
بنتو سانتیاگو یا، چنان که همسایگان خطابش میکنند، دن کاسمورو، سرگذشت خود را با شرح عشق و عاشقی آغاز میکند و ما را به همنوایی با خود میخواند که: خوشتر از ایام عشق ایام نیست. این عشق سرانجام به ازدواج میانجامد و آنگاه به گونهای نامنتظر همه چیز شتاب میگیرد تا راه برای فاجعهای ویرانگر هموار شود. اما در این میان خواننده از گفتهها و ناگفتههای بنتو درمییابد که او راوی قابل اعتمادی نیست. چه بسا گذشت زمان و ذهن خیالپرور و بیمارگون او رویدادها را مخدوش کرده باشد. پس هر لحظه از خود میپرسیم آیا این تمام واقعیت است؟ از این روست که داوری دشوار میشود و واقعیت بس پیچیدهتر از آنچه به چشم میآید. ماشادو کندکاو در وجود معماگون آدمی را با زبانی طنزآلود درمیآمیزد و در این روایت شگفت روابط اجتماعی برزیل در نیمه قرن نوزدهم نیز از نیش و کنایههای رندانه او در امان نمیماند. دن کاسمورو مشهورترین رمان ماشادو در امریکای لاتین است و بیش از هر رمان برزیلی دیگر موضوع نقد و بررسی بوده است.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
آگاهی از مرگ، ما را تشویق میکند تا شدیدتر زندگی کنیم.
وقتی میگویم دیگر به سراغم نیا، فکر نکن که فراموشت کردهام،یا دیگر دوستت ندارم، نه. من فقط فهمیدم: وقتی دلت با من نیست؛ بودنت مشکلی را حل نمیکند،تنها دلتنگترم میکند!
همیشه اوج تاریکی پیش از فرا رسیدن سحرگاه است.
من هرگز نمیگویم در هیچ لحظه ای از این سفرِ دشوار، گرفتار ناامیدی نباید شد. من میگویم: به امید باز گردیم _ قبل از اینکه نا امیدی، نابودمان کند.
پدرم همیشه میگفت که زنها و مردها زاده شدهاند که همدیگر را به مرز جنون برسانند.
شاید بهتر بود نگهداشتن فیلم از کسانیکه دیگر وجود ندارند و از میان ما رفتهاند، به قول مادربزرگم ممنوع میشد. بهنظر من درست نیست کسی دربارهی مردهها جاسوسی و کندوکاو کند.
معتقدم که #خوشبختترین مردم کسانی هستند که بیشتر از هر چیزی به دنبال #تنهایی و #خلوت میروند
روی ترازو به عقربه ای نگاه کرد که زیر پاهایش تا کنار عدد 49 رفته بود و این یعنی اینکه اگر طاهر به دنیا نیامده بود و یا همان لحظه میمرد و کسی جسدش را میسوزاند ، زمین 49 کیلو سبکتر ، میتوانست خورشید را دور بزند.
هر کس بخواهد زیاد درباره دوستیها بیندیشد و عمل کند، زندگی توام با هراسی دارد. هراس از جدایی و عدم هماهنگی. در این حال، واکنش انسان، همچون مردمک چشم است که بر اساس میزان نوری که دریافت میکند، از مغز فرمان میبرد. تلاش دوستان برای این همآهنگی، برخلاف همآهنگی مردمک چشم با نورهایی با شدتهای مختلف، ولی همزمان، و واکنشی که نشان میدهد، نمیتواند بیشتر از ظرفیت شخصیتی هر یک از آنها طول بکشد. در نتیجه شاید بتوان این امر را به فال نیک گرفت که هیچ معاشرتی پیش از اینکه به نقطه انفصال برسد، در صورتی که دلخواه طرفین نباشد، زیاد طول نخواهد کشید.
