ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب

دشمن را، دشمن می‌خواست. بی‌هیچ حجابی از نجابت. بی‌هیچ نقطه‌ای ترحم‌انگیز: گو گم شوند این معصومیّت‌های دست‌وپاگیر. شرّ تمام. بگذار شرارت جان بگیرد. آن‌چه از خصم تیغ مرا کندتر کند، گم باد. قلب مهربان خود را در خاک دفن می‌کنم. تو هم در من همین‌جور نگاه کن. ماده گرگی درنده. ناکسی که این بار نمی‌خواهد قربانی خود را از میان بره‌گان برگیرد. این بار ستیز گرگی‌ست با گرگ. چنگ و دندان تیز کن. این لبخند پرملاحت را از روی لب‌هایت برمی‌چینم. چنین به ناز دم مجنبان. شیرینی مکن. به این تن و اندام جوان چندین پیچ‌وتاب مده. پستان‌هایت را به دشنه چاک می‌دهم. چشمان مهربان و قشنگ خود را بر خشم من سد مکن. ویرانش می‌کنم. ویرانشان می‌کنم.

تصور مرگ یک نفر آسان‌تر است تا مرگ صد نفر، یا هزار نفر. مصیبت وقتی تکثیر بشود انتزاعی می‌شود. آدم از چیز‌های انتزاعی کمتر ناراحت میشود.

حساس‌ترین و بی حفاظ‌ترین اشخاص، آنهایی بودند که کمتر می‌توانستند مصونیت را تحمل کنند.

« موضوعی که در مساله برابری زن و مرد مهم است، این نیست که با شما دقیقاً به همان صورت که با مردها رفتار می‌شود رفتار شود، بلکه مهم این است که شما با « خودتان» همان رفتاری را داشته باشید که با مردها دارید» مارلو توماس

دهقانانی زمخت با خیش‌های خود قلب زن را شخم میزدند.

برای اینکه یک مردمی را به زانو در بیاورند، اول استقلالش را می‌دزدند؛ و برای اینکه استقلال یک مردمی را بتوانند بدزدند، آن مردم را به خود محتاج می‌کنند. با این احتیاج وامانده است که آدم خودش را از دست می‌دهد، خوار و زبون می‌شود و به غیر خودی وابسته می‌شود؛ و نوکر می‌شود، و می‌شود مثل کفش پای آنها، مثل نی سیگار آنها، و حتی مثل تیغه شمشیر آنها که وقتی لازم باشد گردن برادر خود، گردن زن و فرزند خود را هم می‌زند!

همهٔ ما گاهی شکست می‌خوریم و کم می‌آوریم. من بعد از هر شکست، دوباره و دوباره و دوباره شکست می‌خورم اما اجازه نمی‌دهم که این شکست من را از حرکت دوباره بازدارد. باز هم هر روز از خواب بیدار می‌شوم و دوباره سعی می‌کنم به نسخه‌ای بهتر از کسی که هستم تبدیل شوم. گاهی‌اوقات احساس می‌کنم به هدفم نزدیک‌تر شده‌ام و گاهی‌اوقات برای شام پنیرخامه‌ای می‌خورم. هدیهٔ زندگی این است که روز بعد شانس دوباره‌ای برای رسیدن به هدفمان خواهیم داشت.

بهترین چیز دربارهٔ زن‌ها کشف کردن وجودشونه. وقتی وجود یک زن را می‌کاوی تازه متوجه می‌شی معنای زندگی چیه. اون‌جاست که احساس می‌کنی زمان به شکل شگفت‌انگیزی برای تو متوقف شده و در فضا معلق هستی. درست مثلِ کندنِ پوست یک سیب‌زمینی پخته‌شدهٔ داغ، وسط یک شب سرد زمستانیِ پر از ولع و گرسنگی می‌مونه…

در میان تمام مردم اگر جست‌وجو کنیم، شاید هیچ تیره‌ای را به اندازهٔ مطرب‌ها، شبیه‌خوان‌ها و روضه‌خوان‌ها حجاب‌دریده نیابیم. اما دراویش دوره‌گرد، گدایان قلندر، اگر تا بدان پایه سیرت‌دریده نباشند، بیش از دیگران بر سفرهٔ مردم چریده‌اند، در زندگی‌شان شریکند و در لابلای آن‌ها می‌لولند، می‌بویند و خود را به زندگانی آن‌ها می‌مالانند.

