ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب بریده‌های جراید
بریده‌های جرایدجورج برنارد شاوجورج برنارد شاو

نخست وزیر انگلستان، همراه با وزیر جنگ، از بیم زنان خواهان حق رای، در دفتر وزارت جنگ کمین کرده است. در این میان از لابه‌لای صحبت این دو، که هر کدام در پی راهی برای رهایی از وضع موجود است، می‌توان از اخبار روز آگاه شد. جورج برنارد شاو در این اثر، با نگاهی طنز به رویدادهایی که تیتر اخبار روز هستند، گوشه‌ای از نظام سیاسی وقت و تصمیمات دولتمردان آن دوران را به نمایش درمی‌آورد.

مه همیشه علامت بدی است،این یعنی که حایلی که بین ابعاد مختلف دنیا بود،نازک شده بود.

یک شاطر پیر که ناراحتی قلبی هم داشت تعریف کرد وقتی می‌خواد نون ساندویچ رو بذاره توی تنور، قلبش دست به دعا بر میداره. ازش پرسیدم، وقتی می‌خواد نون رو از توی تنور دربیاره، باز هم دعا میکنه. گفتش نه.

من به مریم مقدس نگاه می‌کنم و او هم به من. ضربان قلبم ضعیف است، بااین‌حال حس می‌کنم قلبم متورم شده و کُلِ سینه‌ام را دربرگرفته، اما درد نمی‌کند و به من آسیبی نمی‌رساند. من و مریم مقدس همچنان به هم نگاه می‌کنیم. او درون یک هالهٔ نورانی قرار دارد و من درون یک نورِ ملایمِ بخشایش‌گر. او یک لباس بلندِ سفید پوشیده و صورتش شفاف و پاکیزه است. من یک تاپ تنگ و کوتاه پوشیده‌ام و صورتم چرک و کثیف است، اما او از دستم عصبانی نیست، پس لازم نیست خودم را بپوشانم یا جایی پنهان شوم. مریم مقدس آن چیزی نیست که مردم فکر می‌کنند. من و او شبیه هم هستیم. او مرا دوست دارد، می‌دانم. او منتظر من بوده. او مادر من است. او مادر من است؛ بدون این‌که مرا بترساند. روبه‌رویش می‌نشینم و دلم می‌خواهد برای همیشه آن‌جا بمانم، بدون کفش در کنار مریم و کودکش، و حلقهٔ آتشِ شمع‌های دعا. نمی‌دانم که به مریم مقدس اعتقاد دارم یا نه، اما درحال‌حاضر می‌توانم حس‌اش کنم. او واقعی‌ست.

آنچه او می‌خواست بخرد نه خوشبختی بلکه صرفا نبود بدبختی بود

داستان مهم شخص خودم در چند سال گذشته، توانایی باز کردن ذهنم به روی تعهد بوده است. من تصمیم گرفته‌ام که در را به روی همه‌چیز، جز بهترین افراد و تجربه‌ها و ارزش‌های زندگی‌ام، ببندم. تمام پروژه‌های تجاری‌ام را تعطیل کردم و تصمیم گرفتم که به صورت تمام‌وقت بر روی نویسندگی تمرکز کنم. از آن‌موقع تاکنون وب‌سایتم بیش از آنچه تصور می‌کردم معروف شده است. من به یک زن تعهد درازمدت داده‌ام و برخلاف انتظارم این را ارزشمندتر از تمام روابط کوتاه‌مدت، ملاقات‌های خصوصی و قرارهای یک‌شبه‌ای که در گذشته داشتم، یافتم. خودم را به یک منطقهٔ جغرافیایی واحد متعهد ساخته‌ام و بر روی تعداد انگشت‌شمار دوستی‌های مهم و سالم و حقیقی‌ام تمرکز بیشتر کرده‌ام. و آنچه کشف کرده‌ام چیزی کاملاً غیرمنتظره است: اینکه در تعهد، آزادی و رهایی وجود دارد. من وقتی چیزهای بدل و فرعی را به نفع چیزهای ارزشمند نادیده گرفتم، فرصت‌ها و جنبه‌های مثبت بیشتری یافتم.

