ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب 1 زن بدبخت
1 زن بدبختریچارد براتیگانریچارد براتیگان

“یک زن بدبخت“ آخرین کتابی است که ریچارد براتیگان دو سال پیش از مرگش به پایان رساند. براتیگان این سفرنامه داستانی را بر اساس تجربه‌های زندگی روزانه‌اش نوشته است. این کتاب داستانی پرکشش است که مانند دیگر آثار براتیگان، انسان آن را یک‌نفس و با لذت می‌خواند و از طنزپردازی نویسنده شگفت‌زده می‌شود. نویسنده در این کتاب با لحن گپ و گفتی دوستانه خوانندگان را در زندگی روزانه خود دخالت می‌دهد، اما فقط تا آن حد که مایل است و صلاح می‌داند.

آرتور و فنچرچ در هم آغوشی ای صامت به سمت بالا چرواز کردند و وارد پرده ی نمور ابرهایی شدند که آدم معمولا دورو بر بالهای هواپیما میبینه اما هیچ وقت لمس نمیکنه چون روی صندلی گرم و نرم توی هواپیما نشسته و از یه پنجره ی شیشه ای خط خورده به بیرون نگاه میکنه و اعصابش از دست پسر ده ساله ی مسافر بغلی خورده که الا و بلا میخواد پاکت شیرش رو روی پیرهن آدم خالی کنه.

آیدین همه جا بود، تند و تند خبر می‌آورد. از پنجره‌ها همه جا را زیر نظر داشت و اتفاقاتی را که در اطراف خانه می‌افتاد، مو به مو گزارش می‌کرد

هیچ انسانی آن‌قدر گناه‌کار نیست که خدا او را نبخشد. اما برای آن که خدا گناه کسی را ببخشد، آن شخص باید توبه کند و با توبه‌اش شبیه کودکی شود که دلش پاک است و می‌تواند همه چیز را بپذیرد.

ما از مرگ میترسیم ولی ترس واقعی بیشترمان از اینست که این شتر در خانه شخص دیگری بخوابد. همیشه بزرگترین ترسمان از اینست که مرگ سراغمان نیاید و در این دنیا تک و تنها بمانیم.

گفته ای آشپزی را دوست داری. شمس تبریزی دنیا را به دیگی بزرگ تشبیه می‌کرد. دیگی که آشی مهم در آن می‌پزد. اعمالمان، احساساتمان، حرف هایمان، حتی فکرهایمان را توی این دیگ می‌ریزند. برای همین باید از خود بپرسیم چه چیزی به این آشِ در هم جوشِ جهانی اضافه کرده ایم. دلخوری، عصبانیت، خونخواهی و خشونت؟ یا #عشق، #ایمان و #هماهنگی؟

اگر آدم به چیزهایی اعتقاد دارد به این سبب است که نحوه شرطی شدنش حکم می‌کند که با آنها معتقد باشد. فلسفه یعنی این: پیدا کردن دلایل ناموجه برای چیزهایی که آدم به دلایل ناموجهِ دیگر به آنها اعتقاد پیدا کرده. اگر مردم به خدا معتقد باشند به این دلیل است که طوری شرطی شده اند که به خدا اعتقاد داشته باشند.

آدم فکر می‌کند کسی که به چنین شرایطی تن دهد باید خیلی دیوانه باشد، اما زنانی هستند که این شرایط هر روزشان است. بی هیچ توقعی. زن از خودش می‌پرسد: « کجا اشتباه کردم؟» در ابتدای رابطه مرد کوشش بسیار دارد تا به زن ثابت کند یک جنتلمن واقعی است. او در ماشین را برای زن باز می‌کند، اول می‌گذارد زن سفارش غذا بدهد و خیلی کارهای دیگر. پس او می‌داند که با یک زن چگونه باید رفتار کند. اولین مشکلاتی که پیش می‌آید، بسیار تدریجی و بدون گفته شدن حتی یک واژه، و مسلماً بدون رضایت زن اتفاق می‌افتد. پس تا هنگامی‌که خیلی چیزها از کنترل خارج نشده‌اند، زن به طور کامل نمی‌فهمد چه اتفاقی افتاده است. و پس از این است که زن برای بازگرداندن همه چیز به همان شکل نخستین، شروع به غر زدن می‌کند.

همیشه واقعیت، راهی برای حضور پیدا خواهد کرد. ص 171

ادوارد دیکنسون صورتی عبوس، چانه ای جلو آمده و دو چشم سیاه دارد که شما را به دقت می‌کاوند، درباره تان قضاوت می‌کنند و سرانجام بی آن که هرگز نگاهتان کرده باشند، محکوم می‌کنند.

