
درآمیختن امر دنیوی و امر اسطورهای، و موشکافی در رابطه پدر ـ پسر، وجوه اصلی و برجسته رمان ماهی بزرگ هستند. پدر در حال مرگ است و پسر، که از او شنیده به یاد آوردن ماجراهای هر کس او را نامیرا میسازد، با روایت داستانهای او میخواهد به نوعی او را زنده نگه دارد. پدر از دید او گونهای چهره اساطیری است، هر چند در سالهای بزرگشدنش اغلب پدر غایب بوده، و حتی در بستر مرگ از پاسخ پرسشهای او با توسل به قصهها و لطیفههای پی در پی طفره میرود. اما در خلال همین قصهها و لطیفهها است که پسر او را، و وجوه افسانهمانند شخصیت این ‹‹ ماهی بزرگ›› را، سرانجام میشناسد.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
پنج پسربچه سیاهپوست به دادگاه رفتند یکی از آنها محکوم شد ماند چهار بچه.
فکر میکردم آدم وقتی بزرگ میشود هیچ وقت گریه نمیکند. اما حالا میفهمم که در حقیقت وقتی آدم بزرگ میشود و از تهتوی کار سر در میآورد تازه گریه اش میگیرد و دلش به درد میآید.
آه پاملا، مزیت دو نیم شدن این است که در هر فرد و هر شیئ آدم در مییابد درد ناقص بودن در آن فرد یا آن شیئ چگونه چیزی است. وقتی کامل بودم این را درک نمیکردم. از میان دردها و رنجهایی که همه جا وجود داشت بی خیال میگذشتم بی آنکه چیزی درک کنم یا در آنها شریک شوم. دردها و رنجهایی که آدم کامل حتی تصورش را هم نمیتواند بکند. تنها من نیستم که دو نیم شده ام. پاملا ، تو و بقیه مردم هم در همین وضعیت قرار دارید. و حالا همبستگی ای در خودم احساس میکنم که وقتی کامل بودم به هیچ وجه درک نمیکردم
ترس واقعی اون ترسیه که آدم تو ذهن حسش میکنه.
می بینم که بزرگ شدن یعنی دروغ گفتن و ترسیدن و نکردن خیلی کارها و نگفتن خیلی چیزها. میبینم که خانم شدن یک جور خر شدن است و دختر خوب بودن کلاه گذاشتن سر آدم هاست.
شب برای سر سلامتی میرویم نزد داییسلیم. - شما سلامت باشید دایی. خدا بچههایت را نگه دارد. - خدا خیرتان بدهد. خوش آمدید. داییسلیم از بابا میپرسد: « راستی، عذرا امسال کلاس چندم است؟» ننه پیشدستی میکند. - میرود کلاس هفتم. بابا میگوید: « دیگر بس است. شش کلاس خوانده، دیگر حق ندارد از خانه بیرون برود. » داییسلیم قندش را در چای میزند و به دهن میگذارد. - در اسلام بین زن و مرد برای درس خواندن هیچ فرقی نیست. عموالفت توی نعلبکی فوت میکند. - دختر نباید برای درس خواندن از خانه بیرون برود. بیبی نگاهی چپکی به او میاندازد. - مواظب باش چای را نریزی روی فرشی که تازه خریدهاند. مگر سوار دنبالت گذاشته که تمام چای را یکباره توی تعلبکی خالی کردهای؟ دستپاچهای عمو؟! دخترخانمهای آمیرزا پولاد اگر بروند دبیرستان و دیپلم بگیرند، اشکالی ندارد. فقط این چیزها برای آدمهای بدبخت عیب و عار است. گوسفند با دنبه عیبش را میپوشاند، اما بُزِ بدبخت نه. عموالفت که با ترسولرز نعلبکی را بلند میکند، میگوید: « آنها توی خانه درس خواندهاند. » - اَکِّ غدّهای به اندازهٔ آن استکان توی گلویت دربیاید اگر دروغ بگویی. آنها هم دبیرستان رفتند و هم معلم سرخانه داشتند. یک معلم مرد نکره. اگر یادت رفته تا من به یادت بیندازم. بابا صلوات میفرستد. - ما کاری به کار دیگران نداریم. گوسفند به پای خودش. بز به پای خودش. هرکس بار گناه خودش را میکشد. داییسلیم میگوید: « عذرا درسش را بخواند، اما با حجاب. » ننه لبها را به حالت قهر جمع میکند. - مگر قرار است سروپای برهنه برود سلیم؟! بابا سر به آسمان میکند. - خدا نکند. خدا نکند. الحمدالله در طایفهٔ ما سروپا برهنه وجود نداشته. بیبی به عموالفت که چای دیگری برداشته میگوید: « فکر نیمهشبت را هم بکن. چه خبرست هی تندوتند، تو برو من آمدم، چای سر میکشی؟! از صدای جیرجیر درِ کناراب تا صبح خواب نداریم. عموالفت چای را به سینی برمیگرداند. - خدایا از دست این مأمور جهنم چهکار کنم؟ بیبی تند میشود. - خدا تو را از روی زمین بردارد تا من یک نفس راحتی بکشم. والله این سرطان نمیدانم چرا سراغ تو نمیآید. این روغندنبههایی که تو میخوری اگر گرگ بیابان بخورد تا صبح زوزه میکشد. عموالفت با رنجش میگوید: « عجله نکن، حلوای مرا هم میخوری. » - من حلوای تو را بخورم؟! به خدا تا مرا در گور نگذاری، دست از سرم برنمیداری. شما از طایفهٔ کلاغ هستید. برادر بزرگت پس از هشتاد سال تازه تازه، چندتا موی سفید توی ریشش پیدا شده. - برادرم به من چه آخر زن؟! اگر او هم مونسی مثل من داشت الآن هفت کفن پوسانده بود. بابا میگوید: « دیروقت است. صلوات بفرستید. همهٔ ما رفتنی هستیم، یکی دیرتر، یکی زودتر. »
یکی از چیزهایی که فکرش را نمیکنیم اما مهم است و هنر میتواند برای ما انجام دهد این است که به ما یاد دهد چهطور با موفقیت بیشتری رنج بکشیم.
تو خیلی چیزها باید با خود میآوردی که نیاوردی. حالا دیگر وقتش نیست که به چیزهایی که نداری فکر کنی پیرمرد. فکر کن با چیزهایی که داری چه میتوانی بکنی
شاید باید یاد بگیرید که گوش کنید.
هر سال واژههای کمتر و کمتر،و دامنه ی آگاهی همیشه کمی کوچک تر. البته همین الآن هم هیچ دلیل یا بهانه ای برای ارتکاب جرم اندیشه وجود ندارد. صرفا یک امر خود انضباطی،مهار واقعیت است. اما در پایان به آن هم نیازی نخواهد بود. زبان که کامل شد انقلاب کامل خواهد شد. در واقع این اندیشه با تلقی ای که از آن داریم وجود نخواهد داشت. همرنگی یعنی نیندیشیدن؛ بی نیازی از اندیشیدن. همرنگی ناخود آگاهی است.
شاید آنان که عشقی شکوهمند از زندگی بازشان میدارد، به کمال دست یابند اما بدون شک، آنان که گرفتار عشقشان میشوند، به فلاکت درمیافتند.
وقتی رؤیای شما روشن و قطعی باشد، ذهنتان به آنچه نیاز دارید تا به آن موقعیت برسید هوشیار میشود.
به سمت مقصد رفتن، از رسیدن به اون با ارزش تره! وقتی برنده میشی یا به مقصد میرسی یه خلا رو تو خودت حس میکنی! واسه پر کردن همین خلا باید دوباره راه بیفتی مقصد تازهیی پیدا کنی.
