آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
یک بار باید عاشقِ دیگری شد! اما یک بار نباید زندگی کرد و زندگی را نباید یک قطعه ی کامل غیرقابل تقسیم به اجزاء فرض کرد: یک گلدان. یک کوزه. یک کاسه… نه. . زندگی به اجزای بیشماری قابل تقسیم است که هر جزء به تنهایی زندگی ست. هر واحد کوچک زندگی، زندگی ست. و کلِ زندگی باز هم زندگی.
شک کردن چیز بدی نیست. اگر شک بکنی، یعنی اینکه زندهای. در جستوجویی.
امنیت اسلحه را از یاد انسان میبرد
ما همیشه رؤیای عشقی شادکام را داشتهایم. در کل تاریخ، فقط در دورهٔ اخیر است که به این تصور رسیدهایم که این رؤیاها میتوانند در ازدواج به ثمر بنشینند. مثلاً یک اشرافزاده در قرن ۱۸ فکر میکرد ازدواج یک امر ضروری برای تولیدمثل، تملک و همبستگی اجتماعی است. این انتظار وجود نداشت که ازدواج بتواند فراتر از این چیزها به شادکامی مشترک بینجامد، این شادکامی مختص روابط خارج از ازدواج بود. در این روابط بود که انتظار روابطی پرمهر و پیچیده را داشتیم؛ جنبههای عملگرایانهٔ روابط مختص به یک عرصه بود و شوق عاشقانه به نزدیکی و وصال کاملاً به عرصهٔ دیگری تعلق داشت. در دورههای اخیر است که ایدهآلیسم عاطفیِ ماجراهای عاشقانه در قلمرو ازدواج نیز امکانپذیر و حتی ضروری دانسته شده است. البته این انتظار را داریم که در مسیر وصال مشکلات واقعی مهمی وجود داشته باشد، از جمله نرخ متغیر رهن خانه و هزینهٔ صندلی خودرو مخصوص کودکان؛ اما در عین حال انتظار داریم رابطه بتواند اشتیاق ما را به تفاهم ژرف و مهرورزانه برآورده کند. انتظارات ما همهچیز را خیلی سخت میکنند.
شرایط ایدهآل این است که میتوانستیم پیشاپیش در مورد حساسیتهای خویش به دیگران هشدار دهیم، تا وقتی با ما سروکار دارند این مسأله را در نظر بگیرند. ما این کار را در مورد آسیبها و زخمهای فیزیکی بهآسانی انجام میدهیم. اگر دستتان پانسمان شده باشد، دیگران میدانند که نباید آن را فشار دهند. بهلحاظ نظری همین کار را میتوان در مورد نواحی حساس روان نیز پیاده نمود. با این حال بسیار خجالتآور و ناجور است که به دیگران توضیح دهیم که از گذشته دچار چه زخمها و آسیبهایی هستیم. فرصت این کار نیز وجود ندارد. و در هر صورت بیان این امور نیز چندان بازتاب خوبی بر شخصیت ما نخواهد داشت. چه بسا آسیبی که دچارش هستیم ناشی از آن باشد که پول زیادی را هدر دادهایم. یا ناشی از رابطهٔ نامشروعی باشد که باعث احساس گناه در ما شده و از برملا شدن آن میترسیم. یا چون زیاد پورنوگرافی اینترنتی میبینیم، از خودمان منزجر هستیم. بار سنگینی را بر دوش خود احساس میکنیم و تنها راه این است که ادامه دهیم و نمیتوانیم اجازه دهیم دیگران دلیل این بار سنگین را بفهمند. بدین ترتیب با بنبستی زجرآور روبهرو میشویم: دیگران با توجه به تصوری که از ما دارند، بیش از آنچه نیتشان است باعث رنجش ما میشوند.
خیال میکنم اگه به کشیدن تصویر خودم ادامه بدم، یک روز موفق میشم خودم رو بشناسم.
بزرگترین چیزی که یاد میگیری فقط عاشق بودنه و عشق دیدن
ریشه کن کردن بدیها قبل از کاشتن بذر خوبی، کار کُند و نومید کننده است.
