
در جستجوی گمنامی و گوشهای امن در کوچههای سنگفرش مونمارتر، ین و دخترانش، رزت و آنی، اگر نه خوشحال، اما با آرامش، بالای شکلاتفروشی خود زندگی میکنند. هیچچیز غیر عادی آنها را برجسته نمیسازد. از کیسههای قرمز بالای در خبری نیست. باد ایستاده است ـ دست کم برای مدتی. سپس زوزیدولالبا قدم به زندگی آنها میگذارد، بانویی با کفشهای آبنباتی، و همهچیز تغییر میکند...
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
در زندگی هر کسی لحظهای وجود دارد که در آن لحظه تصمیم میگیرد میخواهد چه کسی باشد. کسی باشد که بگذارد دیگران بهش بدی کنند یا نگذارد.
میخوام همونطوری که هستم، دیده بشم.
مینشینم و از پنجره به خانهٔ چوبیِ کوچکی خیره میشوم که پدرم، وقتی هشتساله بودم، برایم ساخت. اولینباری که رفتم داخلش تا آنجا بازی کنم، یک عنکبوت دیدم و آنقدر ترسیدم که دیگر هیچوقت حاضر نشدم بروم آن تو. سالها گذشته اما این خانهٔ چوبی هنوز هم همانجا توی حیاطپشتیمان است، خالی و بدون استفاده. حالا که به آن خانهٔ بازی نگاه میکنم، احساس میکنم اندوه دارد نابودم میکند. چرا همیشه از بازیکردن میترسیدم؟ چرا نمیتوانم قدردان چیزهایی باشم که به من داده میشود؟
- همه از تو متنفرن! + خیلی خب. من محبوب نیستم. حالا که چی؟ - چرا همه از تو متنفرن؟ + بالاخره باید از یکی بدشون بیاد. اگه من نباشم، از کی بدشون بیاد؟
کسی چه میدونه؟ شاید امروز… هر روز، یه فرصت دیگهست. خوششانسبودن بهتره! من کارمو کاملا درست انجاممیدم تا وقتی شانس پیدا شد، آمادهباشم.
در خانههای ژاپنی، این زن خانواده است که سر رشته امور مربوط به پول و داراییها را در دست دارد و تصمیم میگیرد که آن پول کجا و چطور خرج شود.
صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقان خدا صبر را همچون شهد به کام میکشند و هضم میکنند. و میدانند زمان لازم است تا ماه به بدر کامل بدل شود.
فکر گذشته، اندیشه حال، نگرانی از آینده همگی سخت به او روی آورده بودند.
اگر از چیزی که آزارت میدهد حرف بزنی، این احساسات کمتر اذیتت میکند و حتی از بین میرود.
حس میکرد موقعیت بیثباتی دارد حتی اگر حقیقتا اینطور نبود. گویی کل دنیا بعد از مرگ کسی که برایمان مهم است از هم میپاشد، انگار هیچچیزی محکم و قابلاتکا نیست. کسی که بیش از همه آسیب دیده با خود میگوید « چه فایدهای داره؟ چرا این موضوع من رو آزار میده؟ فایدهی پول یا کار و تموم دردسرهاش چیه؟ چرا باید بریم سر کار؟ چرا باید بچهدار بشیم؟ چرا هیچچیزی موندگار نیست؟ همهچی تموم میشه و موقعی که تموم میشه هم کافی نیست، حتی اگه صد سال طول بکشه.
هنگام ترک این سرزمین قسم خورده بودم که دیگر به آنجا برنگردم. حالا میخواهم به رغم خودم، دوباره آنجا پای بگذارم.
بخش اعظم فلسفه مجادله ای ست بی اهمیت درباره ی چیزهایی که نمیتوانی بفهمی.
مادر هم در جواب گفت: « ناراحت نباش، مثل ریگ بیابان دختر ریخته است. »
مسائل مهمی هست که اجازهی انجام یا عدم انجام آن را داریم و لزومی ندارد که حتما آنها را درک کنیم یا حتی دربارهشان حرف بزنیم.