توجه همراه انتظاراتی است که مثل برف آرام آرام فرود میآیند و با سنگینی شان تو را در هم میشکنند.
اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد: -خب، این هم رعیت! شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری میتواند بشناسدم؟ دیگر اینش را نخواندهبود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب میآیند. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل دهم
لازمه مهم آموختن، #تنهایی است. و این شرط لازم برای هر آموزش است؛ آموزش صداقت. شناخت تنهایی در هر زمان و مکانی که باشیم باید انجام گیرد. تنهایی چیزی است که ذهن به طور ذاتی آن را میشناسد و این شناخت ریشهای است؛ به همان اندازه ریشهای است که نان روی میز. تنهایی همانند نان خوش طعم است و بوی دلپذیری دارد و میان دست خُرد میشود و خودش را به سرنوشت میسپارد تا تکه تکه شود.
معلم تاریخ ما، آقای شِریدَن به خیال خودش داشت به ما چیزهایی راجع به جنگ داخلی درس میداد. اما درس دادنش آنقدر یکنواخت و کسلکننده بود که فقط بهمان یاد میداد چهطور با چشم باز بخوابیم.
از این جهت است که من، تو را با همهٔ اعتقادی که دارم، آیدای خودم مینامم. زیرا هیچ چیز نیرومندتر از عشق نیست. از این جهت است که من، با اعتماد و یقین به تو میگویم که خدا نیز نمیتواند طلوع آفتاب فردای ما را مانع شود. زیرا که ما من و تو برای فردایمان حتی به طلوع خورشید خدا نیز نیازی نداریم: قلب من و تو هست؛ و عشق، قلب ما را از خورشید فروزانتر میکند… ما برای فردای خود فقط به قلبهای فروزان یکدیگر اعتماد میکنیم. من به عشق گرامی تو نسبت به خود، و به عشق دیوانهوار خود نسبت به تو اعتماد دارم؛ و به خاطر همین اعتماد است که از این پس، با جرأت و با شهامت بیشتری زندگی میکنم.
سوال کردن همیشه آسانتر از پاسخ دادن است. ترجمه عباس مخبر
معروف است، در دویست و پنجاه سال قبل، وقتی فرانسویها در اسپانی اولین دارالمجانین را بنا کردند، مردم اسپانی میگفتند که: « اینها کلیهٔ احمقان و ابلهانشان را در خانهٔ جداگانه ای محبوس میکنند، تا به دیگران بگویند و بفهمانند که خودشان مردم عاقل و دانایی هستند. » اسپانیاییها حق دارند: با این وسیله که دیگران را در تیمارستان محبوس کنیم، فقط میخواهیم عقل و خرد خودمان را به اثبات رسانیم و بس. میگوییم: « آقای X دیوانه شده است، و از این حکم نتیجه میشود که پس حالا ما عاقلیم. » / از داستان « بوبوک»
همیشه وقتی آدم برای به دست آوردن چیزی خیلی جوش میزند و نگرانی نشان میدهد، اوضاع بدتر میشود.
اگر نزدیک کوه و دریا نباشم، حالم خوب نیست. آدمها رویهمرفته محصول جایی هستند که در آن به دنیا آمده و بزرگ شدهاند. اینکه چه فکر و احساسی داری به وضع زمین و به دمای هوا بستگی دارد. حتی به بادهای همیشگی.
کایرا همیشه توانایی خاصی در دستهایش داشت. وقتی هنوز یک بچهٔ کوچک بود، مادرش طرز استفاده از سوزن را به او یاد داده بود، اینکه چهطور آن را از میان پارچه رد کند و طرحهایی با نخهای رنگی خلق کند. اما بهتازگی و بهطور ناگهانی، این مهارت تبدیل به چیزی فراتر از یک توانایی ساده شده بود. در یک شکوفایی حیرتآور مهارت او فراتر از تعلیمات مادرش شده بود. حالا، بدون دستورالعمل و تمرین و درنگ، انگشتهایش راه خود را، برای حرکت و بافتن طرحهایی خارقالعاده با رنگهایی بینظیر، حس میکردند. او نفهمید چگونه این دانش را کسب کرده است. اما وجود داشت، در انگشتهایش، و حالا با لرزشی اندک، اشتیاق خود را برای شروع نشان میدادند.
