
هروف تصویرگری است که روابط انسانی را با آمیزهای از شوق، هیجان، نازکبینی، خشم، وفای به عهد، حقارت، آبرو، حجب و حیا، و وظیفهشناسی به تصویر میکشد. آثار وی تماما حول محور مسائل اخلاقی در جریانند، یا به عبارتی، از گرههای ناگشوده و راز و رمزهای سر به مهر زندگی آدمی حکایت میکنند... تهور و تبحر هروف در توصیف و کاوش پیرامون مفهوم عشق و اقسام متداول روابط احساسی عجز و آزردگی ناشی از روابط نافرجام، هزینه گرانبار تعهد، و یا آرامش حاصل از محبت و عشقورزی دوسویه در مقایسه با هر آنچه تاکنون از آثار معاصر خواندهام، مثالزدنی و منحصر به فرد است... در واقع، با نثر بکر و بدیعی که از قلم هروف میتراود، نمیتوان او را جز نویسندهای تمام عیار و کارکشته خطاب نمود... هروف در داستانهایش به نرمی و لطافت با مخاطب سخن میگوید، چنان که نثر وی القاگر حسی آشنا و مملو از صمیمیت در ذهن خواننده خواهد شد، و گاهی نیز چهرهای کاملا متضاد از خود نشان خواهد داد، دقیقا به همان نحو که یک فرد بالغ ممکن است با فرد دیگری صحبت کند. او برای پیشبرد داستان به شکل صحیح، از جان و دل مایه میگذارد.هروف از واقعیت سخن میگوید، و زنگ حقیقت را در گوش آدمی مینوازد.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
« علت ساده است و برای شما خواهم گفت، [البته] نه با تحقیر ویژهی قضاوت، بلکه با دلهرهی کسی که همدستی خود را با دورانش بیش از آن میشناسد که گمان کند از هر سرزنش مبراست. »
پدر گای از جاهای فوق العاده ای میوه وارد میکند. هندوراس،گواتمالا،شهر اورشلیم. دیشب داشت برای ما از میوه هایی حرف میزد که ما حتی اسمشان را هم نشنیده ایم. میدانستید میوه ای وجود دارد که شبیه ستاره است؟
شادیهای ما همیشه مبهمند و این خداست که میتواند همیشه بخندد.
دوست داشتن همیشه با درد همراه است، فقط درد.
هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم احساس میکنم به آنچه در درونم است خیانت میکنم… جنایات و مکافات / داستایوفسکی
این #زندگی انگار میدان اسب دوانی است. هرگز توقفی در کار نیست. آخ اینها که هرگز مجال یک روز #تفکر را به خودشان نمیدهند، اینها میمیرند، مرده اند، بی چاره ها! به خود ما هم که خواستش را داریم باز این مجال را نمیدهند… خوشبختانه در میان آبهای طغیانی این زندگی چند جزیره کوچک هست که بتوان بدان پناه برد: #کتابهای زیبای شاعران و خاصه #موسیقی.
سزار با یک نفس هم عشق میورزید و هم قانون میگذاشت و محبوبِ هم سنا و هم بانوان بود.
… این جور چیزها مثل پوست کردن پیازه. آدم پیاز رو پوست میکنه لایه به لایه تا به مغزش برسه و در همون حال چشم هاش به اشک میشینه و باز به اشک میشینه تا این که آخر سر پوست پیاز کنده بشه و ازش دیگه چیزی باقی نمونه. اون وقته که تازه گریه آدم بند میآد.
شهامت نترسیدن نیست، مقاومت در برابر ترس هاست.
رفتار یک زیرک به گونه ای است که مرد او را میفهمد. او با همان زبانی با مردها صحبت میکند که مردها از آن استفاده میکنند. همان زبانی که باعث میشود مرد بفهمد با کسی همطراز خود مواجه است. او میتواند حرف خود را روشن و واضح بزند.
« بدن من میخواد عشق بده و بگیره، منم حرفشو گوش میکنم. موضوع فقط اعتمادکردن به کریگ نیست، اعتماد به خودمم هست. »
هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است. فقط رفت و آمد است. افت و خیز است معاشرت میکنند و اسمش را میگذارند عشق
بِرناردا همینه و من دقیقاً هم او را به همین شکل دوست دارم. من حتی از اون موهایی که زیرِ چانهاش سبز میشه هم خوشم میآد. به همین خاطر میخوام مردی باشم که بِرناردا بتونه بهش افتخار کنه. میخوام کاری کنم که همیشه با خودش فکر کنه فِرمینِ من یک مرد خاصه، درست مثل کری گرانت، همینگوی یا مانولته.