نمیدونم چی شد که اینجوری شد نمیدونم چند روزه نیستی پیشم اینارو میگم که فقط بدونی دارم یواش یواش دیوونه میشم تا کی به عشقه دیدنت دوباره از تو کوچهها خسته بشم بمیرم تا کی باید دنباله تو بگردم از کی باید سراغتو بگیرم از کی باید سراغتو بگیرم قرار نبود چشمای من خیس بشه قرار نبود هر چی قرار نیست بشه قرار نبود دیدنت ارزوم شه قرار نبود که اینجوری تموم شه یادت میاد ثانیههای آخر گفتی میرم اما میام به زودی چشمامو بستم نبینی اشکمو چشمامو وا کردمو رفته بودی چشمامو وا کردمو رفته بودی قرار نبود منتظرت بمونم قرار نبود بری و برنگردی از اولش کناره من نبودی آخرشم کاره خودت رو کردی
کتاب خوب بابام همیشه میگفت: کتاب خوب کتابی است که آدم دلش نیاید آن را زمین بگذارد و تا آخر بخواند. یک روز بابام مرا به یک کتابفروشی برد. برایم یک کتاب خوب خرید. تا کتاب را گرفتم ، مشغول خواندن آن شدم. بابام هم از بالای سرم مشغول خواندن آن شد. از کتابفروشی تا خانه مشغول خواندن کتاب بودین. کار درستی نبود. ولی مواظب بودیم که در پیاده رو راه برویم و در خیابان به کسی یا چیزی نخوریم و زیر اتومبیل نرویم. به خانه رسیدیم. بابام میخواست چای درست کند. ولی نگاهش به کتاب من بود. به جای چای توتون پیپ توی کتری ریخت. بعد هم ، توتون دم کشیده را ، همان طور که داشت کتاب مرا میخواند ، به جای فنجان توی کلاه خودش ریخت. آن روز قرار بود بابام مرا حمام ببرد و بشوید. همان طور که هر دو مشغول خواندن آن کتاب بودیم ، با هم وارد حمام شدیم. بابام که داشت کتاب مرا میخواند ، یادش رفت که باید مرا بشوید. کتاب را از من گرفت و با لباس توی وان پراز آب رفت. من هم مشغول خواندن همان کتاب بودم و حمام و همه چیز را از یاد برده بودم.
نوع مکالمههایی که در طول روز درگیرش هستی، تاثیر بهسزایی بر کیفیت زندگیات دارد.
سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمیکند چه چیز: خدا ، زن ، موسیقی ، حتی مشروب یا تریاک. ولی یک چیز را دوست بدار!
روشنایی و نور و الهام آسمانی هرگز به داد ما نرسید… حالا هم که به آن شب فکر میکنم، میفهمم که علتش دوری ما از همه سرچشمههای بزرگ نوری بود که ما را در آن ظلمت گم کرده بود.
فقط یک روز طول کشید تا متوجه شوم بودن در زندان مثل این است که لباسی را پشتورو پوشیده باشی یا کفشی را تابهتا به پا کرده باشی. انگار پوست بدنم داخل بود و تمام رگها و استخوانهام بیرون. به خودم گفتم بهتر است به کسی تنه نزنی.
ما اغلب از افرادی که اطرافمان را پر کردهاند تأثیر میپذیریم و شبیه آنها میشویم. اگر دوستان شما اهل غیبت و نیشوکنایه هستند، قول میدهم که این عادت در شما نیز ریشه میدواند و رشد میکند. وقتی دنبال یک جمع زنانه میگردید، دنبال گروهی باشید که باعث پیشرفت یکدیگر میشوند نه بهگریهانداختن یکدیگر.
اگر یک سری از افراد در زندگیات وجود نداشته باشند، به جایگاه بهتری میرسی.
۷- گفتوگو بخشی از رابطه است، نه همه آن. زنها درباره صحبت از احساسشان زیاده روی میکنند و آن وقت اگر شما دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشید، صورت خوشی ندارد. باید یک تعادلی، جایی در آن میانه، وجود داشته باشد.
« خواب خیلی برایم خوب بود. ملحفه ای سیاه بود برای پاک کردن همه چیز. خواب بی رویا. شنیده ام گاهی آدمها از خواب مرگ حرف میزنند. یعنی مرگ چنین حسی داشت؟ بهترین و گرمترین و سنگینترین چرت بی پایان عالم؟ اگر به راستی این طور باشد، دوست دارم بخوابم. اگر مردن چنین حسی دارد، اصلاً و ابداً از چنین خوابی بدم نمیآید. »
پنج پسربچه سیاهپوست به دادگاه رفتند یکی از آنها محکوم شد ماند چهار بچه.
به راستی که آدمها همواره آرزو دارند چیزی غیر از همان که دارند، داشته باشند!
زیبایی پایدار است، حتی در غم و اندوه، اگر بروی دنبال زیبایی بگردی، هر چه بیشتر خوشبختی را کشف خواهی کرد و تعادل خودت را باز خواهی یافت. هر کس شاد است دیگران راهم شاد میکند و هر کس که از شجاعت و ایمان برخوردار باشد، هرگز در بدبختی نخواهد مرد.
