
زن سی ساله سرگذشت دردناک زنی است که زندگی زناشویی کامش را برنمیآورد و پس از وسوسههای بسیار سرانجام به عشق گناهآلودی تن میسپارد و به کودکی که حاصل عشق اوست بیش از دختر مشروع خویش مهر میورزد. دختر که از راز او آگاه است، کودک ناپاکزاده را به امواج خروشان رودخانهای در میغلتاند و خود به خشم از دامن آلوده مادر به آغوش گرم جوانی که چون او دستش به خون آغشته است، میگریزد و در کنار او تا پایان عمر به شادکامی زندگی میکند. در پایان داستان حوادث هیجانانگیزی روی میدهد و زن سی ساله از شدت درد و رنج میمیرد. زن سی ساله از حیث مطالعه دقیق عواطف آدمی و به خصوص از جهت تحلیل خواهشها و هوسهای زنان در شمار مهمترین و مشهورترین داستانهای بالزاک است.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
فقط زمان لازماست تا آدم به خوشبختی برسد، زمانیدراز. خوشبختی نیز خودش شکیباییایطولانی است و در بیشتر موارد، ما زندگیمان را برای پولبهدستآوردن تلفمیکنیم؛ حال آنکه از پول باید استفادهکرد و زمان را بهدستآورد.
ارنست همینگوی نیز توصیهای مشابه برای هرگونه نگارش دارد. او میگوید « بهترین راه این است که همواره در اوج و زمانی که عملکردتان خوب است، متوقف شوید» .
ترس زاده ی تاریکی نیست،بلکه ترسها همانند ستارگان همیشه هستند و این درخشندگی روز است که آنها را محو و ناپیدا میکند.
قبل از مرگ بابا، بزرگترین آرزویم این بود که یک برادر کوچولو به نام فیلیپ داشته باشم؛ اما داشتن برادر کوچولو حالا بزرگترین آرزویم نیست. بزرگترین آرزوی من این است که کاش بابا زنده بود!
به خاطر داری، زمانی که در فروم ایستاده بودیم و ریزش برف را بر محوطه ی قصرها تماشا میکردیم! متوجه شدی سردم است و مرا محکم به خودت چسباندی. چنان محکم که حتی میتوانستم گرمای خون رگ هایت را حس کنم. به خاطر دارم، به طرفت برگشتم و گفتم خجالت نمیکشی؟ ولی من هم این را میخواستم. ما دو انسان بودیم با یک خواسته و میل.
برآوردن آرزوی آخر یک رو به موت کثیفترین کاری است که میشود در حقش کرد. نمیفهمی که نمیخواهد؟ آرزوی حقیقیاش این است که نمیرد.
میدانم که خندهٔ ما مقدس است، چون نشان میدهد که دو نفر دقیقاً اینجایند، با هم، روی سطح آب. آمدهاند تا نفس بکشند، هیچکدام به درون خودشان فرار نمیکنند. هر دو همینجا هستند تا به هم برسند. همینطور که میخندیم، با خودم فکر میکنم این فضایی که الان در آن هستیم، عشق است؟ میشود فقط زمانی توی این فضای عاشقی باشی که یک انسان کاملی؟ ما چطور به اینجا آمدهایم؟ اینجا برایم امن است؟
هر روز صبح در ایستگاه بزرگ راهآهن، هزاران نفر داخل شهر میشوند تا سر کار کارهای خود بروند و یا در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج میشوند تا سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محلهای کارشان را با یکدیگر عوض نمیکنند؟ صفهای طویل اتومبیلها و راهبندانهای ناشی از آن در ساعتهای پر رفت و آمد از روز، خود معضلی بزرگ است. اگر این دو دسته از مردم، محل کار و یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند، میتوان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا، درگیریهای روانی و فعالیت پلیسهای راهنمایی بر سر چهارراهها اجتناب کرد. آنگاه خیابانها آنقدر خلوت و ساکت خواهند شد که میشود بر سر تقاطعها نشست و منچ بازی کرد.