آدم میتواند جهت و آهنگ زیستن خویش را شکل بدهد؛ اما در نهایت، از جاده خارج میشود. یعنی ما در برابر ناتوانیها و آشفتگیها مدتی میایستیم و مسیر و روندی را دنبال میکنیم؛ ولی روزی میرسد که همه چیز را به هم میزنیم.
نمیدانست چطور آنرا توضیحبدهد؛ اینکه چطور همهچیز در عرضیکروز عوضشده، اینکه چطور کسیکه آنهمه دوستشداشت یکلحظه کنارشبوده و لحظهای بعد، رفته…
من حتی یه بارم بابت شعرا ازش تشکر نکردم. حتی هیچوقت بهش نگفتم اینا چقدر برام ارزش داره. میترسیدم طلسمش بشکنه _ همه چی برام عین جادو بود.
در مرحلهٔ پُرشور، و معمولاً کوتاه عاشق بودن در آغاز یک رابطه، هورمونها تضمین میکنند که شهوت و تحسین روحی یکی هستند. هنر میتواند و باید ابزار مهمی برای تجدید و تضمین این نوع تنظیم ایدهآل در درازمدت باشد.
جوانها خیال میکنند تا آخر دنیا وقت دارند. پسربچهای که تازه دهساله شده، تولد بعدی خود را به اندازهی ابدیتی دور میبیند؛ چرا که سال پیشروی او، تنها ده درصد از زمانی است که تا آن موقع در زندگیاش سپری کرده است. در پنچاه سالگی، اوضاع فرق میکند؛ چرا که فاصلهی زمانی تا تولد پنجاهویک سالگی برابر دو درصد زمانی است که زندگی کردهاید. هرچه پیرتر و باتجربهتر میشوید، بیشتر به استفادهی درستتر از زمان خود فکر میکنید. کمکم میبینید یک ساعت، یا یک آخر هفتهی خالی و بیاستفاده ه فرصتی است که دیگر هیچوقت تکرار نخواهد شد.
چرا گلها حق دارند مثل هم نباشند، چرا پرندهها حق دارند یک آواز نخوانند.
دیگر روحیهام نمانده. احساس میکنم در مقام نویسنده کارم تمام است و همهی جملهها به نظرم بیارزش و بیفایده میآیند.
بیکاری توی امریکا چیز خندهداری نیست.
حمایت شما از آزادی اندیشه انگار مبدل به کاسبی خوبی شده است، اینطور نیست؟ در حالی که میکوشید اینطور نشان دهید که مناطق دیگر زیر یوغ تفتیش عقاید است و در آن نقاط انسانها را میسوزانند، خودتان نیز از این طرف با چندرغاز حق الزحمه استادان را میپردازید. شماها به خودتان اجازه میدهید تا در ازا این حمایت در برابر دادگاه تفتیش عقاید پایینترین دستمزدها را به آموزگارانتان بپردازید.
ویولانت هر چه بیشتر دچار ملال میشد، دیگر هیچ گاه خودش نبود. آن گاه، بیسیرتی دنیای اشراف که تا آن زمان اعتنایی به آن نداشت، بر او گران آمد و او را سخت آزرد؛ همچنان که سختی فصلها بدن ناتوان از بیماری را از پای درمیآورد.
بر همگان واضح و مبرهن است که ظاهر هرچیز باطن آن نیست و باطن هر چیز یه جوری با ظاهرش فرق داره و یه چیز دیگهست.
هرکس از درد خود ناراضی باشد حتما بر آن فائق میشود.