رمان کامل حریر سرخ میخوام لطفا لینک دانلودرو بذارین خیلی قشنگه

- شما کسی را سراغ ندارین بتونم به عنوان منشی استخدامش کنم. - چرا آقای دکتر - خواهر خودم. خیلی هم کاربر و سر و زبان داره. - چند سال دارند؟ - بیست و سه سال! - بسیار خوب یادت باشه قول نمیدم ،چون اول باید باهاش حرف بزنم. - هیچ اشکالی نداره جناب دکتر. امتحانش کنین. - مسئله امتحان نیست آقای نمک فروش. یک منشی ، در نظر مردم ، برای یه دکترهم می‌تونه شخصیت بسازه و هم اینکه میتونه شخصیتش رو نابود کنه! .

دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار می‌آیی، چه خیال که تو دکمه‌ی یقه‌ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی؟! تو در توفان گرفتار آمده‌ای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!

ما همیشه نمی‌تونیم اون چیزی که می‌خوایم رو به دست بیاریم، اما می‌تونیم یاد بگیریم که بعضی از رویاهامون رو قربانی کنیم تا مطمئن بشیم زندگی مون به یه مشت کابوس ختم نمیشه.

با خنده گفت « می دونستی تنهایی طعم داره؟ به نظرم تنهایی تو مزه سرکه می‌ده»

نمی توانم درک کنم که چطور انسان زمانی کسی را بیشتر از جانش دوست داشته باشد و نتواند بدون او زندگی و خوشبختی را باور کند. بعد روزی به زحمت بتواند آن همه شیفتگی را به یاد بیاورد

هر کسی در دنیا باید کسی را داشته باشد که حرف‌های خودش را به او بزند، آزادانه، بدون رودربایستی، بدون خجالت، و الا آدمی از تنهایی دق می‌کند.

چیزی نمانده که قلبم بترکد. اما خودم را خاموش احساس می‌کنم؛ بی‌صدا، همچون گور. اگر دهانم را باز کنم، همه چیز می‌پرد… به‌نرمی می‌بوسمت.

به فروشنده‌ها که می‌پرسند چرا خواهرش را به هواخوری « که برایش خوب است» تشویق نمی‌کند، وینی پاسخ می‌دهد که امیلی برای زندگی پرشور کتاب خواندن استعداد دارد، و شما را به خدا چرا باید به کار دیگری مجبورش کنیم.

ما در مزارع هر روز می‌میریم. دیگر امیدی برای ادامه دادن باقی نمانده است. رؤیای شادی ما نابود شد- حالا تنها تنگدستی برایمان باقی مانده.

نمی خواهم در این کتاب شخصیتهایی بیافرینم. زیرا چنان که می‌بینی در این کتاب هیچ « شخصی» وجود ندارد. و حتّی خود من « تصویری واهی» بیش نیستم.

نصف لذت هرچیز، انتظاری است که برایش می‌کشی. ممکن است خیلی چیزها را به دست نیاوری، اما می‌توانی از انتظار کشیدن برایشان، لذت ببری.

این روزها دیگر کسی دوست نداشت، همه رفیق داشتند؛ ولی بعضی از رفقا از بعضی دیگر خوشایندتر بودند.

به کلاس‌های ادبیات سری بزنید و درآنجا تا بخواهید لیلی و مجنون ،‌رومئو و ژولیت و یوسف و زلیخا پیدا میشود. جوانی هست ، شادابی هست، نان مفت پدر هست ، شعر و غزل هم هست اگر با این مقدمات عاشق نشوند خیلی خرند.

شما می‌فهمید « تنها» یعنی چه؟»

اینکه چرا فوراً منظور بد برداشت می‌کنیم و تصور می‌کنیم که طرف مقابل قصد قبلی برای توهین و آسیب داشته است، از جمله به دلیل یکی از پدیده‌های تلخ روانشناختی است: تنفر از خویشتن. هرچه خود را کمتر دوست داشته باشیم، در نظر خویش هدف مناسب‌تری برای آزار و تمسخر هستیم. چرا دقیقاً همان وقتی که مشغول به کار می‌شویم، دریلی پرسروصدا در بیرون شروع به کار می‌کند؟ چرا صبحانهٔ هتل دیر می‌رسد، با اینکه برای رسیدن به جلسه عجله داریم؟ چرا اپراتورِ تلفن، اطلاعات موردنیاز ما را این‌قدر دیر پیدا می‌کند؟ زیرا به‌نظرمان محرز می‌رسد که نقشه‌ای علیه ما در کار است. چون هدف مناسبی برای چنین اتفاقاتی هستیم. چون در زمرهٔ کسانی هستیم که احتمالش بیشتر است صدای مختل‌کنندهٔ دریل به سراغشان بیاید: چون سزاوار آن هستیم.

چه قدر یک تابوت برای گنجاندن این همه خوبی، تنگ است.

