
در بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ آمریکا، آدمهایی متفاوت به ناچار در خانهای متروکه در نیویورک همخانه میشوند، جوانی جذاب که از ویرانهها آشغال جمع میکند و عکس میگیرد، زنی بازیگر که میخواهد به تئاتر برادوی برگردد. ناشری که میکوشد از بحران بگریزد و مشتی جوان مسئلهدار. سانست پارک، رمانی بیتکلیف و در عین حال تاثیرگذار است که شباهتی به آثار پیشین پل استر ندارد.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
زمانی بود که راستگویی هم تا حدی پیشرفت داشت و کم و بیش قابل اغماض بود، اما امروز دیگر اصلا بازار ندارد.
- دو سال خیلی طولانی است… + خیلی - توی دوسال دنیا چندبار میچرخد… + فقط دوبار. یک ملاح توی لاکرونیا به من گفت.
وقتی یک رازی خیلی بزرگ باشد انسان جرات نافرمانی ندارد
و مرگ مانند حرکتی بود که مسافر تشنهلبی را که بیهوده میکوشد عطشش را رفعکند، از آب محروممیکرد؛ اما برای دیگران حرکت محتوم و لطیفی است که هم محو و هم انکار میکند، همچنان که به حقشناسی و طغیان به یکسان لبخند میزند.
افرادی که در صدر هر حوزهٔ رقابتی قرار دارند، نهتنها بهخوبی تعلیم دیدهاند، بلکه تناسب خوبی با وظیفهشان دارند. و به همین دلیل است که اگر میخواهید واقعا موفق شوید، باید کانون تمرکزتان را به شکل صحیح انتخاب کنید.
زمان، زمان ماست که عاشق شویم و عشق را آنچنان نیرومند و مستدام بخواهیم که از فراز همهچیز عبور کنیم. “
اگر همه کس اسرار نهان خود را فاش و حرفه ی حقیقی و هویت خود را اعلام میکرد، ما سرگیجه میگرفتیم!
آدمها چیزی نمیآموزند مگر آنکه خود آن را تجربه کنند
در برابر بیمهری سرنوشت سکوت اختیار کردهبود.
زمان نیرنگ زیادی داشت و مثل گِل لغزنده بود.
خلبان بودن بعد از مدتی خیلی سخت میشود، هر شب پرواز کردن و بعضی وقتها همه ی هواپیماها برنمی گردند. کم کم فکر میکنی بعدی تویی، هر شب، و این پیرت میکند، از درون میخوردت. دقیقا ترس نیست، بیشتر این است که نمیتوانی این همه صبر را تحمل کنی.
یک فرمان نظامی این انسانهای ساکت و آرام را دشمن ما کرده است و فرمان دیگری میتواند آنها را دوست ما کند.
رمان کامل حریر سرخ میخوام لطفا لینک دانلودرو بذارین خیلی قشنگه
او به زبانی صحبت میکند که زبان عشق است. عشق، محتاط و فروتن است.
بدبیاری هیچوقت تنها نمیآید. / داستان: ظاهر
میترسم آیدا… میترسم مردی آن قدر خوشبخت و کامکار نباشم که سرانجام لذت همسری با تو را دریابم.
لذت خیلی هم عالی است، اما اگر زندگیتان را حول آن به عنوان یک ارزش اولویتبندی کنید چیز وحشتناکی است. از هر معتادی که میخواهید، بپرسید که پیگیری لذت چه عاقبتی برایش داشته است. از زناکاری که خانوادهاش را متلاشی کرده و فرزندانش را از دست داده است، بپرسید که آیا لذت در نهایت او را به خوشحالی رسانده است یا نه. از کسی که تا حد مرگ پرخوری کرده است بپرسید که آیا لذت به حل مشکلاتش کمکی کرده است یا نه. لذت خدایی دروغین است. تحقیقات نشان داده است کسانی که انرژیشان را بر لذتهای ظاهری متمرکز میکنند، در نهایت مضطربتر، و از لحاظ احساسی نامتعادلتر و افسردهتر میشوند. لذت سطحیترین شکل رضایت در زندگی است و از این رو دسترسی به آن آسان است و از دست دادن آن هم از همه راحتتر. با وجود این، لذت چیزی است که بیستوچهارساعته و در هفت روز هفته تبلیغ میشود. چیزی است که برایمان مهم است. چیزی است که از آن برای کرخت کردن و منحرف کردن افکارمان استفاده میکنیم. اما لذت، گرچه تا اندازهای معین در زندگی لازم است، به تنهایی کافی نیست. لذت دلیل خوشحالی نیست، بلکه اثر آن است. اگر سایر ارزشها و معیارها را درست انتخاب کنید، لذت به طور طبیعی و به عنوان یک محصول جانبی ظاهر خواهد شد.