آمین آمین، به شما می‌گویم اگر دانه گندم که در زمین می‌افتد نمیرد، تنها ماند: اما اگر بمیرد، ثمر بسیار آرد.

زمستون فقط فصلِ پولداراست! اگه پولدار باشی سرما برات یه شوخیه که میتونی با پالتو پوست کلکشو بکنی و گرم بشی و تازه بعدش بری اسکی! اگه بدبخت باشی سرما برات یه بلای آسمونیه! اونوقت یاد میگیری چجوری از منظره‌های پوشیده از برف متنفر باشی!

نوشتن کاری است در تنهایی. نوشتن بر زندگی آدم مسلط می‌شود. به یک معنی نویسنده برای خودش زندگی ندارد. حتی وقتی در جایی حضور دارد، واقعاً حضور ندارد.

اگر به مرکز دنیا خیره شوید، شاهد سرما خواهید بود، جایی خالی. در نهایت، دنیا هیچ اهمیتی به ما نمی‌دهد. زمان هم به ما اهمیت نمی‌دهد. برای همین باید به هم اهمیت بدهیم.

مدتها طول میکشد که ذهنمان را قانع کنیم تا بپذیرد کسی که هر روز او را می‌دیدیم و وجودش جزئی از وجودمان بود، برای همیشه از پیشمان رفته. برق چشم‌های عزیزش خاموش شده است و طنین صدای آشنا و گوش نوازش برای همیشه ساکت شده و دیگر آن را نخواهیم شنید. اینها افکار نخستین روزهای مرگ عزیز از دست رفته است، اما با گذشت زمان، نحسی واقعیت آشکار و بعد، تلخی غم واقعی آغاز می‌شود.

چه‌طور ممکن بود که یک بچه دامبولیِ سرخ‌پوست یک تکه‌ی کوچولو از قلب پنه‌لوپ را به چنگ بیاورد؟ خب، رمز کار من چه بود؟ من سر و وضعم، حرف زدنم، رویابافی‌ام و طرز راه رفتنم با بقیه فرق داشت. من نو بودم. اگر بخواهید به مساله صرفا از زاویه‌ی زیست‌شناسی نگاه کنید باید بگویم من نمونه‌ی هیجان‌انگیزی بودم که به مجموعه‌ی ژن‌های ریردان اضافه شده بودم.

گاهی پنهانی به بیماران در شرف مرگ غبطه می‌خوردم که جسارت تغییر افراطی زندگی را دارند؛ نقل مکان می‌کنند، شغلشان را ترک می‌کنند، حرفه‌ی خود را عوض می‌کنند، طلاق می‌گیرند و دوباره همه‌چیز را از نو آغاز می‌کنند.

- ولی ما که دیگه انسان اولیه نیستیم. - چرا، چرا، هستیم. هنوزم آدمای ناسازگار طرد می‌شن. گفتم: « منظورت آدمایی مثل منه؟» گوردی گفت: « و مثل من. » گفتم: « خب، پس ما یه قبیله‌ی دو نفری‌ایم. » یک‌دفعه احساس درونی‌ای بهم گفت گوردی را بغل کنم و یک‌دفعه احساس درونی‌ای به گوردی گفت مانعم بشود. گفت: « احساساتی نشو! » آره، حتی آدم‌های غیر عادی هم از بروز دادن احساسات خودشان می‌ترسند.

صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به‌چیزی پی بردم. من با ریسک هدر دادن زندگی‌ام روبرو بودم. متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری می‌گذرد. از خودم پرسیدم؛ امّا من از زندگی چه می‌خواهم؟ خب، می‌خواهم شاد باشم. امّا هرگز به اینکه چه چیزی مرا خوشحال می‌کرد فکر نکرده بودم. من افسرده یا گرفتار بحران میانسالی نبودم امّا از دل مردگی رنج می‌بردم. – کتاب پروژه شادی اثر گرچین رابین

تصمیم گرفتم از آتنا بپرسم چرا هنگامی که خواستار جدایی شدم، آن قدر آرام عکس العمل نشان داد. پاسخ داد: « برای اینکه در طول زندگی آموخته ام در سکوت رنج بکشم. » و تنها در آن هنگام بود که دست هایش را دورم حلقه کرد و تمام اشک هایی را که دوست داشت آن روز بریزد، بر آغوشم ریخت.