من برای شناخت بشریت به اینجا آمده ام، به خاطر اینکه دلم میخواهد بفهمم مَردی که مَرد دیگری را میکشد، در جست و جوی چیست و وقتی که آخرین گلوله را در بدن مَردی فرو میکند به چه میاندیشد، من برای ثابت کردن عقیده ای که همیشه به آن معتقد بوده ام به اینجا آمده ام و آن پوچی و احمقانه بودن جنگ است و فکر میکنم جنگیدن، قاطعترین دلیل حماقت بشر است.
من از نوشتن زاده شدم: پیش از نوشتن، جز بازیِ آینهها چیزی در میان نبود؛ از هنگامِ نخستین رمانم، دانستم که کودکی به کاخ آینه درآمده بود. به میانجیِ نوشتن، وجود میداشتم، از بزرگ سالان میگریختم؛ ولی جز برای نوشتن وجود نمیداشتم و اگر میگفتم: « من» ، دلالت بر آن داشت: « من» ی که مینویسم. اهمیّتی ندارد: شادی را شناختم؛ کودکِ عمومی به خودش قرارِ ملاقاتهای خصوصی داد.
یک انسان با تفکرات مثبت، سخنان مثبتی را نیز بر زبان میآورد. به خصوص وقتی که شما خود احساس خوبی نداشته باشید. در این جور مواقع حتی وقتی از او جدا شوید احساس میکنید که انرژی خود را باز یافته اید. هنگامی که کسی واقعاً بزرگ و موفق است، به شما نیز میباوراند که شما هم میتوانید بزرگ و موفق باشید. این همان رابطهای است که باید داشته باشید و چنین رابطه ای، همانی است که ارزش نگه داشتن دارد.
مشکلات هیچوقت متوقف نمیشوند. صرفاً تغییر میکنند یا بهروز میشوند. خوشحالی بهدنبال حل کردن مشکلات به دست میآید. کلمهٔ کلیدی در اینجا حل کردن است. اگر از مشکلاتتان فرار میکنید یا احساس میکنید که هیچ مشکلی ندارید، در این صورت فقط خودتان را میآزارید. اگر حس میکنید مشکلاتی دارید که نمیتوانید حل کنید، به همین ترتیب باعث میشود احساس بدبختی کنید. نکتهٔ سرّی، حل کردن مشکلات است، نه اینکه اصلاً مشکلی نداشته باشیم. برای اینکه خوشحال باشیم نیاز به چیزی داریم که بتوانیم حل کنیم. به همین خاطر خوشحالی نوعی عمل است؛ فعالیت است، نه چیزی که همینطوری به شما عطا شود، نه چیزی که به طور جادویی در مقالهٔ ده مورد برتر در هافینگتن پست کشف کنید یا از هر مرشد و معلمی بیاموزید. خوشحالی ناگهان سبز نمیشود. وقتی پول کافی به دست آوردید که اتاق جدیدی به خانهتان اضافه کنید، خوشحالید. خوشحالی در هیچ مکان، ایده، شغل یا کتابی چشم به راه شما ننشسته است.
میل آدمها به بردگی قابل باور نیست. خدایا. بعضی وقتها چنان آزادی شان را پرت میکنند کنار انگار داغ است و دستشان را میسوزاند.
هنگامی که کتاب را باز کرد، صفحات کتاب خش خش نویدبخشی ایجاد کردند. مگی با خود اندیشید که این نجوای اول، از کتابی به کتاب دیگر متفاوت است و بستگی دارد به این که او داستانی را که کتاب میخواست برایش تعریف کند میدانست یا نه.
مردم ثروتمند در مقایسه با مردم فقیر، خیلی بیشتر خیرات دریافت میکنند و اگر هم مجبور به خرید چیزی باشند، اغلب اوقات، این لوازم به قیمت ارزانتر برایشان مهیا میشود.
بهنظر میرسه که زندگیِ خیلی وحشتناکیه؛ ولی من چیزهای زیادی دیدم. وقتی فقط توی یه بدن باشی، خیلی سخته که بتونی واقعیت زندگی رو کامل درک کنی. دیدت خیلی بستگی داره به اینکه کی هستی. ولی وقتی کسی که هستی، هر روز عوض بشه، دیدگاهت میتونه بیشتر به یه دید جهانی نزدیک بشه، حتی توی جزئیات خیلی کوچیکش. میبینی که طعم گیلاس چطوری برای آدمهای مختلف فرق داره، یا مثلاً هرکدوم رنگ آبی رو یهجور میبینن. مراسم عجیبوغریب پسرها رو برای نشوندادن احساسات بدون بهزبونآوردن کلمات یاد میگیری. یاد میگیری که اگر مادر و پدرها قبل از خواب داستان بخونن، یعنی با بچههاشون خوب هستن؛ چون خیلیها رو دیدی که چنین وقتی نمیذارن. میفهمی که یک روز واقعاً چه ارزشی داره؛ چون همهٔ روزهات باهم فرق داره. اگر از بیشتر مردم فرق دوشنبه و سهشنبهشون رو بپرسی، شاید فقط بهت بگن توی هرکدوم از این روزها چه شامی خوردن. من نه؛ من اونقدر دنیا رو از زوایای مختلف دیدم که چندبعدیبودن واقعیت رو بهتر حس میکنم.
هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، در کجا، پشت کدام میز، در کدام تختخواب و در کدام مملکت، دوست دارم راه برم، بخورم، بخوابم و یا چه کسی را از ترس دوست داشته باشم.
عمه لیدیا میگفت ما جامعهای هستیم که از حق انتخاب زیاد رو به مرگیم.
فلیکس با خودش فکر میکند نگران جیب هایم نباشید، از حرف هایم است که باید بترسید. خطر واقعی آن جاست. کلمهها را هیچ دستگاهی تشخیص نمیدهد. فصل 11 رفقای رده پایین
(و این یکی را زیاد بروز نمیدهیم) هنگامی به آرامش میرسیم اگر در حال زندگی مشترک با فردی شایسته و مناسب باشیم، کسی که بتواند حقیقتاً ما را درک کند، کسی که وقتی با او هستیم سخت نمیگذرد، کسی که مهربان و بازیگوش و همدل است، کسی که نگاهی فکور و دلسوز دارد که در آغوشش میتوانیم همیشه مثل دوران کودکی هرچند نه کاملاً مانند آن آرام گیریم.
میخواهم بروم دور خیلی دور، یک جائی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم
لئون: میدونی آرزو چیه؟ سوفیا: آره. آرزو و امیدواری به عملی شدن چیزاییه که عملی نمیشن
این حرفت مثل حرف زن هاست وقتی میگویند هیچ مشکلی نیست، در صورتی که از حرفت پیداست که داری میگویی کار بدی کرده ام و حالا هم خودم باید حدس بزنم مشکل کجاست ، درست است? و اگر خودم نفهمم که چه کار کرده ام، پاک دیوانه میشوی.
عشق به زیبایی را اغلب واکنشی بیارزش و شاید حتا بد میانگارند، اما از آنجا که بسیار فراگیر و غالب است ارزش توجه دارد و ممکن است از نکات مهمی دربارهٔ یک کارکرد کلیدی هنر برخوردار باشد. در ابتداییترین سطح، از تصاویر زیبا لذت میبریم؛ زیرا چیزهای واقعی را دوست داریم که این تصاویر نمایانگر آنها هستند.
وقتی پی میبریم هنوز هوا و زمان را با همان شخصی سهیم هستیم که دلمان را شکسته یا فریبمان داده یا به ما خیانت کرده، کسی که زندگیمان را زیر و رو کرده یا چشممان را زیادی باز کرده یا به شدت بدبینمان کرده، زندگی برایمان غیر قابل تحمل میشود. وقتی میفهمیم آن موجود هنوز زنده است، ضربه نخورده یا از درخت حلقآویز نشده و به همین دلیل سروکلهاش دوباره پیدا شده، هاج و واج میمانیم. یک دلیل دیگر برای این که مُردهها نباید برگردند همین است. دستکم آنها که مرگشان باعث تسلای خاطرمان شده و مجال ادامهی زندگی به ما داده چون گذاشته که خود قبلیمان را مثل مُرده دفن کنیم.
خوش بحالِ کسایی که به خودشون میگن: دلم میخواد راه برم نمیخوام به جایی برسم!
عشق من… من دوست دارم بیمعطلی لااقل به یکی از چیزهایی که به من مربوط است جواب بدهم. تو به من گفتی خوشحالی از اینکه من با تو از بخشی از زندگیام حرف زدم که بهنظرت ممنوعه بوده است. عزیزم، من هیچ راز مگویی در برابر تو ندارم. تو محرم تمام اسرارم هستی. اگر قبلاً چیزی برایت نمیگفتم به دو دلیل بود. اول اینکه این بخش از زندگیام سنگینبار است و من نمیخواستم ناله و زاری کنم. ظواهر امر طوری بود که حرف زدن از خودم در این مورد کمی وقیحانه به نظر میرسید. آن شب فهمیدم که جلو تو میتوانم همه چیز را بگویم و از این پس هم خودم را آزادتر احساس میکنم. دلیل بعدیاش به تو مربوط میشود. خیال میکنم که شاید تو را غمگین کند و تو ترجیح میدهی که ما این موضوع را از صحبتهایمان قلم بگیریم. ترس غمگین کردن یا آزردنت هنوز از بین نرفته و فقط خود تو میتوانی از آن رهایم کنی. وقتی همدیگر را ببینیم دربارهاش مفصلتر حرف میزنیم و باید شور و هیجان کمتری نسبت به آن شب به خرج دهم. میخواستم برایت هیچ چیز مبهمی وجود نداشته باشد، میخواستم که مرا کامل بشناسی، در روشنی و اعتماد، و نیز بدانی تا چه حد میتوانی به من تکیه کنی و چقدر میتوانی روی من و آنچه هستم حساب کنی. تا هر وقت بخواهی و هرچه هم بین ما اتفاق بیفتد تو تنها نخواهی بود. شاهنشین قلبم همیشه از آن تو و همراه تو خواهد بود.