من هنوز سرِپا هستم چون اجازه ندادم کسی یا چیزی تصمیم بگیرد چطور زندگی کنم. من هنوز سرِپا هستم چون اجازه ندادم دوران سختی که داشتم و شوکی که وارد شد حرف آخر را به من بزند. من هنوز سرِپا هستم چون اجازه ندادم قدرت یک کابوس از رؤیاهایم بیشتر باشد. من هنوز سرِپا هستم چون اجازه ندادم دوران سخت من را ضعیف کند و از پا درآورد، اراده کردم و خواستم این اتفاق قویترم کند.
ما هرگز دست از خواندن برنمیداریم، اگرچه هرکتابی بالاخره به پایان میرسد، همانطور که هرگز از زندگی دست برنمیداریم، اگرچه مرگ مسلم است.
اگر باور دارید که آدم میتواند با نیروی اراده دوباره راه برود و هرکس که روی پا نمیایستد بیعرضه است و پروردگارتان تا این حد بدون تبعیض معجزه میکند، رکوراست بهتان میگویم یک عوضی بیشتر نیستید. اینکه بقیهی آدمها هم درد میکشند بیرحمانهترین تسلایی است که میشود به کسی داد.
آداب و رسوم ظریف دوستی، اگر صادقانه باشد دل را صفا میدهد.
مهمترین ویژگی آدمها تخیل آن هاست. چون آدم میتواند با کمک تخیل ، خودش را جای دیگران بگذارد. به علاوه تخیل ، آدم را مهربان و دلسوز و باشعور میکند.
پرسیدی: چگونه دوستت دارم؟ گفتم: پرنده ای عاشقم که برخورد گلوله ای به سینه ام تا مرگ چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد. و آن چند ثانیه را به تو فکر خواهم کرد.
آلبر کامو به ماریا کاسارس ۲۱نوامبر، ۱۹۴۴ تولدت مبارک عزیزم، میخواستم تمام شادیام را همزمان برایت بفرستم اما واقعیت این است که نمیتوانم. دیروز تو را با قلبی چاکچاک ترک کردم. بعدازظهر، تمام بعدازظهر، منتظر زنگ تلفنت بودم. شب بود که تازه فهمیدم تا چه حد ندارمت. چیز وحشتناکی در وجودم گره خورده بود. نمیتوانستم حرف بزنم. خودم را سرزنش میکردم که تمام حرفهایم را وسط خستگیات گفتهام. خوب میدانم که تو مقصر نیستی، اما با این اندوهم چه میکنی؟ اندوهی که از زیر و بالا کردن مسائلی که تو را از من جدا کرده به سراغم میآید. به تو گفتم دلم میخواست کنار من زندگی کنی، مدام، و میدانم این حرف چقدر پوچ است. خیلی به من توجه نکن، خودم را بهخوبی سروسامان خواهم داد. خوشحال باش امشب. هر روز و هر سال که آدم بیستودوساله نمیشود! میتوانم خوب همه چیز را یادت بدهم، چون مدتیست که احساس پیری میکنم. من حتی به تو نگفتهام که چقدر در تئاتر لا پرُوَنسیال دوستت داشتم. چه وقار و حرارت و وجاهتی داشتی. بله، تو میتوانی خوشحال باشی، تو آدم بزرگی هستی، هنرپیشهای بسیار بزرگ. فارغ از هر چه که ناراحتم میکند، از بابت تو خوشحالم.
وقتی پرستار لاغرمردنی ام وارد اتاق میشود، ﻧﮕﺎهی سرد به او میاندازم و رویم را به دیوار میکنم. لابد دوباره آمده است تا به من یادآور شود که آن بیرون، هوا خیلی خوب است. کسی نیست بگوید وقتی حال و هوایت عاشقانه نیست، تازگی هوای بیرون به چه کارت میآید!