این قانون اردوگاه است که آدمهای روانهمرگ را باید تا آخرین لحظه فریب داد. این تنها شکل جایز ترحم است - داستان بفرمایید اتاق گاز
از دست دادن یک عشق بهتر از آن است که انسان تا ابد با آن نا آشنا بماند.
معصومیت خطرات خاص خود را دارد
میشود به کسی که فکر میکند منطق، یا به عبارت ملایمتر « معقول بودن» ، نسبتی با عاشقیخوب بودن ندارد و حتا شاید با آن در تضاد هم هست، حق داد. شاید دلیلش این باشد که ما عشق را یک احساس میدانیم، نه یک دستاورد فکری. یک آدم منطقی یا معقول کسی نیست که صرفاً به منطق علاقهمند است یا کسی که به شیوهای رباتوار و سرد سعی میکند حسابکتاب و تحلیل را جانشین مهربانی یا اشتیاق کند. وقتی تحتتأثیر یک توضیح دقیق قرار میگیریم یعنی منطقی هستیم؛ بنابراین فرد منطقی بهراحتی عصبانی نمیشود و بهسرعت قضاوت نمیکند.
شمس: در میان باش و تنها باش!
« قدرت قویترین جاذبه جنسی است»
درست نبود بازنی که فرسنگها با فرهنگ من بیگانه است، مانند یک روسپی بی پناه، رفتار میکردم و خودم را جای یک عالم ربانی اتو کشیده مینشاندم که همیشه از آنها بیزار بودم! پس محترمانه وارد اتاق شدم در حالیکه ضربان قلبم را از روی لباسم، حس میکردم. سارا بی توجه به من، لباس راحتی پوشید و مانند یک فرشته سبک بال روی تخت دراز کشید. انگار به دغدغه دست و پا گیر اعتقادیم پی برده بود. و به تلافی این بی ادبی، نگاه زیبایش را از من محروم کرد.
او استقلال شخصیتی خود را حفظ میکند هیچ فرقی نمیکند که او رییس یک شرکت بزرگ باشد یا پیشخدمت یک رستوران. او روی پای خودش ایستاده و شخصیت و احترام دارد. او آنجا با دستهایی که به سمت مرد دراز شده نایستاده است.
موضوع صحبت من و مارگریت #عشق است، عشق چیست؟ چگونه عاشق میشوند؟ عاشقِ چه کسی میشوند؟ در چه سنی عاشق میشوند؟ چرا؟ دیدگاه هایمان متفاوت است. مارگریت، به طرزی عجیب، برداشتی عقلانی از عشق دارد، حال آنکه من یک رمانتیکِ درمان ناپذیرم. او عشق را محصول یک انتخاب #عقلانی میداند، حال آنکه من آن را فرزند یک کشش لذت بخش به شمار میآورم. بر عکس، در مورد یک چیز هم عقیده ایم: دوست داشتن وسیله نیست، بلکه #هدف است.
دنیای عجیب همچنان به راه خود میرود: بازوهای بریده در آفریقا، سرهای بریده در عراق، و در ذهن من جنگی دیگر.
آه که اگر فقط این دوری اجباری از تو نبود، اگر فقط تو را در کنار خود داشتم، میتوانستم بگویم که آرامترین، شادترین و امیدوارترین روزهای عمرم را میگذرانم: درست است که برای رسیدن به تو آرام و قرار ندارم، اما با همین اقامت چند روزه در این ده دورافتادهٔ ساکت، اعصابم چنان آرام شده است، آن قدر به زندگی خوشبین شدهام، آن قدر خوشحال و سر حال و تازهنفس شدهام که، انگار دوباره به دنیا آمدهام… آه که اگر فقط تو در کنار من بودی!
باید در زمانهای منظم مجالی فراهم کنیم، شاید هر چند ساعت یک بار، تا بتوانیم بدون شرمندگی پرسیدن این سؤال را کاملاً مشروع بدانیم « من واقعاً به تو نیاز دارم، هنوز من را میخواهی؟» این باید یکی از معمولیترین سؤالات ما باشد. ما نباید هیچ پیوندی بین اذعان کردن به نیاز به دیگری و اصطلاح تأسفبار ستمگرانه و مرد سالارانهٔ « نیازمندی» ببینیم. باید بهتر بتوانیم عشق و اشتیاقی را بشناسیم که در پسِ برخی از بیتفاوتیها، کنترل کردنها و بیرحمانهترین لحظات زندگی خودمان و همسرمان وجود دارد.