اکنون حتی اندوهی تلخ و عمیق دلش را پر کرده بود، مثل وقتی که مهمترین ساعات سرنوشت از سر ما میگذرد و به ما نه اشارهای میکند و نه از گوشهی چشم نگاهی، و غرش آنها در فواصل دور محو میشود و ما میان برگهای خزانزده چرخان در گردباد آنها، با دستی خالی و دلی پر از حسرت فرصت مهیب اما شکوهمند از دست رفتهای تنها میمانیم.
اگر از پشیمانی، درست استفاده کنید ابزاری است که کمک میکند اقداماتی در جلوگیری از انباشت آن به عمل آورید. با نگاه به پس و پیش میتوانید پشیمانی را امتحان کنید. اگر به گذشته خیره شوید، از آنچه انجام ندادهاید، پشیمان میشوید. اگر به آینده زل بزنید، یا امکان انباشت بیشتر پشیمانی را فراهم میآورید یا کمابیش خود را از آن میرهانید.
حقیقت ندارد که آدمها بهتر میشوند و همیشه به اینکه چه چیزهایی را از دست دادهام، واقفم. اما آدم کمابیش میپذیرد که کیست و چه میکند. اینطور است که آدم بهراستی بزرگ میشود، مرد میشود. با تو خودم را مرد حس میکنم. بیتردید از همین روست که همیشه حس قدردانی عظیمی به عشقم آمیخته است. و تنها نگرانیام این است که شک دارم بتوانم آنقدر که به من بخشیدهای، نثارت کنم. من با هر یک از اشکهایت گریه میکنم، چون خودم را بیچاره و ناتوان احساس میکنم. چون اینطور بیدستوپا ماندهام، با این فریاد بلند محبت و فداکاری که باید فرو بدهم.
زندگی تقریبا همهی مردم همین است. بزدلیهای خودمان را داریم، آنها را مثل جانور دستآموز نوازش میکنیم، پرورش میدهیم و به آنها وابسته میشویم. زندگی همین است دیگر. بعضی آدمها شجاعند و بعضی با هر چیزی کنار میآیند. و چه کاری راحتتر از کنار آمدن…
کتابدوستانی هم هستند که از ترس اینکه گنجینهٔ کتابشان را برای همیشه از دست بدهند هرگز کتاب امانت نمیدهند. (یک ضربالمثل قدیمی عربی اندرز میدهد که « کسی که کتاب امانت میدهد یک احمق است؛ اما کسی که کتاب را پس میدهد احمقتر است. ») من به پیروی از توصیهٔ هنری میلر همیشه اهل امانت دادن کتاب بودهام: « کتابها هم مثل پول دائماً باید در گردش باشند. تا جایی که بشود، قرض بدهید و قرض بگیرید؛ هم کتاب را و هم پول را! مخصوصاً کتاب را؛ کتابها بهمراتب بیشتر از پول، چیزی برای عرضهکردن دارند. کتاب فقط یک دوست نیست، بلکه میتواند دوستان بسیاری برایتان به ارمغان بیاورد. زمانی که با ذهن و روحتان صاحب کتابی هستید، ثروتمندید. اما وقتی آن را به شخص دیگری بدهید سهبرابر ثروتمندید. »
چرا مرا دوست نداری؟ همان اندازه سوال غیرممکنی است (هرچند کمتر آزاردهنده است) که پرسیدن این که چرا دوستم داری؟ در هردو مورد، در چارچوب عشق، رودرروی اراده ضعیف قرار میگیریم، در مقابل این واقعیت که عشق، موهبتی است که به ما هدیه شده، موهبتی که هرگز نه میتوانیم و نه لیاقتش را داریم که تشخیصاش بدهیم. در پرسشهایی از این دست، مجبوریم یا به سوی خودبینی کامل تمایل پیدا کینم یا از طرف دیگر، به حقارت مطلق: مگر چه کردهام که مستحق عشق باشم؟ پرسشی که عاشق شریف و فروتن میپرسد؛ کار بدی نکردم. مگر چه کردهام که از عشق محروم باشم؟ – کتاب جستارهایی در باب عشق اثر آلن دوباتن
میدانی که میخواهم، برای اینکه تو خیلی خوشت بیاید، تا وقتی دوباره هم را میبینیم، خیلی برنزه شوم. میدانی که برای رسیدن به این هدف تحسینانگیز، خورشید و پرتوهایش لازم است… بدون حجاب. خب. تا وقتی آسمان میبارد باید از زیبایی شرقی چشمپوشی کنم و به استراحت و آرامش جسمی و ذهنی بپردازم تا آدمی سرحال برایت بیاورم؛ اما زمانی که هوا یکخرده بهتر شود، فکر عربی با نیرویی شدید در من بیدار میشود و میروم بیرون تا کمی از این پرتوهای نور استفاده کنم؛ البته اگر بتوانم نور پیدا کنم! بهخاطر همین است که کل روزم هدر میرود، چون با این وضع نه برنزه میشوم نه استراحت میکنم نه چیزی میخوانم. وقتی شب میشود، دیروقت، بعد از عصری طولانی، عصبانی میشوم از اینکه هیچکاری نکردهام و خلقم تنگ میشود.
