ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب آنتراکت در کافه چرا
آنتراکت در کافه چراجان استرلسکیجان استرلسکی

گذر زمان یک واقعیت است. شاید پذیرفتن این واقعیت برای تو کار دشواری باشد و آن را نپسندی اما بی‌فایده است زیرا واقعیت واقعیت است و وجود دارد و به همین دلیل تو باید از لحظه لحظه زمانی که هنوز برایت باقی مانده بیش‌ترین لذت را ببری.

هیچ شور عمیقی بی خشونت ممکن نیست.

مادر معتقد است که گریه‌های حسن‌آقا مثل قُدقُد مرغ‌هاست و دلیل خاصی ندارد. پدر می‌گوید که حسن‌آقا یک‌پارچه الاغ است و حسن‌آقا می‌خندد و الاغ بودن را دوست دارد.

کتاب را هرگز کسی نمی‌خواند. در خلال کتاب‌ها ما خود رامی‌خوانیم، خواه برای کشف و خواه برای بررسی خود. و آنان که دبد عینی‌تری دارند بیشتر دچار پندارند. بزرگ‌ترین کتاب آن نیست که پیامش، بسان تلگرامی روی نوار کاغذ، در مغز نقش می‌بندد، بل آنکه ضربه‌ی جانبخش وی زندگی‌های دیگری را بیدار کند و آتش خود را که از همه‌گون درخت مایه می‌گیرد از یکی به دیگری سرایت دهد و پس از آنکه آتش‌سوزی درگرفت، از جنگلی به جنگل دیگر خیز بردارد.

(مولوی): خدای متعال غم را آفرید تا از ضدش سعادت بزاید. بیهوده نیست که به این دنیا عالم فساد می‌گویند. در این جا همه چیز با ضدش پدید می‌آید و با ضدش شناخته می‌شود. تنها پروردگار است که ضد ندارد. از این رو همیشه راز می‌ماند.

آرام باش و مخصوصاً مواظب خودت باش، خیلی مواظب خودت باش. وقتی به سلامتی‌ات فکر می‌کنم بر خود می‌لرزم و حدس می‌زنم با این آب‌و‌هوای شوم آسیب‌پذیرتر شده باشد. تمام آدم‌ها مطمئناً سزاوار سلامتی هستند. عشق من، عشق نازنینم، خیلی مراقب خودت باش.

حالا ازدواج کرده‌ام، اما هنوز تنهایم. تنهاییِ بعد از ازدواج چیزی نیست که انتظارش را داشتم. به این فکر می‌کنم که شاید اشتباهی از ما سر زده که ازدواج، آن‌چه انتظارش را داشتیم، برای‌مان به ارمغان نیاورده. من آرزوی عمق، اشتیاق، و ارتباط با کریگ را داشتم و فکر می‌کردم این‌ها با ازدواج، خودبه‌خود و به شکلی جادویی سراغ‌مان می‌آیند. پس اگر این پیوندِ جادوییِ زن‌وشوهری، صورت خارجی به خود نمی‌گیرد، می‌خواهم حداقل دوستیِ استواری بسازد. اما انگار هیچ‌کدام از استراتژی‌های ایجاد دوستیِ من با کریگ، جواب نمی‌دهد.

آدم عاقل نمی‌نشیند بی خود و بی جهت آبغوره بگیرد. غم ندارید، به استقبالش رفته اید. همین جور می‌شود که خدا یک درد بی درمان می‌دهدو یک غم می‌گذارد تو سینه آدم.

می‌دانست آتشفشان توی خواب سکسکه می‌کند. می‌دانست که این برای آتشفشان طبیعی است. آتشفشان‌ها خواب‌آلودهایی بی‌قرار بودند و بی‌قراری معمولاً مشکلی به همراه نداشت. ولی این روزها آتشفشان بی‌قرارتر از همیشه به نظر می‌آمد

همچنین یک روباه بی سروصدا در مورد روابط قبلی خود با مرد حرف نمی‌زند. شما ممتازهستید و یک فهرست بلند بالا از گذشته‌ای مصیبت بار ندارید که به او ارائه دهید. نیازی نیست که او بداند شوهر قبلی شما وسایل شما را دزدیده، نفقه کودکتان را نمی‌دهد و یک برادر مافیایی دارد که به دلیل بمب گذاری در زندان است. اگر خیلی با کلاس باشد، با شنیدن اینکه نامزد قبلی شما هنوز تعقیب‌تان می‌کند و نمی‌تواند رهایتان کند تحت تأثیر قرار نمی‌گیرد.

مسئله اصلی زنده ماندن است.

یک کابوس می‌تواند انسان را بکشد.

بار نان دیگران همیشه سنگین‌تر است.