آلبر کامو به ماریا کاسارس سه‌شنبه، ۱۵ژانویهٔ۱۹۴۶ عزیزکم ماریا، در برگشت از یک سفر، اُتلی خبر هولناک را به من داد و نمی‌توانم از درد و غمی که حس می‌کنم، برایت ننویسم. حدس می‌زنم که تو این حق را برای من قائل نیستی که شریک لحظات شادی‌ات باشم، اما به‌نظرم هنوز حق شریک بودن در غم‌ها و رنج‌هایت را دارم، شده از راه دور. من خیلی خوب می‌فهمم که الآن این غم چقدر برایت بزرگ و تسکین‌ناپذیر است. من به مادرت حسی حاکی از تحسین و محبتی توأم با احترام داشتم. حسی که آدم نسبت به افرادی با جایگاهی ویژه دارد: آن‌ها که دقیقاً برای زندگی ساخته شده‌اند. اتفاقی که افتاده به‌نظرم عادلانه نیست، هولناک است! حیف! چیزی نمی‌تواند و نخواهد توانست جای عشقی را که میان شما دو نفر بود پر کند. بخشی از احترامم نسبت به تو ناشی از چیزهایی بود که از این عشق می‌دانستم. امروز از تصور این غلیان و ازهم‌گسیختگی که در آن هستی متأثر شدم. بله، از وقتی باخبر شده‌ام، دلم پیش توست و امروز بیشتر از همیشه حاضرم بهترین داشته‌هایم را بدهم تا بتوانم تو را با تمام غمم ببوسم.

انسان واقعی ممکن است نابود شود ولی هرگز شکست نخواهد خورد.

او وقتی نداشت که از کف بدهد، و من چیزی نداشتم که از دست بدهم، و برای اینکه بدانم عشق چه معنایی دارد، حاضر بودم حتا عاشق یک بز هم بشوم.

آدم‌ها در جعل خوشی استادند. می‌شود گفت برای شان یک جور طبیعت ثانویه است، مثل گشتن دنبال سکه در تلفن عمومی بعد از تلفن کردن

به هر شیوه که تربیت شویم از جهاتی ناقص خواهد بود. فضای خانه چه بسا سخت‌گیرانه یا خیلی انعطاف‌پذیر بوده است، بیش از حد دغدغهٔ پول وجود داشته یا اینکه به قدر کافی به مادیات توجه نشده بوده است. چه بسا فضای خانواده خفه‌کننده بوده یا دوری و فاصلهٔ عاطفی وجود داشته است. زندگی خانوادگی ممکن است به‌شدت اجتماعی یا به خاطر عدم اعتمادبه‌نفس با محدودیت همراه بوده است. فرآیند تبدیل شدن از یک نوزاد به انسانی عاقل و بالغ هیچ‌گاه فرآیندی بی‌نقص نیست. همهٔ ما به طریقی دیوانه یا آسیب‌دیده هستیم. ممکن است کودک آموخته باشد تفکرات و احساسات واقعی‌اش را بیشتر برای خودش نگه دارد تا در اطراف والدین شکننده‌اش بااحتیاط حرکت کند و بعداً در زندگی، همین فرد چه بسا هنوز در رابطهٔ خود تودار و مرموز بماند. این خصیصه در شرایط کودکی حاصل شده است، اما چنین الگوهایی عمیقاً در فرد ریشه دوانده و ادامه‌دار است. اما عادت کردن و خو گرفتن به معضلات گذشتهٔ زندگی‌مان سرچشمهٔ دیدگاه‌های دیوانه‌وارِ کنونی ما هستند.

اگر از پشیمانی، درست استفاده کنید ابزاری است که کمک می‌کند اقداماتی در جلوگیری از انباشت آن به عمل آورید. با نگاه به پس و پیش می‌توانید پشیمانی را امتحان کنید. اگر به گذشته خیره شوید، از آن‌چه انجام نداده‌اید، پشیمان می‌شوید. اگر به آینده زل بزنید، یا امکان انباشت بیشتر پشیمانی را فراهم می‌آورید یا کمابیش خود را از آن می‌رهانید.