لایهٔ دوم پیاز خودآگاهی، توانایی پرسیدن این است که چرا احساسات بخصوصی پیدا می‌کنیم. سؤالات چرایی دشوار هستند و اغلب ماه‌ها یا حتی سال‌ها طول می‌کشد تا به طور یکپارچه و دقیق به آن‌ها پاسخ داد. بیشتر مردم لازم است پیش نوعی روان‌شناس بروند صرفاً برای اینکه این سؤالات را برای اولین بار بشنوند. چنین سؤالاتی مهم هستند، چون آنچه را به عنوان موفقیت یا شکست می‌بینیم روشن می‌سازند. چرا احساس عصبانیت می‌کنید؟ آیا به این خاطر است که در دستیابی به هدف شکست خورده‌اید؟ چرا احساس سستی و بی‌انگیزگی می‌کنید؟ آیا به این خاطر است که حس می‌کنید به اندازهٔ کافی خوب نیستید؟

تصادف‌ها و قراین زندگی ما همان زخم‌های بر جای‌مانده از تقدیر هستند.

زندگی هر کس، یکتا و تک، به هم پیوسته و به هم فشرده، مثل نمدی است که نمی‌شود نخی از آن جدا کرد. و اگر بر حسب اتفاق، جزییاتی بی اهمیت در روزی معمولی پیش بیاید که بر من سنگینی کند… می‌توانم مطمئن باشم که کل این بخش بی اهمیت حاوی تمام زندگی گذشته ام است: تمام گذشته ام، تمام گذشته هایی که سعی کرده بودم فراموش شان کنم، و تمام زندگی هایی که آخرش فقط به یک زندگی منتهی می‌شد.

قانون جاذبه شماره ۵۰ مردها با زنان به همانگونه رفتار می‌کنند که با مردان. آن‌ها خود را خونسرد نشان می‌دهند چون نمی‌خواهند درمانده و ضعیف به نظر بیایند.

ما شاید خیلی چیزها بدانیم، ولی لزوما باورشان نداریم.

یک قانون بشری: برای اینکه یک آدم را نسبت به چیزی حریص کنی، فقط باید کاری کنی که رسیدن به آن چیز مشکل باشد.

سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصه ی عاشقانه ی من است.

همه‌ی مردها از یک قماش‌اند و خیال می‌کنند چون از بطن یک زن بیرون آمده‌اند، همه چیز را در مورد زن‌ها می‌دانند.

نمی دانستم. فهمیدم پس در این دنیا امکان دارد با مردی زیر یک سقف زندگی کنی ، اما باز در حسرتش بمانی. پس آدم دلش فقط برای کسانی که دورند تنگ نمی‌شود. ممکن است دلت برای نزدیک‌ترین آدم هم تنگ شود.

گاهی‌اوقات عشق نیست که یک زن را برمی‌گرداند، بلکه خستگی‌ست، تنهایی‌ست، این‌که دیگر چیزی از انرژی یا پهلوان‌پنبه‌گی‌اش باقی نمانده و از ترسیدن از سروصداهای شبانه که قبل از تنهاشدن، هیچ‌وقت متوجه آن‌ها نشده بود خسته شده. گاهی حتا نه سروصدا، که سکوت او را می‌ترسانَد؛ وقتی بچه کلمهٔ جدیدی به زبان می‌آورَد و کسی نیست تا همراه با او شگفت‌زده شود. گاهی یک زن فقط شاهد زندگی‌اش را می‌خواهد. پس به حفرهٔ عمیق زندگی‌اش خیره می‌شود، آهی می‌کشد، و فکر می‌کند شاید یک سازش اشکالی نداشته باشد. شاید دشواریِ این لحظات، دلیل کافی برای ماندن باشد. این تصمیمی‌ست که می‌گیرم. عشق یک رژهٔ پیروزی نیست. عشق سرد و ناامیدکننده است، مثل یک صلیبِ شکسته.

می‌خوام همون‌طوری که هستم، دیده بشم.

انسان در زندگی واقعی چنانچه مجبور باشد، اگر بخواهد دوام بیاورد و از نفس نیفتد، دائما احساسات خود را با اوضاع اطرافش تطبیق می‌دهد، با آن‌ها محتاط رفتار می‌کند، آنچه را دوست می‌دارد در قالب صدها نقش کوچک روزمره بروز می‌دهد، آن‌ها را موزون و متعادل می‌کند، برای این که ساختار کلی از هم نپاشد. چون خود جزئی از آن است.