هوپ متین بود؛ لوک،سخاوتمند؛ تدی،باهوش؛ جک فقط جک بود؛ گریس خوش‌صدا و گلوری حساس! به او می‌گفتند چطور حساس نباشد و همه چیز را به دل نگیرد. خیلی زود به گریه می‌افتاد. نه به این خاطر که درکش از مسائل عمیق‌تر از دیگران بود؛ قطعا به خاطر ضعف یا حساس بودنش هم نبود یا به این خاطر که با اشک ریختن فشار ته تغاری بودن را تحمل کند. وقتی چهار سالش بود به خاطر مرگ سگی در داستانی رادیویی تمام روز را گریه کرد. هر وقت اشکش در می‌آمد خواهرها و برادرهایش یادشان می‌آمد که او چقدر به خاطر کتاب هایدی، بامبی و بچه‌های جنگ، گریه کرده بود؛ آن هم کتاب‌هایی که بارها برایش خوانده بودند. او یاد گرفته بود چطور چهره‌اش را آرام نشان دهد تا از فاصله‌ی نسبتا دور معلوم نشود گریه می‌کند. آه امان از اشک ها. با خودش می‌گفت چقدر خوب می‌شد اگه طبیعت می‌گذاشت احساسات از کف دست یا پا تخلیه بشن.

او مرموز است تفاوت زیادی میان صداقت و زیادی بی پرده بودن و « همه چیز» را گفتن وجود دارد. او صادق است اما « همه چیز» را نمی‌گوید. او همه کارت‌های خود را صاف روی میز نمی‌گذارد. انس و الفت زیاد از حد خفت می‌آورد و پیش بینی پذیر بودن نیز کسالت به بار می‌آورد.

با این همه، انسان شریفی هستید. آنقدر دارایی دارید که اگر به نظر خودتان برای نبوغتان لازم نبود، می‌شد بی بدهکاری سر کنید؛ آنقدر عاطفه دارید که ناراحت شوید از رنجاندن همسرتان، اگر نرنجاندنش به نظرتان بورژوازی نمی‌آمد؛ از جمع گریزان نیستید؛ حضورتان خوشایند است و همان ذوق و نکته سنجی تان، بدون نیاز به موهای بلند و آشفته، برای جلب توجه بس است. اشتهایتان خوب است؛ پیش از رفتن به مهمانی خوب می‌خورید و درآن جا چموشی می‌کنید و لب به چیزی نمی‌زنید. تنها بیماری‌ای که دارید، ناشی از گردش‌های شبانه است که برای نشان دادن تکروی‌تان به خود تحمیل می‌کنید. آنقدر تخیل دارید که برای باراندن برف یا سوزاندن دارچین احتیاجی به زمستان یا عطرسوز نداشته باشید؛ آن قدر با ادبیات و موسیقی آشنایی دارید که لامارتین و واگنر را صادقانه از دل و جان دوست داشته باشید.

یک بار دیگر به طور ناگهانی قواعد جدیدی حاکم شده بود. واژه‌هایی مانند اشتیاق، صبر و دلتنگی معنای جدیدی به خود گرفته بود. دیگر نمی‌توانستیم به هم قول بدهیم که در سال بعد، هر روز همدیگر را ببینیم. به طور ناگهانی، درمانده و مستأصل شده بودیم. ضمیر پرمهر « ما» شکاف تهدیدآمیزی برداشته بود. دیگر توقع زیادی از هم نداشتیم. دیگر نمی‌توانستیم انتظار برای زمانی را با هم قسمت کنیم که در پیش رو داشتیم…

از اونهایی ست که میترسن یک جا بند شن. به قدری بهشون تیر خالی کردن که میترسن یک جا، روی یه شاخه بمونن. مثل پرنده ها.

اندازه مهم نیست،بلکه دل و جرات است که اهمیت دارد.

تفاوت اصلی بین نایت‌ساید و لندن،شیوه نگرش است. در نایت‌ساید همه چیز در معرض دید است. از جادو و علوم ماورایی گرفته تا چیزهای مربوط به ماورالطبیعه و ابعاد زمانی دیگر. اما در لندن که ما فکر می‌کنیم دنیای واقعی اینجاست،همه‌جیز مخفی است. همه اتفاق‌ها پشت صحنه می‌افتد. حتی نمی‌دانی چه اتفاقی مگر اینکه دید خاصی داشته باشی.

مسئول یکدیگر بودن از عشق برمی‌خیزد. قضاوت‌کردن از ترس، تحقیر و حتی تنفر نشئت می‌گیرد.

ما انسان‌ها آنقدر درگیر گذشته و آینده هستیم که فقط می‌توانیم در لحظه #حال اندکی پرسه بزنیم.

سرخوشی صبحدم چیزی است یا چیزی نیست؟ این حقیقت هر چیزی در هیچ و پوچ نهفته است؟ عذاب کی به پایان میرسد!

