آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
آزادی تو بستگی به پولی داره که برای خریدش میدی
آدم نمیتواند تا ابد کلیدی را در جیبش حمل کند که به هیچ چیز نمیخورد…
وقتی اینجا را میخوانی، از داستان زندگیم چیزهایی میدانی. میدانی که هستم و این تصور، مایهی آرامش خاطرم میشود.
فداکاری بخشی از زندگی است. باید این طور باشد. نباید از آن پشیمان شد. باید استنشاقش کرد. فداکاریهای کوچک، فداکاریهای بزرگ. مادری کار میکند تا پسرش به مدرسه برود، دختری به خانه برمیگردد تا از پدر بیمارش مراقبت کند و مردی به جنگ میرود…
دل مادر و زن عاشق، دلی بدون طراوت است زیرا از دنیا بریده است و تنها گرفتار احساسی خاص، موجودی خاص و چهرهای ویژه شده.
انتخاب یک راه، تو را از سایر راهها محروم میکند!
گفتن یعنی ابداع کردن. نادرست. به شکلی کاملا درست، نادرست. هیچچیز ابداع نمیکنی، فکر میکنی که داری ابداع میکنی، فکر میکنی که داری فرار میکنی، و تنها کاری که میکنی این است که با لکنت درست را پس میدهی،تتمهی جریمهی کلاس درس که یک روز حفظ شده و مدتهاست به فراموشی سپرده شده، زندگی بدون اشک، در حالی که اشکها جاریاند.
ین طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچکتر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
او تنها هنگامی اندوهگین میشود که به امید دست یازیده است.
استراتژیهای جدید مقبولتر از قدیمیها به نظر میرسند، زیرا امیدهای بدون حد و مرزی را در درون خود دارند. همانطور که ارسطو اشاره کرده « جوانان به راحتی فریب میخورند، چون خیلی سریع امید میبندند» . شاید بتوان این جمله را بدین شکل ویرایش کرد که « جوانان به راحتی فریب میخورند، زیرا صرفا امید دارند» . هیچ تجربهای وجود ندارد که بخواهند انتظاراتشان را بر آن بنا کنند. اساسا امید تنها چیزی است که در اختیار دارند.
دور همه چی بالا رفت. مونتاگ. سریع. کلیک؟ عکس؟
این که شما خودتونو مسخره ببینین، هیچ صدمهای به شما نمیزنه، خودتونو بسپرین به همون دیوونهای که هستین.
به خودت دروغ مگو. کسی که به خودش دروغ میگوید و به دروغ خودش گوش میدهد، به چنان بنبستی میرسد که حقیقت درون یا پیرامونش را تمیز نمیدهد و اینست که احترام به خود و دیگران را از دست میدهد. و با نداشتن احترام دست از محبت میکشد، و برای مشغول کردن و پرت کردن حواسش از بیمحبتی به شهوات و لذات خشن راه میدهد و در رذالتهای خویش در بهیمیت فرو میرود و همهاش هم از دروغزنی مداوم به دیگران و خویشتن.
سعی میکردیم بدترین قسمت زندگی رو از بچهها پنهان کنیم اما چه فایده!
خیلی رایج است که درد شما بر زندگیتان حاکم شود و شما کاملاً از آن ناآگاه باشید. شما قربانی نیستید. شما انسانی قدرتمند هستید و به شکلی شگفتانگیز خلق شدهاید. قربانی بودن به معنای این است که قدرتتان را به دیگران تسلیم میکنید. بسیاری از افراد ناخودآگاه این کار را میکنند؛ اما عملی بزدلانه است که خود را با متهم کردن دیگران به انجام کاری نشان میدهد. این کار به شما اجازه میدهد داستانی بسازید که احساساتتان را توجیه کند، اما در اصل فقط شما را از شفا یافتن دور میکند.
من شانزدهسالهام و بار دیگر میخواهم دنیای کوچکی داشته باشم؛ دنیایی که فقط بچهگربهها و تولهسگها و بهترین دوستم در آن جا بگیرند.
او غیر از سپاسگزاری کاری نمیتوانست انجام دهد ، واژه ای که به اندازه همان صادقانه بودنش میتواند ریاکارانه باشد. هر چه بیشتر در مورد پیچیدگیهای زندگی بدانیم ، تناقصهای آن را بیشتر درک خواهیم کرد ، به ویژه تناقصهای هویتی و خویشاوندی را.
در رویا نیازی نیست فرقی بین چیزها قائل شوی. به هیچ وجه! آنجا حد و مرزی وجود ندارد. بنابراین، در رویاها دیگر برخوردی نخواهد بود و اگر هم باشد، باعث صدمه دیدن نمیشود. واقعیت فرق میکند. واقعیت گزنده است.
خیلی بد است که هر کشوری اینهمه آدم ناهمخوان در سنین مختلف دارد که هر کدام به حال خود رها شدهاند و در کل درد مشترکی ندارند. کیلومترها یا چه بسا سالها و قرنها از هم دورند. هر کدام با افکار و هدفهای خاص خودشان تنها هستند و به روشهای مشابهی برای دزدی، فریب، قتل یا خیانت به دوستان، همکاران، برادرها، خواهرها، زوجها، بچهها، شوهرها، همسرها یا معشوقهایشان که زمانی بسیار آنان را دوست داشتند، روی میآورند.
انسان مسئول ساختار ذهنی خود است و میتواند به خوشبختی روی خوش نشان دهد (بیشتر آدمها خلاف آن را انجام میدهند) و فکر میکنم که این تنها پاسخی به پوچی است.
