
... و ناگهان... زن گناهکار شهر، حاضر شد... زنی که میدانست مسیح در خانه مرد فریسی در حال غذا خوردن است... بطری مرمرین محتوی معجون را برداشت. پشت سر او ایستاد. کنار پاهایش نشست... پاهایش را با اشک چشمانش شستشو داد... پاهایش را با موی سرش خشک کرد... پاهایش را بوسید... پاهایش را با معجون تقدیس کرد... مرد فریسی که او را دعوت کرده بود، با مشاهده آن منظره اندیشید: «اگر این مرد پیامبر باشد، حتما میداند زنی که او را لمس میکند، کیست... او، زنی گناهکار است!...»
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
آدم بزرگها هیچوقت به تنهایی چیز نمیفهمند و برای بچهها هم خسته کننده است که همیشه و همیشه به ایشان توضیح بدهند. ترجمه محمد قاضی
۸- یکی از زنها تلاش میکرد تا مرا تغییر دهد. او میکوشید مرا « وادار کند» تا بیشتر در مورد « احساساتم» حرف بزنم. خب من خودم میتوانم از پس حل مشکلاتم بر بیایم.
تجربهی آلدو از زمان. نسخهی او از « گذشته» ، « حال» و « آینده» این است: « خاطرهی درد» ، « درد» و « انتظار درد»
« ادوارد اینو کشیده ؟» « اره وقتی تازه ازدواج کرده بودیم» « من تا حالا نقاشیهای ادوارد رو ندیده بودم. این…واقعا انتظار نداشتم. » « منظورت چیه؟» « خب این یه جورایی عجیب غریبه ، رنگهای عجیبی داره ، پوست چهره ات رو سبز و آبی کشیده. پوست تن آدما سبز آبی نمیشه! نگاه کن یه جوریه ، این بی نظمه. اون خطوط رومنظم نکشیده. » « اورلیان بیا اینجا! » رفتم طرف پنجره. « به صورتم نگاه کن چی میبینی ؟» « یه تصویر عجیب! » آستینش رو کشیدم. « نه نگاه کن. واقعا نگاه کن. به رنگ هایی که تو پوستم هست دقت کن. » « تو فقط رنگت پریده. » « بیشتر دقت کن. زیر چشمام ، توی گودی گلوم. به من نگو اون رنگ هایی که میبینی همون چیزاییه که انتظارش رو داشتی. واقعا نگاه کن و بعدش به من بگو واقعا چه رنگ هایی میبینی. » برادرم زل زد به گلوم. نگاه خیرش به آهستگی روی همه ی صورتم میچرخید. گفت: « من آبی میبینم. زیر چشمات آبی رنگه ، آبی و بنفش آره ، همه ی گردنت هم ، سبز رنگه و نارنجی. باید دکتر خبر کنیم! تو صورتت یه میلیون رنگ مختلف هست. شبیه دلقکها شدی! » گفتم: « ما همه دلقکیم. فقط ادوارد این رنگها رو واضحتر از هر کس دیگه ای دید. »
بهتر است بدانی تمام رویدادهای واقعی زندگی ما، به طور مخفیانه غارت شده است. قدمزدن زیر نمنم باران، لذتبردن از صدای کفشی در خیابان، انتخاب یک عبارت از کتاب و قراردادن آن روی قلبمان، میوه و قهوهخوردن کنار پنجره و خیلی چیزهای دیگر… به جرئت میتوانم بگویم تمام اینها خیانت است؛ زیرا از جهانبیرونی لذتمیبریم که آنرا از همسرمان هدیه نگرفتهایم…
کمر را مرگان راست کرد. بخواهی نخواهی خبری بود. خبری گرچه وهم آلود-از سلوچ. نیرویی با خود داشت. جنبشی در رگ ها. خون سر بر دیواره ی رگها میکوبد. دل نمیتواند که نتپد. نظم کهنه ی نفس بر هم میخورد. موج موج آشفتگی از دل برمیخیزد. ذره ذره ی یاد بیدار میشود. جان تازه. بهار است.
ترس، عشقِ حقیقی را نمیپوشاند؛ همانطور که ابرهای در حال گذر، ستارهها را نمیپوشانند. میدانم چطور باید راه خودم را برای بازگشت به حقیقت، عشق، آرامش، و خدا پیدا کنم. همهٔ کاری که باید انجام بدهم، این است که آرام باشم، نفس بکشم و منتظر بمانم تا ترس و ابرها عبور کنن. حالا دیگر اتاق برای جادادنِ عشقِ توی سینهام خیلی کوچک شده.