محبت با ارزش‌تر از طلا و نقره است.

آدم بیابان همچون عقاب است. آزاد و ناپرابسته. و هرگاه او را به دام بیاندازند و میان چار دیواری تنگ بسته‌اش بدارند - که همهٔ آفتاب را نتواند ببیند و همه نسیم را نتواند ببوید و همهٔ نواهای بیگانه و آشنای دشت و بیابان را نتواند بشنود - در غمی دل‌آزار ته‌نشین می‌شود.

به مادربزرگش نگاه کرد. به مادرش. به مردی که سعی می‌کرد از خانواده‌اش محافظت کند. لونا با خودش فکر کرد: بی‌نهایت. همون‌طور که جهان بی‌نهایته. روشنی و تاریکی و حرکات بی‌پایان؛ مکان و زمان، مکان در مکان و زمان در زمان؛ و او می‌دانست: هیچ محدودیتی واسه احساساتی که قلب می‌تونه توُ خودش نگه داره وجود نداره.

ای دهقان! سرودی در وصف مزرعهٔ خویش بخوان. می‌خواهم دمی در اینجا بیاسایم- و در کنار انبارهایت، در رؤیای تابستانی فرو روم که عطر علوفه یادآور آن است. کلیدهایت را، یکایک، بردار و همهٔ درها را به رویم بگشا…

بعضی آدم‌ها این طورند؛ ترس‌ها و پیش داوری‌های خود را به دیگران نسبت می‌دهند و عیب‌ها و ضعف‌های خود را در آن‌ها می‌بینند. بارِ اصلی این است. ذهنشان پر از #ظن است، بعد هم زیر این بار له می‌شوند.

وقتی فهمیدم آلزایمر دارم، شوهرم را ترک کردم. زندگی شادی نداشتیم و آلزایمر بهانه ای بود که او را تنها بگذارم. پس از یک نظر شبیه همیم. هر دویمان وقتی شرایط سخت می‌شود، از قبول مسئولیت شانه خالی می‌کنیم.

شب شراب نیزرد به بامداد خمار…

بر فراز دیگران قرار گرفتن و زیستن، هنوز تنها وسیله‌ای است برای به چشم دیگران آمدن و مورد تکریم و احترام قرارگرفتن از سوی اکثریت مردم.

کسانی که از حکومت نصیبی ندارند و برکنارند، از حقوق پایمال شده ی مردم سخن می‌گویند، هنگامی که نصیبی از حکومت می‌برند و بر کاری گمارده می‌شوند، فقط بر ثروت خود می‌افزایند.

انسان واقعی است که میتواند گریه کند. اگر انسانی باشد که به عمرش به دردهای دنیا گریه نکرده باشد او انسان نیست بلکه از زباله ، از خاک راهی که بر آن قدم میگذارد هم پست‌تر است. زیرا زباله به هر جهت استفاده ای میرساند. کودی میشود که دانه ای می‌رویاند، به ریشه ای، به ساقه ای، به گلی غذایی میرساند. اما روحی که همدردی ندارد روح عقیمی است که ثمری ندارد.

مطمئن باش که در طول روز لحظه‌ای نیست که در هوای تو نباشم. تو را می‌بوسم آن‌طور که دلم می‌خواست و همان‌طور که خیلی زود خواهم خواست (وقتی این را می‌نویسم مورمور می‌شوم).

« مردم من رو درک نمی‌کنن جسپر، اشکالی هم نداره، ولی بعضی وقتا اعصاب خرد کنه چون فکر می‌کنن من رو می‌فهمن. ولی تمام چیزی که میبینن صورت ظاهریه که من توی جمع ازش استفاده می‌کنم و واقعیت اینه که من نقاب مارتین دین رو طی تمام این سال‌ها خیلی کم تغییر داده ام. یه دستکاری اینجا، یه دستکاری اونجا، اون هم فقط برای همراهی با زمونه، ولی درواقع با روز اولش مو نمی‌زنه. مردم می‌گن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می‌مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه وار درحال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر می‌کنه. ببین چی بهت می‌گم، راسخ‌ترین آدمی که می‌شناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه است و همین طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد می‌کنه. ممکنه ده سال توی اتاق اداره بشینی و تمام این جوانه زدن‌ها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هرکسی که ادعا می‌کنه یکی از دوستانش در طول سالها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره واقعی رو نمی‌فهمه. »

شادی عشق برای این ساخته نشده است که با لالایی اش به خواب روی ، بلکه برای این است که باز هم به مبارزه ادامه دهی.

هیچ وقت چیزی رو که با چشم‌های خودت ندیدی، با گوش‌های خودت نشنیدی، با دست‌های خودت لمس نکردی و با عقل خودت درک نکردی، باور نکن.