عشق به خود: شما نمی‌توانید همیشه در مورد خودتان افکاری منفی داشته باشید و درعین‌حال خود را ارزشمند بدانید. کسانی که حس احترام به خود سالم دارند، افکار تحقیرآمیز را با افکار سازنده‌ای که باعث می‌شود اعتمادبه‌نفس در آن‌ها شکل بگیرد، جایگزین می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که می‌توانند کارهایشان را خوب انجام دهند، بنابراین از شنیدن تأیید دیگران در این مورد شاد می‌شوند و به خودشان اجازه می‌دهند احساس خوبی در مورد این شناخت داشته باشند.

آدمیزاد را فقط وقتی تنهاست می‌شود تحمل کرد

چقدر خوب است که فردا روز جدیدی است و هنوز هیچ اشتباهی در آن رخ نداده است.

بدترین قتل این است که شادی ما در زندگی کشته شود.

هر دروغی که به هم می‌گفتند، مثل یک شیشهٔ شکسته روی زمین می‌افتاد.

در میان یک زندگی پر مشقت و یکنواخت مصیبت هم خود جشنی است و آتش سوزی مایه تفریح، همچنان که در یک چهره بی رنگ جای زخم حکم زینت و زیبایی دارد.

هیچ راهی وجود نداشت که بفهمی در فلان لحظه خاص آیا زیر نظر قرار داشته‌ای یا نه. همچنین هرگز نمی‌توانستی سر در بیاوری که پلیس افکار، چندبار و از چه طریقی، به تفتیش عقاید تو پرداخته است. حتی اگر می‌گفتند همه مردم را تمام‌وقت کنترل می‌کنند، چندان دور از ذهن نبود؛ یعنی آن‌ها در هر زمان که اراده می‌کردند، می‌توانستند همه رفتار و کردارت را زیر نظر بگیرند. مردم از روی عادتی که تبدیل به غریزه شده بود، همواره باید با این تصور زندگی می‌کردند که هر حرفی می‌زنند شنیده می‌شود و هر حرکتی که انجام می‌دهند -به جز در تاریکی- زیر نظر است.

هر کسی دنبال چیزی می‌گردد که ندارد.

این یکی از عادات قدیمی و مسخره‌ی انسان است: وقتی راهش را گم می‌کند تندتر می‌دود. رولو می

تجربه بهترین معلم است.

از یک کودک دو ساله، از میزان اعتقادش به خدا نمی‌پرسند، زیرا او را در این سن مجبور به پرستش خدا نیست. او، خود، نمودی از خداست. او با روح خالص و بکر پیوند خورده است.

« اما من باید یک شوهر داشته باشم، عزیزم. همهٔ زن‌ها باید یک شوهر داشته باشند. »

اومدم یه چیز بگم و برم. درباره تلفن دیروز ظهر، درباره ی صداتون. صداتون یه جوری بود. نمی‌دونم کجا بودید و داشتید چیکار می‌کردید، اما صداتون یه جوری بود. همون طور که عکستون یه جوریه.

در زندان، هیچ‌چیز بدتر از آگاهی از بی‌گناهی خود نیست.

(ولی اشک و آه لازم است. خاطرتان نیست که اُتِللو چه می‌گوید: ( اگر از پسِ هر طوفان چنین آرامشهایی پدید می‌آیند، ایکاش بادها آنقدر بدمند تا مرگ را بیدار کنند.)

او یکی‌دو تا دختر زیر سر داشت، با آن‌ها به امید پیشرفت سریع، دوستی‌ای آغاز کرده بود. اما صرف حضور یک دختر درکنارش پیشرفت را غیرممکن می‌کرد. نمی‌توانست به دختر آن‌طوری فکر کند، نمی‌توانست واقعاً عریانی او را تصور کند. او یک دختر بود و تام هم دوستش داشت و به‌شدت از فکر عریان‌کردن او می‌ترسید، او برای دختر وجود نداشت و دختر برای او وجود نداشت.

سنگی را اگر به رودخانه ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می‌شکافد و کمی موج بر می‌دارد. صدای نامحسوس “تاپ” می‌آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می‌شود. همین و بس. اما اگر همان سنگ را به برکه ای بیندازی… تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق‌تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب‌های راکد را به تلاطم در می‌آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه ای پدیدار می‌شود؛ حلقه جوانه می‌دهد، جوانه شکوفه می‌دهد، باز می‌شود و باز می‌شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه‌ها که نمی‌کند. در تمام سطح آب پخش می‌شود و در لحظه ای می‌بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره‌ها دایره‌ها را می‌زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود. – ملت عشق اثر الیف شافاک

۳- خصوصیات معصومانه ما مردها را تحریک به سوءاستفاده می‌کند. اگر بدانیم زنی که دوستش می‌داریم این سوءاستفاده را تحمل نمی‌کند خیلی خوب است.