موفقیت: افرادی که عزتنفس سالم دارند مشتاق هستند آیندهای شگفتانگیز را برای خودشان تصور کنند و گامهایی برای رسیدن به این آینده بردارند. تعیین اهداف و رسیدن به آنها طبیعی انجام میشود، چون آنها اعتمادبهنفس زیاد دارند و متوجه میشوند که شروع کار، یادگیری مهارتهای جدید و دنبال کردن آرزوها و خواستههایشان با عزمی راسخ آسان است.
اولین کسی که از راه میرسد، بعد از ربع ساعت، نیاز مبرمی احساس میکند که توضیح دهد چه کار باید بکنم و چگونه. باید بدانم موضوع راجع به من است. درباره ی من صحبت میکنند. انگار که گاراژدارها درباره ی ماشینی که چند تایی عیب و نقص دارد حرف میزنند. نگران نباشید. چیز مهمی نیست، چندتایی اصلاح و دوباره راه میافتد.
تماشای چهرهٔ درد ، آسان نیست. آنهم به هنگامی که این چهرهٔ همسر سالیان تو باشد. روزگار، زن و شوی را در پایانهٔ راه یکی میکند.
هرگز با کسی که عاشقش نیستی به سفر نباید رفت پاریس جشن بیکران // همینگوی
سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمیکند چه چیز: خدا ، زن ، موسیقی ، حتی مشروب یا تریاک. ولی یک چیز را دوست بدار!
قانون جاذبه شماره ۸۱ گیراترین ویژگی شما، شأن و شخصیت شماست.
عیسی ناصری گفت: من به این دلیل زاده شدم که به حقیقت شهادت دهم. همه کسانی که به حقیقت واقفند ندای مرا خواهند شنید. پیلاطوس از او پرسید: حقیقت؟ حقیقت چیست؟ ناخودآگاه مرد جوان طی سالیان گذشته بارها و بارها این آیه را خوانده بود و اینبار هم مانند دفعات پیشین، پس از خواندنش با ناامیدی به فکر فرو رفت. هیچ گاه تغییری در گفتگوی پیلاطوس و عیسی ایجاد نمیشد، عیسی هیچ گاه جوابی به سوال او نمیداد.
انسان تصویری از دیگران در ذهن خودش ساخته و پرداخته و به تصویر خودش از آن اشخاص فکر میکند. و چه بسا افکارش با واقعیت فاصله زیادی داشته باشند.
گفنم: « برو گمشو! » اینجوری میخواستم بگویم که او بهترین دوست من است و من دیوانهوار دوستش دارم، اما پسرها این جویر با هم حرف نمیزنند؛ تازه کی میآید از این حرفها به راودی بگوید.
« آدم باید عادت کند که به کمترینها قانع باشد. هر چه کمتر بخواهی، به چیزهای کمتری راضی میشوی و هر چقدر نیازهایت را کم کنی، وضعت بهتر میشود. این بلاییست که شهر به سرت میآورد. شهر افکارت را پشت و رو میکند. تو را وا میدارد زندگی را بخواهی و در عین حال میکوشد که آن را از تو بگیرد. از این وضع نمیتوان گریخت. یا میپذیری یا نمیپذیری. اگر بپذیری، نمیتوانی مطمئن باشی که بار دیگر بتوانی تکرارش کنی و اگر نپذیری، دیگر هرگز نمیتوانی. »
حق ندارید جا بزنید!
یک بار دیگر از تو میپرسم که اگر حق انتخاب داشتی چه تصمیمی میگرفتی؟ آیا زندگی کوتاه در کرهی زمین را انتخاب میکردی تا بعد از مدت کوتاهی همهچیز را بگذاری و بروی و تا ابد اجازهی بازگشتن به آن را نداشته باشی؟ یا با تشکر، این پیشنهاد را رد میکردی؟ تو فقط همین دو گزینه را داری؛ زیرا قواعد اینطورند. وقتی برای زندگی تصمیم بگیری، برای مرگ هم تصمیم گرفتهای. اما به من قول بده که قبل از جوابدادن، دربارهی همهچیز خوب فکر کنی.
پشت طویله، مزرعهای از لاله بود. آنها در کرتهای شش ردیفه کاشته شده بودند و هر کرت رنگ متفاوتی داشت؛ از صورتی روشن تا قرمز و زرد و بنفش تیره که در نسیم صبحگاهی موج برداشته و میرقصیدند. دختر جوان مجذوب و شیفته زمزمه کرد: - این زیباترین منظرهای نیست که تا به حال دیدین؟ مثل رنگین کمونه. به جز این که، این یکی صاف و مستقیمه
آیا بعد از حسین کسی هست که من جانم را فدایش کنم؟!
احتیاج و بیماری ما از این جهت است که خدای مهربان را خوب پرستش نمیکنیم…
باز میگردم. همیشه باز میگردم. مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغازی بپنداری یا پایان، من در پایانِ پایانها فرو نمیروم. مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مردِ خداحافظیِ همیشگی نیستم. باز میگردم؛ همیشه باز میگردم.