بخش اقتصادی یک رابطه باید پیرو قوانین داد و ستد باشد. هیچ یک از دو طرف رابطه نباید تمام بار را به دوش بکشد و تمام مخارج را تأمین کند. اگر او شما را به یک نمایشنامه گرانقیمت و یا تماشای باله میبرد و چون باید تا آخرین لحظه سر کارش بماند، زمانی برای شام خوردن باقی نمیماند، غذای آماده سفارش دهید و وقتی به دنبالتان آمد برایش ببرید. اگر او شما را برای شام بیرون میبرد شما هم در راه برگشت از باشگاه ورزشیتان، دو تا بلیط سینما بگیرید و او را غافلگیر کنید.
با لحن معناداری میگوید: « لیلی، آدم بد وجود نداره. همهی ما آدمایی هستیم که گاهی اوقات، کارای بد انجام میدیم. »
مردم زیر بار نبوغ خم میشوند، دشمنش میدارند،می کوشند به او تهمت بزنند و محکومش کنند. زیرا نابغه همه ی موفقیت را به خود جذب میکند و با کسی قسمت نمیکند. ولی اگر استقامت نشان دهد همه جلویش تا کمر خم میشوند و تعظیمش میکنند. اگر مردم نتوانند نابغه را زیر لجن دفن کنند زانو زده و او را میپرستند.
امید زیباترین ماده ی مخدر است.
« نبوغ ایالات متحده به هیئت رئیسه یا قوهٔ مقننهٔ آن وابسته نیست، به سفرا، نویسندگان، کالجها، کلیساها یا تالارهای پذیرایی آن هم بستگی ندارد. حتی به روزنامهها یا اختراعات آن هم وابسته نیست… بلکه بیشتر از همه در بین تودهٔ مردم است… نمایی که آنها از افرادی دارند که هیچگاه ندانستند ایستادن در حضور افراد بالاتر چه حسی دارد… اهمیت فوقالعادهٔ انتخابات آنها، اینکه رئیسجمهور در برابر آنها کلاه از سر برمیگیرد، نه آنها در برابر رئیسجمهور…»
بلاهت در زنان زیبا موهبتی به شمار میرود. شوهران بسیاری را میشناسم که از بلاهت زنانشان به وجد میآیند و آن را نشانه ای از معصومیت کودکانه ی آنها میدانند. زیبایی چه معجزهها که نمیکند! نقص عقلی زنی زیبا به جای آنکه توجهها را از او برگرداند، جذاب ترش میکند… اما اگر یک زن کمی از زیبایی بی بهره باشد، باید بیست برابر یک مرد، باهوش باشد تا حداقل اگر نه عشق، کمی احترام به خودش جلب کند.
گاهی تنها راه بردن مبارزه، تسلیم است.
درواقع من سالها بود به این نتیجه رسیدهبودم که اگر از زندگی چیز زیادی بخواهم زندگی هم از من چیزهایی خواهد خواست که خیلی خوب میدانستم نمیتوانم از عهدهشان بربیایم. با زندگیام رفتار مسالمتآمیزی داشتم. به او فشار نمیآوردم تا مجبور نباشم فشار او را تحمل کنم. من به طورکلی اهل جنگیدن نیستم. با هیچکس و هیچچیز.