لنی اول با این جوان، که یک کلمه هم انگلیسی نمی‌دانست رفیق شده بود. به همین دلیل روابطشان با هم بسیار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که عزی شروع کرد مثل بلبل انگلیسی حرف زدن و فاتحه ی دوستیشان خوانده شد. فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشیده می‌شود که دو نفر به یک زبان حرف می‌زنند. آنوقت دیگر مطلقا نمی‌توانند حرف هم را بفهمند.

ولدمورت چوبدستیش را بالا گرفت اما این دفعه هری اماده بود غلتی زد و پشت سنگ قبر پدر ولدمورت پناه گرفت

بعضی توریست‌ها فکر میکنن که آمستردام شهر گناهه، ولی واقعیت اینه که شهر آزادیه و اکثر آدمها وقتی آزادی براشون فراهم باشه رو به گناه میارن.

زندگی همین است. ما باید عذاب می‌کشیدیم ولی این عذاب کشیدن دلیلی داشت، یک دلیل موجه و هرکس که شکایتی از این موضوع داشته باشد معلوم است که مفهوم زنده بودن را در نمی‌کند.

اگر خدا نبود، لازم بود اختراعش کنند.

این‌که عاشق کسی شده باشید، به این معنی نیست که بهتر می‌فهمید او چه حسی دارد؛ فقط به این معنی است که می‌دانید خودتان چه حسی دارید.

دخترهای ساده دل نیازمند فهمیدن چیزی هستند که یک زیرک آن را به خوبی درک کرده است. بیش از حد لطف کردن، یا اشتیاق زیاد برای جلب رضایت مردها، احترام مرد نسبت به زن را کاهش می‌دهد، جذابیت شما را از بین می‌برد و باعث می‌شود که نقطه پایانی بر این رابطه گذاشته شود.

من از آینده می‌ترسم! این ملت حرکت دسته جمعی بلد نیست، متعادل نیست و از حفظ توازن عاجز است؛ ظرافت در رفتار را نمی‌شناسد و اینها همه بخاطر این است که هیچوقت امکان رقصیدن نداشته است؛ فقط یک مشت رقص روستایی که مربوط به عهد شکار و دوران شبانی ست و معلوم نیست بتوان نام آن را رقص گذاشت. رقص دانش حرکت در عین توازن است!

مردم وقتی هنوز زنده هستند با مرگ مواجه می‌شوند

قضاوت به نظر من بهترین شغله. اول اینکه آدم مجبور نیست بازنشسته بشه. در واقع دقیقا همون وقتی که یه آدم معمولی، یه کارگر ، به سن 55 یا 60 سالگی میرسه و کم کم حرکاتش کند میشه و به همین دلیل باید بره توی سطل آشغال، درست همون موقع، قاضی به بالاترین درجه شغلی خودش میرسه.

دو نیاز وجود دارد: نیازی که داریمش و نیاز به داشتن.

اکثریت جامعه خوشبختی را به آزادی ترجیح می‌دهند و حزب به عنوان حافظ و نگهبان خوشبختی مردم دست به هر کاری می‌زند تا برای خوشبختی آنها با آزادی مبارزه کند. در وقع حزب شادی و خوشی خود را فدا می‌کند تا مردم خوشبخت باشند.

خیلی از مردها از اینکه احساس کنند منبع و تأمین کننده همه چیز هستند لذت می‌برند. به شرط آنکه در برابر آنچه می‌دهند، احساس تحسین شدن و مورد احترام بودن را بگیرند.

اگر همیشه و همه جا، حقیقتا آنچه را که در ذهنمان میگذرد بگوییم، زندگی جالب‌تر میشود.