او به خودش میگفت « فقیرترین پسر دنیا. » در تنگدستی بیاندازهای که قابل وصف نبود زندگی میکرد. تنها چیزی که او را نگهداشته بود خندههایش بود که شب و روز نمیشناخت، مدام آماده بود و آفتاب و مهتاب نمیشناخت.
انسان هر چه بیشتر در اختفای فقر و مذلت خویش میکوشد و هرچه بیشتر سر در گریبان خویش فرو میبرد تا بتواند از شر زبان مردم در امان باشد باز کسی وارد زندگی او میشود و از کاهی کوه میسازد و انسان را دست میاندازد و در یک چشم بهم زدن اسرار زندگانی او را در کتابی ثبت میکند و بر سر زبانها میاندازد و اسباب تمسخر و تحقیر دیگران میسازد.
مهمترین چیز در زندگی آرویو، چگونه زیستن او نبود، چگونه مردنش بود.
« یک جور معصومیت هست. فقط یک جور و دیگر هیچ، آن هم اینکه نگذارند انسان، انسان را درک کند. وقتی انسانها همدیگر را شناختند، همه چیز به گناه تبدیل میشود. »
زندگی را سیلوی بهتر از او میشناخت و آن سرآمد همه کتابهاست. کتابی که هر کس به صرف خواستن قادر به خواند آن نیست. و گرچه، از نخستین تا واپسین سطر، همه آن را در خود نوشته دارند، برای گشودن رمز آن میباید زبانش را نزد استاد درشت خوی محنت آموخت.
گاهی آسان کردن زندگی در کوتاه مدت، باعث سخت شدن آن در بلند مدت میشود.
آیدین گفت « توی این مملکت پیش از اینکه به سی سالگی برسیم، تباه میشویم. »
۷- اگر مردی فکر کند که زنی احمق است او را جدی نمیگیرد. زیرا برای نظراتش احترامی قائل نیست. اگر زن واقعاً باهوش باشد و کارهایش هم جدی و برای هدفی خاص باشد، در آن صورت من به در کنار او بودن افتخار میکنم. احساس میکنم چیز با ارزشی در اختیار دارم.
بعضی وقتها که خرمان و مارینا متوجه من نبودند، مدت درازی نظارهشان میکردم. آن دو شوخی میکردند، کتاب میخواندند، ساکت در دو طرف صفحهی شطرنج با هم مقابله میکردند. رشتهای نامرئی که آن دو را بههم پیوند میداد، آن دنیای جداافتاده که آن دو دور از همهچیز و همهکس ساخته بودند، جادویی شگفت بود. افسونی بود که گاهی میترسیدم با حضور خودم آن را در هم بشکنم. برخی روزها، هنگامی که در راه بازگشت به دبیرستان بودم، احساس میکردم خوشبختترین فرد دنیا هستم، آن هم فقط از این رو که میتوانم در آن افسون سهیم باشم.
فکر میکنم آنچه را بیشتر مردم، خصوصاً قشر سفید متوسط نازپروردهٔ تحصیلکرده، مشکلات زندگی مینامند، فقط اثرات نداشتن چیز مهمتر و نگرانی مهمتر در زندگی است. پس میتوان نتیجه گرفت که یافتن چیزی مهم و معنیدار در زندگی، شاید بهترین روش برای استفاده از زمان و انرژی باشد. چون اگر آن چیز معنیدار را نیابید، دغدغههایتان به سمت اهداف بیمعنی و پوچ منحرف میشوند.
میدانم که شر وجود دارد؛ زیرا آن را در خط سوم قطعهی مهتاب بتهوون شنیدهام. اما این را نیز میدانم که خیر هم وجود دارد و میدانم که بین دو پرتگاه، گل زیبایی میروید و بعد، از درون آن، زنبور شاد و سرحالی اوج میگیرد و پرواز میکند.
۱۳- من فکر میکنم زنانی که کمتر حرف میزنند، جذاب ترند. زیرا این کار آنها را مرموز جلوه میدهد. اصلاً خوب نیست که در هنگام صحبت، مدام از این شاخه به آن شاخه بپریم که فقط وقتمان با هم بگذرد. کیفیت یک رابطه باید مهم باشد نه کمیت آن. اگر زنی ناراحت و یا رنجیده است، مرد باید بدون اینکه زن حتی یک کلمه بر زبان بیاورد، آن را بفهمد.
شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد. بعد از ملاقاتی کوتاه ، شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند. اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت: نرو، تورا وزیر دادگستری میکنیم. شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم فروانروا گفت: خب، خودت را محاکمه کن! این سختترین کار دنیاست! اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی. .