاملی و یک دم ناقص. یک دم اینی و یک دم آن. گاه شادی و گاه غمگین. گاه آبی و گاه آتش. ای دوست من، دوست بیچاره‌ی من، تا وقتی در پنجه‌ی حال گرفتاری، تنها می‌توانی برج ماه باشی نه خود ماه؛ تنها می‌توانی نقش بت باشی نه جان آن. تو هم مانند همه مردان بنده‌ی وقت و حالی.

آدم چون خوبی اطرافیانش را می‌خواهد در کارهایشان مداخله می‌کند، اما راستش فایده ای هم ندارد، من خودم از وقتی دخالت کردن در کار دیگران را رها کردم و « توکل» کردم، راحت شده ام.

خود را از طنز و اندیشمندانگی ویران دید، غریب و فلج از شناخت. فرسوده از تب و لرز هنر آفرینی. بی پایاب و پردغدغه از کشاکش میان تقدس و تنانگی. زیرکسار و محروم در گیر و دار تضادهایی فاحش. خسته و وامانده از هیجان‌های سرد شوق هایی دست چین و ساختگی. پریشان و خراب و رنجور و بیمار… پشیمانی و غربت زدگی به گریه اش انداخت. / از ترجمه ی محمود حدادی