اگرکسی نتواند در معاشرت با دیگران درست رفتار کند،مال و ثروتش به پشیزی نمی‌ارزد…

خداحافظ تا فردا…خیلی جالب است که هر روز زمان جدا شدن از یکدیگر، این جمله را به کار می‌بریم و آرزو می‌کنیم روز بعد یکدیگر راببینیم، بدون این که واقعا به این موضوع فکر کنیم که آیا فردا همه چیز همان‌گونه که ما انتظار داریم خواهد بود؟ اگر چنین اتفاقی بیفتد بی‌شک یکی از احتمالات پیچیده در قالب معجزه‌ای به وقوع پیوسته است. اگر در این مورد تردیدی وجود داشته باشد، تنها یادآوری این نکته لازم و کافی است که « روز بعد» یا همان روزی که از آن به عنوان « فردا» یاد می‌کنیم، می‌تواند برای بعضی‌ها اصلاً وجود نداشته باشد!

ما کاوشگرانِ درگیرِ بزرگ‌ترینِ پیگیری‌ها می‌شویم… یعنی رشد و بقای ذهن انسانی. دست در دستِ بیمار، لذت اکتشاف را مزه‌مزه می‌کنیم… لذت آن تجربه‌ی « آها» یی، زمانی که تکه‌های ناهمخوانِ خیالی ناگهان به نرمی به کنار یکدیگر می‌لغزند و تمامیتی منسجم را می‌سازند. برخی اوقات احساس می‌کنم مثل راهنمایی هستم که دیگران را در اتاق‌های خانه‌ی خودشان همراهی می‌کند! چه لذتی دارد وقتی آن‌ها را تماشا می‌کنم که درب‌هایی را می‌گشایند که خودم قبلا هرگز ازشان عبور نکرده‌ام؛ سرسراهای باز نشده‌ای از منزلگه‌شان را کشف می‌کنند که دربرگیرنده‌ی بخش‌های زیبا و خلاقانه‌ی هویت است.

زندگی هنرمند، زندگی پرخطر، نامطمئن و تقریباً همیشه در فقر است. آن را انتخاب نمی‌کنند؛ بلکه این نوع زندگی است که انسان را انتخاب می‌کند. با وجود این دو نکته اگر شکی داری، بهتر است که بلافاصله از این در بیرون بروی

سخت‌ترین نوع زندگی ، زندگی در ظاهر چنان آراسته ای است که حتی خودت هم ندانی از چه چیز می‌توانی ناراضی باشی

اگر پاسختان به یک یا چند سؤال بالا بله است، فاقد عزت‌نفس هستید و این به نحوه نگاه شما به اندامتان و رسیدگی به مشکلات تن‌انگاره شما آسیب می‌زند. داشتن تصویری ضعیف از اندام به این معناست که شما بدنتان را از دید منفی نگاه می‌کنید. وقتی به خودتان نگاه می‌کنید، تنها نقص‌ها را می‌بینید و بر همه مواردی که احساس می‌کنید در بدنتان ایراد دارد، تأکید می‌کنید. ممکن است در صرف زمان و تلاش برای مراقبت از اندامتان هیچ فایده‌ای نبینید؛ مثلاً به روشی سالم غذا نخورید، ورزش نکنید و به‌خوبی لباس نپوشید. درواقع ممکن است به حدی از اندامتان بدتان بیاید که حتی دوست نداشته باشید در آینه نگاه کنید.

بگذارید « حق» با او باشد. شما زیرک باشید. دقیقاً به همین خاطر است که روباه بی سروصدا می‌گذارد مرد گمان کند که همه چیز تحت فرمان اوست. هنگامی‌که « احساس قدرت» او را ارضا می‌کنید، « باطری هایش را شارژ می‌کنید» . در واقع شما، بدون اینکه خودش متوجه شده باشد، دارید چیزی را به او می‌دهید که بسیار بدان نیاز دارد.

پدر گفت: دارم اینجا می‌پوسم. باید از این خراب شده بروم. گفتم: کجا می‌خواهی بروی؟ گفت: نمی‌دانم ، هر کجا غیر از اینجا ، « یک جای دیگر» . گفتم: برای تویی که نمی‌توانی فراموشش کنی هیچ جا « یک جای دیگر» نمیشود.

اولین فیلسوفی که می‌شناسیم طالس است… [او] فکر می‌کرد ، منشا همه چیزها آب است. منظورش از این حرف چه بود درست معلوم نیست، شاید اعتقاد داشت حیات یکسره از آب پدید می‌آید و حیات که زایل شد همه چیز باز به آب مبدل می‌شود…