ما میدانیم جهان از ما چه میخواهد. ما میدانیم باید تصمیم بگیریم که آیا کوچک، آرام، و ساده باقی بمانیم یا به خودمان اجازه دهیم به همان اندازهای که برای آن ساخته شدهایم، بزرگ، ناآرام، و پیچیده باشیم؟ هر دختری باید تصمیم بگیرد که میخواهد با خودش صادق باشد یا با جهان؟ هر دختری باید تصمیم بگیرد که به انتظار ستایش بنشیند یا برای عشق مبارزه کند؟
بهنظر من پول ارزشی ندارد. ارزشش به چهجور خرج کردنش است. مال هیچ کس نیست، پس این چه کاری است که آدم بخواهد آن را جمع کند. پول فقط مال کسی است که بتواند بگیرد و نگهش دارد.
آرزویی که دیر دست دهد رنجوری به بار آورد
ما باید با هم باشیم. مثل گوهرهای این کمربند،به همدیگر احتیاج داریم. برای وفاداری،برای شادی،برای امید. برای خوش اقبالی. برای شرافت و برای حقیقت.
۱- زنی که قلبش را کف دستش نمیگیرد، به نظر کمتر احساساتی، و بیشتر جذاب میآید. این موضوع باعث میشود که رابطه به آرامی و با ملایمت پیش برود. برای نمونه، یک مرد « ناچار است» که سر کار برود. این بدین معنی نیست که او « نمی خواهد» برای زن وقت کافی بگذارد. بلکه یعنی در بسیاری موارد، او « نمی تواند» . پس هنگامیکه که یک زن به شما فضای کافی برای زندگی شخصیتان میدهد و از این موضوع ناراحت نمیشود، شما نیز احساس میکنید که زندگی تان با حضور او پربارتر میشود.
- مردم: افرادی را به زندگیتان دعوت کنید که همراه شما حرکت کنند نه برخلاف شما. این بدان معنا نیست که آنها شما را به چالش نخواهند کشید تا به بهترین وضعیت برسید.
دیگر روحیهام نمانده. احساس میکنم در مقام نویسنده کارم تمام است و همهی جملهها به نظرم بیارزش و بیفایده میآیند.
چهل سالگی را که پشت سرگذاشتی هر تغییری نمادیست انزجار آمیز از گذشت عمر. / داستان: الف
ما انسانها ابلهانی هستیم که یک تحسینجزئی، ما را شادمان میسازد و ارواحی هستیم که نسیمی بسیارملایم، به تنمان لباس میپوشاند. دنیا همانند پردهی سینما، پر چین و شکن است و هنرپیشگان آن، انسانهای بیچارهای هستند که همیشه در جستجوی آینهای هستند تا سوالات تکراریشان را مدام از او بپرسند: ”آینه به من بگو، راستش را بگو، -گرچه میدانی تحمل شنیدن حقیقت را ندارم- آیا هنوز مرا دوستدارند؟ آیا هنوز برای کارهایم ارزش قائلند؟“
« بعضی آدما همهٔ زندگیشونو کنار بچههاشون میگذرونن و تازه وقتی همسرشون میمیره، زنده میشن. اونوقته که بقیه از جمله بچههاشون فکر میکنن که چرا قبلاً این کار رو نکرده بود؟ اون میتونست یه عمر کامل زندگی کنه. تو کاری رو که لازمه بکن. ما پول پسانداز و وقت خالی داریم و میتونیم کنارت باشیم. »