« بعضی وقتا…» فرمانده بود که داشت به آهستگی حرف می‌زد. « به نظر می‌رسه، زیبایی‌های خیلی کوچیکی تو این دنیا وجود داره. لذت‌های خیلی کوتاه. تو فکر می‌کنی زندگی تو شهر کوچیکتون خیلی تند و زننده س. اما اگه تو هم ،اون چه که ما اطرافمون می‌بینیم رو ببینی ، متوجه میشی که همه ی ما یه جورایی بازنده ایم. هیچ کی تو یه زندگی جنگی برنده نیست. »

اسکارلت از روی ناشکیبایی فریاد زد: « اوه پاپا، اگه باهاش ازدواج کنم همه این چیزا رو تغییر میدم. » جرالد با عصبانیت گفت: « اوه تغییر میدی، میتونی؟ پس تو چیزی از زندگی یک مرد نمی‌دونی، اشلی رو رها کن. هیچ زنی تا حالا نتونسته کوچیکترین تغییری در شوهرش به وجود بیاره، اینو فراموش نکن…

اما می‌دانست برای آنهایی که به دنبال قدم گذاشتن به فراتر از حد هستند، درب همیشه باز است. فقط باید دستگیره را بچرخانی.

امشب از تو خواستم به اینجا بیایی به خاطر این که وقتی آدم می‌فهمد که می‌خواهد باقی عمرش را در کنار کسی بگذراند، دلش می‌خواهد باقی عمرش هر چه سریع‌تر شروع شود

مردم می‌توانند زیبا و خوشحال باشند، بدون این که قدرت زندگی روی زمین را از دست بدهند. من نمی‌خواهم و نمی‌توانم باور کنم پلیدی وضعیت عادی بشریت است. رؤیای مرد مضحک/فئودور داستایوفسکی

مردی که بعد از آن ماجرا ماشین مرد کور را دزدید، در آن لحظه به‌خصوص از کمک‌کردن به او نیت بدی نداشت؛ بلکه برعکس، او تنها دچار احساسات بشردوستانه و فداکاری شده‌بود که همه‌ی مردم می‌دانند دو ویژگی خوب انسان است و در همه، حتی در جنایتکاران بی‌رحم‌تر از آن مرد هم وجود دارد.

گفتم: « از حرفی که اون روز زدم منظوری نداشتم. خیلی سعی کردم تا ببینمت. » -مهم چیزی نبود که گفتی. این که تنهام گذاشتی. . این که خیلی راحت رفتی. .

از نظر من زندگی دوست داشتنی، شنا رفتن نیست. زندگی در سرمستی و شور و حرارته. زن‌ها و ماجراجویی سفر به دیگر سرزمین‌ها عملی هستن که باعث روی دادن چیزی میشن؛ یه زندگی پرحرارت و حیرت انگیز.

اگه دوستی ،امروز که وانت اومده دنبالم همراهم میای،نه وقتی لیموزین سوار میشم.

به تو دروغ گفته‌ام. وقتی که آمدی ساعت را به خرمان پس بدهی می‌دانستم که بیمارم. خودپسند بوده‌ام. می‌خواستم دوستی داشته باشم… و فکر می‌کنم که راه را هم گم کرده باشیم.

تا زمانی که انسانیت بر دولتی ظالم پیروز شود همیشه یک جنبش انقلابی خواهد بود.

طبیعت ظالم است. به اشک چشم اهمیت نمی‌دهد. در آسمان، در دریا و زمین هر لحظه و همه‌جا بزرگ کوچک را، ظالم مظلوم را می‌بلعد. برای همین است که برای زنده ماندن فقط یک قاعده است: باید از دشمنت حیله‌گرتر و قوی‌تر باشی! اگر می‌خواهی سر در بدنت بماند و قلبت در سینه بتپد، باید بجنگی!

آدم‌ها هرجا که باشند صبح و شب همیشه همان کارهای تکراری را انجام می‌دهند، نه؟ تنها راهی که این ملالت را از ذهنمان دور کنیم این است که یک جا ساکن شویم و یک شغل مشخصی را انجام دهیم. آن وقت دیگر به آن فکر نخواهیم کرد.

سال‌های سال کتاب‌ها برایم مانند دریچه‌ای بودند که از آن به چگونگی رویارویی آدم‌های دیگر با زندگی نگاه می‌کردم؛ به غم‌ها و شادی‌هایشان و به ملال و سرخوردگی‌هایشان. حالا بار دیگر برای دریافت همدلی، راهنمایی، رفاقت و کسب تجربه از آن دریچه نگاه خواهم کرد. کتاب‌ها اینها را و حتی بیش از اینها را به من خواهند بخشید.