آدمها وقتی فکر میکنند دیده نمیشوند، ابعاد دیگری از شخصیت شان را بروز میدهند.
او گذشته است اما من همچنان حال هستم. اگه من هم گذشته بودم، دستکم از این نظر مثل اون بودم و در موقعیتی نبودم که دلم براش تنگ بشه یا مرتب یادش بیفتم. همسطح اون بودم یا در همون بُعد، در همون زمان و توی این جهان نامطمئن تنها نمیموندیم، جهانی که توی اون هر چیز آشنایی ازمون سلب میشه. اگه اینجا نباشیم هیچچیزی رو نمیتونن ازمون بگیرن. اگه خودمون مُرده باشیم دیگه چیزی برامون نمیمیره.
وقتی مردم فکر میکنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده با تو مهربان میشوند. فقط موقعی که پیشرفت میکنی به تو چنگ و دندان نشان میدهند!
میخوام همونطوری که هستم، دیده بشم.
من نمیتونم بهت کمک کنم مگر این که بدونم تو به کمکم نیاز داری…
مدت بیست و یک سال آموخته بودم با شن چگونه حرف بزنم، از اینکه میگویم بیابان پر از صداست تعجب نکنید. اما آدمی به درستی یاد نمیگیرد چگونه آن اصوات را تفکیک کند. من بیست و یک سال در بیابان گوش فرا میدادم و حروف هیروگلیف آن اصوات مختلف را از هم جدا میکردم…، اگر بیست و یک سال در اتاقی در بیابان بمانی یاد میگیری چگونه روز خودت را پر کنی، چگونه برای خودت کاری درست کنی؛ مهمترین نکته آن است که بتوانی به زمان نیندیشی. هر وقت توانستی به گذشت زمان فکر نکنی خواهی توانست به مکان هم نیندیشی. چیزی که مرد اسیر را از پای در میآورد فکر کردن مدام به زمان و دیگر جاهاست. تا سال هفتم روزها را میشمردم. صبح یک روز بیدار میشوی و ناگاه میبینی همه چیز در تو به هم ریخته است… از ابتدا ثانیه به ثانیه همه چیز را به طور منظم کنار هم میچینی. امّا دگربار که بیدار میشوی باز میبینی همه چیز را قاتی کردهای، نمیدانی یک سال است یا یک قرن که آنجایی، نمیدانی تصویر دنیای بیرون چه شکلی است، وحشتناکتر از همه این است که بدانی یکی بیرون انتظارت را میکشد، اگر مطمئن باشی کسی منتظرت نیست و از یاد دنیا رفتهای آن وقت به فکر خودت میافتی.
مگر کسی هم بود که نترسد و وحشت زده نشود؟ آخرین سفر. همان سفری که هرکس به تنهایی پشت سر میگذاشت. آن هم بدون حضور تسلی بخش یک همراه و مصاحب. و در صورتی که کسی ایمان و اعتقاد هم نداشت به این اطمینان خاطر هم نمیرسید که در انتهای مسیر چیزی منتظرش است.
برای سالهای طولانی، اگر میخواهید نمیرید، باید بروید و بیایید، بروید و بیایید، مگر اینکه کسی باشد که هر کجا باشید، برایتان غذا بیاورد؛ مثل وضعیت خود من و میتوان دو، سه یا چهار روز بدون حرکتدادن به دستها یا پاها سر کرد، اما وقتی کل دوران پیری و سالخوردگی پیش روی شماست، چهار روز چیست؟ و سپس روند تدریجی تبخیر، قطرهای در اقیانوس. حقیقت آن است که شما از این مسئله هیچ نمیدانید، به خودتان میبالید که مثل بقیهی ابنای بشر به مویی بند هستید.
در لحظات حساس همیشه اعمال و گفتار ، ابتدایی و وحشیانه میشوند.
قیافه ام در دیدارها اخمو بود. حس میکردم خیلی بیمار است و به خاطر این از دستش ناراحت بودم. احساس میکردم به نحوی به من خیانت میکند، فکر میکردم پشت پا به مسئولیت هایش میزند و خود را از انجام وظایش کنار میکشد. به فکرم نمیرسید که ممکن است بمیرد. قبلا میترسیدم بمیرد؛ اما حالا آنقدر دلگیر بودم که احتمال مردنش را از یاد برده بودم.
ﺗﺎ اﻣﺮوز ﻫﻢ زل زدن ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎی آدﻣﻬﺎﻳﻲ ﻣﺜﻞ ﺣﺴﻦ را دﺷﻮار ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ. آدﻣﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻋﻘﻴﺪه دارﻧﺪ. . . ﻣﺸﻜﻞ آﻧﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻋﻘﻴﺪه دارﻧﺪ ﻫﻤﻴﻦ اﺳﺖ. ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻫﻤﻪ ﻫﻤﻴﻨﺠﻮرﻧﺪ.
یک زیرک کسی که او را نخواهد را نمیخواهد. او به پاهای مرد نمیافتد و به او التماس نمیکند که به او رحم کند. او شخصیت خود را نگه میدارد و با این کار باعث میشود که مرد از رفتن منصرف شود.
خیلی سعی میکردم که بهتر و متفاوت باشم، بیاینکه بدونم همونموقع هم دوست داشته میشدم؛ همونطوری که بودم. من فقط… هیچوقت تا حالا اینو نفهمیده بودم.