وقتی چشم داریم مجبوریم یک عالمه روزهای کثیف، صبحهای تاریک و آدمهای ژندهپوش هستند را ببینیم، خدا به دادمان برسد
این را به یقین میتوان گفت که زن و زن یکدیگر را از درون پس میزنند، گرچه در برونه خواهرگفتهٔ هم باشند. چیزی در ایشان هست که ترسو و حسود است. دست و دلبازترینشان هم از این نقص برکنار نیست. حسد به برازندهتر از خود. ترس از همو. خطر اینکه پسندیدهتر افتد. بیم واپسماندن. این نه تنها در چند و چون برازندگی، قلب زن را میخلد، که در کار و در رفتار نیز چنین است. دیگری اگر در کار چربدستتر است، مایهٔ آزار زن است. سرکوفتگی میآورد. اگر آزادهخوی است، مایهٔ خردی اوست. اگر گشادهروی است، دل او را میآزارد. جبین درهم کشیده اگر باشد، خشمانگیز است. و همهٔ اینها - دلآزردگی، خردینگی، سرکوفتگی - راه به کینه میبرند. کینه اولین منزلگاهیست که زن در درون خود به آن میرسد.
من دیگر نمیتوانم بیتو سر کنم و با این فکر تو برایم غریبه شوی؛ دیگر نمیتوانم این فراق جانکاه را تحمل کنم، حتی اگر این فراق با زیباترین چهره بر من ظهور کند، با قامتی بلند و دلی سخاوتمند و رویی فریبنده، باز هم من ترجیح میدهم تو را کنار خودم داشته باشم، حتی اگر با تو زشت و حقیر و شرمسار شوم. عشقمان دارد از دست میرود، ذوب میشود و اگر قرار بر انتخاب باشد ترجیح میدهم عشقمان را دو بار بکُشیم، با دستهای خودمان، تا اینکه بهخاطر حفظ ارج و قرب من فدایش کنیم و بعد تمام زندگیام را بدون احساس سر کنم. چقدر افکاری که قبلاً آزارم میدادند بهنظرم احمقانه و توخالی و متکبرانه و بیمعنی میآیند.
کارهای زیادی باید انجام بدهیم: کلی معذرتخواهی از سوی من و از سوی تو، توضیح و کلی بخشش…
چیزی به عنوان برحق بودن من٬، برحق بودن جناح من وجود ندارد، چون طرز تفکر امروز من قطعا بعد از یک یا دو نسل قدری مضحک به نظر میرسد؛ شاید تحول جدید آن را کاملا کهنه کرده باشد_ در بهترین حالت٬ بعد از فرونشستن همه ی هیجانها ، به بخش کوچکی از یک روند بزرگ، یک تحول٬ تبدیل شده است.
اشتباهها برای شما کاملاً غیرقابلقبول هستند، خصوصاً چون این اشتباهها به افراد دیگر نشان میدهند که شما کامل نیستید. شما در مورد اینکه توسط دیگران پذیرفته شوید اضطراب دارید و درنتیجه هیچ خطری را نخواهید پذیرفت. این باعث میشود توان شما برای خلاق بودن یا انجام کارهای جدید و اصیل کاهش پیدا کند. درعوض، بر انجام کارهای امنتر تمرکز میکنید. به پروژههایی میچسبید که در آنها به خودتان اعتماد دارید که کاری عالی انجام میدهید و میدانید که چطور میتوانید به بهترین روش ممکن موفق شوید.
رشد، زمانی رخ میدهد که کشف میکنیم چهطور در حضور چیزهای بالقوه تهدیدآمیز، اصالت خودمان را حفظ کنیم. بلوغ فرایند مهارتهای کنار آمدن است: چیزهایی را که پیش از این ما را مغلوب خود میکردند میتوانیم در کنترل خود درآوریم. کمتر شکنندهایم، دیگر بهراحتی شوکه نمیشویم و بنابراین بیشتر میتوانیم به وضعیتها همانگونه که هستند علاقهمند شویم.
زندگیی که تابع هیچ قانون معاصر نیست و فقط به اوامر و مناهیی که از روزگاران قدیم برایمان باقی مانده بسته است برایمان نچسب و بی فضیلت شده است. گرچه یکی از بزرگترین وسایل وحدت بخش در میان مردم مان همین قوانین گذشته است.
در مورد قاطرها مسئله اساسی چشم هاست. مابقی مسائل اهمیت ندارد. به همین دلیل، مستقیم به چشمان قاطر خیره شد، در کنار دروازههای سلاخ خانه، و متوجه شد حیوان هنوز هم میتواند به صاحبش خدمت کند. و قاطر هم در مقابل به او خیره شد، در محوطه سلاخ خانه.