یکی از احمقانهترین فرمولهای روانشناخت جدید اینست که میگویند: « علت میخواری معتادان اینست که نمیتوانند خود را با واقعیات سازگار کنند. » ولی آخر کسی که بتواند خود را با واقعیات سازگار کند که یک بی درد الدنگ است.
موقع جنگ خورد و خوراک باعث پیروزی نمیتونه بشه، اما باعث شکست میتونه بشه.
من کشف کردم که جهان فقط شامل علایق من نمیشود.
پول زیادی نصیب ما شده بود، برای ما هنگفت بود، و حالا هم پول را داشتیم و هم بهار را. فکر میکردم تمام آنچه لازم داریم در اختیارمان است.
هرگز نمیشود به بدبختی عادت کرد، باور کنید، چون ما همیشه مطمئنیم که بلای فعلی آخری است، گرچه بعدها، با گذشت زمان متقاعد میشویم - با چه احساس فلاکتی! - که هنوز بدتر از این در راه است…
من و او انقدر با هم تفاوت داشتیم که شبیه هم شده بودیم.
احساس هر دوی ما از بودن، بر مفهوم نیمی از همه چیز، استوار است و جالب آن که هر یک از ما بدون آن دیگری نیمهکاره است. با این همه، بسیار از یکدیگر متفاوتیم… او نمیتواند با کسی باشد مگر آن که عاشق شود، من نمیتوانم با کسی باشم مگر آن که مطمئن شوم بیماری خاصی ندارد. او به من نیاز دارد و من به او.
می گویم: درست است که بابا به خیلیها بد کرد؛ اما کارهای خوب زیادی هم انجام داد. او برای تو پدر خوبی بود. تو این طور فکر نمیکنی؟
عشق در نظر کسی که عاشق نیست، کلمهای خشک و توخالی است. نیمی فریب، نیمی سفسطه. آنکه عاشق نیست عشق را نمیتواند درک کند، آنکه عاشق است نمیتواند وصف کند. در این صورت، در جاییکه کلمهها توان ندارند، عشق را مگر میتوان در قالب سخن ریخت.
هرشبانگاه و هر سپیده دمان پا گذارند مردمی به جهان که بود سهمشان غم و حرمان هر شبانگاه و هر سپیده دمان پا گذارند مردمی به جهان عده ای را نصیب شادی و شور عده ای را شبان بی پایان
او خود دختری معمولی است. ولی اگر ریشههای تاریخیاش را دریابد، کمی کمتر معمولی خواهد بود. در این کرهی خاکی چند سالی بیش نخواهد زیست. ولی اگر تاریخ بشریت تاریخ حیات خود اوست، وی به تعبیری زنی چند هزار ساله است.
میل آدمها به بردگی قابل باور نیست. خدایا. بعضی وقتها چنان آزادی شان را پرت میکنند کنار انگار داغ است و دستشان را میسوزاند.
عاشق زندگی در دنیای بدون ساعت هستم. قید و بندها از بین رفتهاند. مثل سگ کوچولوی بدون قلادهای در چمنزار زمان هستم. وقتی امروز صبح، به بالا آمدن خورشید نگاه میکردم، حس قرابت جدیدی نسبت به آن به من دست داد. چیزی ابتدایی در من بیدار شد، چیزی که خود طلوع خورشید را به یاد من میآورد، پیش از آنکه دقیقهها و برنامههای زمانی و تقویمها وجود داشته باشند، پیش از آنکه حتی کلمهای مثل « صبح» به وجود آمده باشد.
اگنس گفت: هر وقت یک کتاب رو تا آخر میخونم، غمگین میشم. داستان که تموم میشه، زندگی آدم هم به آخر میرسه. ولی گاهی هم خوشحال میشم. وقتی که پایان داستان مثل رها شدن از یک خواب ناراحت کننده است، احساس سبکباری و آزادی میکنم، انگار تازه به دنیا اومده باشم. گاهی از خودم میپرسم، یعنی نویسندهها میدونن که چیکار میکنن؟ با ما چیکار میکنن؟
مهمترین حرکت مفید، پذیرش شرایط است. نیازی نیست که گذشته از هر چیز دیگر دچار اضطراب باشیم که چرا اضطراب داریم. احساس اضطراب بههیچوجه نشانهٔ غلط بودن زندگیمان نیست، بلکه صرفاً نشانهٔ زنده بودنِ ماست.