من فقط میخوام شبیه خودم باشم.
خرمان ذهن او را به روی دنیای هنر، تاریخ و علم گشوده بود. کتابهای خانه، درخور کتابخانهی اسکندریه، دنیای او شده بود. هر کتاب دری به روی دنیاهای تازه و اندیشههای نو بود. شبی در اواخر اکتبر کنار پنجرهی طبقهی دوم نشستیم تا روشناییهای دور تبیدابورا تماشا کنیم. مارینا اعتراف کرد که رؤیایش این بوده که نویسنده شود. صندوقچهای پر از داستانها و قصههایی که از نهسالگی مینوشت داشت. وقتی از او خواستم یکی از آنها را نشانم بدهد مثل اینکه مست باشم نگاهم کرد و در جا جواب داد که حرفش را هم نباید بزنم. با خودم فکر کردم: « این هم چیزی مانند شطرنج است. بگذاریم زمان کارخودش را بکند. »
نامه ی بیست و دوم عزیز من! گاهی که از روند روزگار، زیر لب، شکایت میکنی، و اظهار تعجب از این که زندگی، با من و تو نیز ، گهگاه، سر مدارا نداشته است، این گونه به نظر میرسد که تو هنوز هم، زندگی را چیزی مستقل از زندگان میبینی، که به راه خود میرود و آنچه خود میخواهد انجام میدهد؛ و این، البته خوب میدانی که درست نیست. ما بر سر این مسأله، سالهاست که به وحدت نظر رسیده ایم و اراده به تردید نیز نکرده ایم: زندگی، در بسیاری از لحظه ها، عاری از هر نوع معنا و مفهومی ست. این، ما هستیم که با مجموعه ی عملکردهایمان به زندگی معنا و مفهوم میبخشیم. زندگی، به خودی خود، نه بد است نه خوب، نه تلخ است نه شیرین، نه ظالمانه و نه سرشار از عدالت… انسان، فقط یک موجود زنده نیست؛ بلکه خود، هم زنده است و هم زندگی ست. میدانم…راست میگویی… این سخنان را بارها و در هر جا که توانسته ام گفته ام؛ و نیز گفته ام که این حوادث نیستند که انسان را امیدوار یا ناامید میکنند؛ این طرز نگاه کردن ما به حوادث است و زاویه ی دید ما، که مایه ی اصلی یأس و امید را میسازد. انسان هنوز یاد نگرفته آنگونه به حوادث نگاه کند که تلخترین و دردناکترین آنها راهشیارکننده، نیرودهنده، تجربه بخش، برانگیزنده و آینده ساز ببیند. استخراج قدرت از درون ضعف، استخراج ایمان از قلب بی ایمانی، بیرون کشیدن آرامش از اعماق آشفتگی ها، و تراشیدن و سخت تراشیدن سنگ حجیم و بی قواره ی سرخوردگی ها، آنگونه که از درون آن ، پیکره ی صیقل و سنگی و استوار دلبستگی به آینده بیرون کشیده شود - این، وظیفه ی انسان عصر ماست، و این وظیفه ی من و توست به عنوان آدمهایی که ناگزیر، عصر خویش را پذیرفته ایم و با آن درگیر شده ایم. بانوی من! باور کن که این نگاهی بسیار فلسفی، پیچیده و عمیق به زندگی و ارزشهای آن نیست، این فقط ساده نگاه کردن است؛ ساده و صادقانه و سازنده نگاه کردن. ما روزگار خویشتنیم، زمان و زمانه ی خویشتنیم، و جایگاه خویشتن. ما نفس زندگی هستیم، و ماده ی زندگی، و روح زندگی… آیا زندگی را چگونه میخواهی؟ ما را آنگونه بخواه، و ما را آنگونه که میخواهی بساز! از هم امروز از همین حالا…