اما هرقدر هم که خوب بکشم، کاریکاتورهایم هیچوقت نمیتوانند جای غذا و پول را بگیرند. کاش میتوانستم یک کرهی بادام زمینی، یک ساندویچ کره مربا یا یک مشتِ پر از اسکناس بیست دلاری بکشم و با شعبده بازی به اسکناس واقعی تبدیلشان کنم. اما نمیتوانم. هیچکس نمیتواند، حتی گرسنهترین جادوگر دنیا. کاش جادوگری بلد بودم اما واقعیتش این است که من یک بچهی بدبخت قرارگاهیام که با خانواده ی بدبختش در قرارگاه سرخپوستهای بدبخت اسپوکن زندگی میکند.
انسان نمیتواند بدون انسانهای دیگر زندگی کند. انسان نیاز به انسانهای دیگر دارد، آن هم نه فقط انسانهای کوچک،، بلکه انسانهای بزرگ.
این را بدان که ما عادت کردهایم اتفاقها و امور زندگی را در ذهنمان بزرگتر از چیزی که هستند بسازیم. گفتن حقیقت، به اندازه سفر رفت و برگشت به صحرای آفریقا، مشقتبار جلوه میکند. اگر مشکل تو هم همین است، میتوانی با تقسیمکردن وظیفهات به بخشهای کوچکتر اشتیاقی، مثل « برخاستن» ، « بیرونآمدن از رختخواب» و « بررسیکردن ایمیلها» و غیره تلاشت را بکنی.
وقتی آغوش گرفتن واقعاً اصیل باشد، همچنین یک حالت بیرونی نیز هست که آمادگی برای مهرورزی و همدلی با دیگری را نشان میدهد. آغوش یعنی اینکه با آرامش در کنارش خواهیم بود، قضاوت منفی نخواهیم داشت و صبور خواهیم بود تا ببینیم واقعاً مسئله چیست و همه چیز را در پرتویی محبتآمیز خواهیم دید: همدلی تضمین شده است و در صورت لزوم حاضر به بخشش هستیم. این ارمغان عقلانیت دورهٔ بزرگسالی است در برابر آشفتگیهای دورهٔ نابالغی، که بزرگسال میتواند دلیل آشفتگی را دریابد، همه چیز را مرتب کند، به ما چیزهایی بیاموزد، یاریمان کند و خیلی خوب مسأله را حل کند. وقتی والدین کودک را بغل میکنند، نشان از این دارد که میتوانند چیزهای درهمشکسته را درست کنند. همچون یک اثر هنریِ بزرگ، آغوش تجسمی محسوس از ایدههایی مهم است، نشانهای بیرونی از خوشقلبیِ درونی. هرچند ممکن است هرگز هیچیک از این ایدهها را به زبان نیاوریم، اما آغوش یکی از سرچشمههای حکمت کاربردی است.
وقتی همه قرار است بمیریم، چه بهتر که مرگ انسان، ساده و بی رنگ و بو نباشد.
هرمان هسه گفته «خلاقیت حقیقی انسان را به انزوا میکشاند و چیزی میطلبد که تنها با کاستن از لذت زندگی به دست میآید»
با آنکه مسائل فلسفی مربوط به همهی ماست، همهی ما فیلسوف نمیشویم. بیشتر مردم به دلیلهای گوناگون چنان در چنبر امور روزمرهی زندگی گیر میافتند که شگفتی جهان از یادشان میرود.
زمانی که متوجه میشود عشق ممکن است تا ابد دروازهای ناگشوده و پر راز و رمز و دور از دسترس باشد، تمام رؤیایی که دنیای خودش را بر آن بنا نهاده بوده فرو میریزد.
آقای الف نمیدانست که به طرف سیاهچالِ آخرین نقطه ی داستان گام برمیدارد. کلماتی که مکتوب میشد او را به دنبال میکشید. به آسمان نگاه کرد. نمیتوانست بندهای مکتوب داستانی تمام شده را که رقم زده شده بود، از پاهایش باز کند و مردی باشد بیرون از روایتی مکتوب. به اتاق رفت. از سرسرا گذشت، از پلهها فرود آمد و در سیاهی آخرین نقطه گم شد. داستان « پلکان»