از این به بعد، زمانیکه “نه” را حس کنم، -از حالت چهرهی کسی، از لحن صدای کسی، در مخالفت کسی با من یا حتی در ذهن خودم- پاسخم به آن، فقط و فقط، همین خواهد بود: برو به درک! “برو به درک” محافظ من در برابر ترس، تردید و شرم است. “برو به درک” گفتن، تمام آن چیزیست که در حال حاضر دارم. “برو به درک” ، سپر من است.
مردی که هیچوقت صبح سحر از عشرتکده بیرون نیامده و از شدت تنفر از زندگی دلش نخواسته خود را بیندازد داخل رودخانه، چیزی را از دست داده. فلوبر
این، یه نقشه ی ساده ی ضد احمقه که خیلی هم موثره. اما هیچ سیستم ضد-احمقی نمیتونه جلوی یه احمق مصمم رو بگیره.
مردم همواره تمایل دارند به دیگران کمک کنند چون در این صورت است که احساس میکنند از آنچه که در واقعیت هستند بهترند.
بعضیها فاصلهٔ بین مردن و حس مرگ برایشان کوتاهتر از آن است که فرصت فکر کردن به جا و مکانش را هم داشته باشند. بعضیها تا آخرین لحظات مرگ خود را باور نمیکنند. برای من جالب است که انسان به مکان مردنش هم بیندیشد، حق انتخاب آنجا را داشته باشد. حق داشته باشد و نگذارد مثل هزاران مرده دیگر در یک گورستان عمومی دفن شود.
از آرایش بدم نمیآید؛ اما به هر حال هر چیزی حدی دارد.
آری، ما سعی داریم با برس، سوزن و سایر لوازم آرایش همراه خود، نقص صورتمان را پنهان کنیم تا با ترمیم ظاهرمان از آشفتگی و جنون فاصله بگیریم. سابق، وقتی چهرهای فاقد لطف و زیبایی بود، آن را ساماندهی میکردند. یعنی چارچوب مناسبی برای آن قیافه به وجود میآوردند و به صافکاری میپرداختند؛ اما زیر و بمسازیشان غلط یا ناجور از کار درمیآمد، زیرا قادر نبودند پیوند میان چهره، بینی و تنهایی نگاه را درست ترمیم کنند.
باید این قدرت در زندهها باشد که به جای مردهها فریاد بزنند، اینطور نیست، باید یک جور قدرتی در انسان باشد تا دنیا بر پایه عدل و داد بچرخد.
حتی تنهاترین و بیکسترین انسانها نیز در درون خود کلبهای دارند و زنگولهای روی در ورودی آن نصب شده است که گاهی باد آن را تکان داده و به صدا در میآورد.
- با تمرین کافی، مغز شما میتواند بدون تفکر خودآگاه، سرنخهای منتج به خروجیهای معین را شناسایی کند. - وقتی عادتهایمان خودکار شدند، دیگر به کاری که انجام میدهیم توجه نمیکنیم. - پروسهٔ تغییر رفتار همواره با آگاهی آغاز میشود. باید ابتدا عادتهایتان را بشناسید تا بتوانید آنها را تغییر دهید. - روش « اشاره و فراخوان» با بیان شفاهی اقدامات، موجب افزایش آگاهی شما نسبت به عادتهای ناخودآگاهتان میشود. - کارت امتیازی عادتها، رویکردی ساده است که میتوانید از آن برای کسب آگاهی بیشتر نسبت به رفتارتان بهره بگیرید.