« مردم من رو درک نمیکنن جسپر، اشکالی هم نداره، ولی بعضی وقتا اعصاب خرد کنه چون فکر میکنن من رو میفهمن. ولی تمام چیزی که میبینن صورت ظاهریه که من توی جمع ازش استفاده میکنم و واقعیت اینه که من نقاب مارتین دین رو طی تمام این سالها خیلی کم تغییر داده ام. یه دستکاری اینجا، یه دستکاری اونجا، اون هم فقط برای همراهی با زمونه، ولی درواقع با روز اولش مو نمیزنه. مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی میمونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه وار درحال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر میکنه. ببین چی بهت میگم، راسخترین آدمی که میشناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه است و همین طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد میکنه. ممکنه ده سال توی اتاق اداره بشینی و تمام این جوانه زدنها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هرکسی که ادعا میکنه یکی از دوستانش در طول سالها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره واقعی رو نمیفهمه. »
موضوع این نیست که « چگونه دیگران را بازی دهید» . بلکه باید یاد بگیرید چگونه طبیعت انسان را درک کنید و با توجه به این اصل رفتار کنید که « یک مرد همیشه چیزی را میخواهد که نمیتواند به دست بیاورد» . وقتی یک مرد با زنی برخورد میکند که به او علاقهای نشان نمیدهد، جلب توجه و علاقه آن زن برایش تبدیل به یک چالش و مبارزه میشود.
عشق در نظر کسی که عاشق نیست، کلمهای خشک و توخالی است. نیمی فریب، نیمی سفسطه. آنکه عاشق نیست عشق را نمیتواند درک کند، آنکه عاشق است نمیتواند وصف کند. در این صورت، در جاییکه کلمهها توان ندارند، عشق را مگر میتوان در قالب سخن ریخت.
انسانهای بسیاری را میشناختم که پیش از آنکه بخواهند در امان باشند، به بیماریهای بدخیم دچار شده بودند.
کافکا، در زندگی هر کس یک نقطهی بدون بازگشت وجود دارد. و در موارد خیلی کمی، نقطهای است که دیگر نمیتوانی جلوتر بروی. و وقتی به آن نقطه رسیدیم، تنها کاری که میتوانیم بکنیم در آرامش پذیرفتن واقعیت است. اینطوری زنده میمانیم.
… گفت اینجا با تورنتو خیلی فرق دارد و ممکن است حوصلهام سر برود. گفتم: « ابدا» و اضافه کردم: « اینجا خیلی قشنگه، آدم احساس میکنه وارد یکی از رمانهای روسی شده. » یک دفه توجهاش به من جلب شد. نخستین بار بود که با دقت نگاهم میکرد. - واقعا؟ مثلا کدام رمان روسی؟ چشمان روشنش خاکستری مایل به آبی بود. انحنای یکی از ابروهایش؛ مثل قلهی کهی بالا رفته بود. تعدادی رمان روسی خوانده بودن، بعضیهایشان را تمام کرده بودم و بعضیها را هم ورق زده بودم. ولی به خاطر ابرویی که بالا انداخته بود و قیافهی مبارزه طلبانه ای که گرفته بود، از هول، عنوان هیچ کدامشان جز جنگ و صلح یادم نمیآمد…
هر تلاشی سرانجام نتیجه میدهد و هر ناکامی و شکستی در زندگی، در نهایت، معنا پیدا میکند.
مارک اورل میگوید: « درد جز توهم شدید درباره درد و تجسم آن توهم چیز دیگری نیست» اگر کسی اراده خود را طوری تقویت کند که بتواند این توهم و تجسم را تغییر دهد و یا از خود دور سازد و شکوه و ناله نکند، قطعاً درد بکلی از بین میرود. از داستان اتاق شماره 6
همان لحظه ای که شما استقلال فکری خود را تسلیم مرد کنید و اجازه دهید او به جای شما تصمیم بگیرد و فکر کند، سقوط آزادی از جایگاه راننده به جایگاه پا دری خواهید داشت. آن لحظهای که کس دیگری بتواند احساسات و چگونه اندیشیدن را به شما دیکته کند، زیر یوغ مرحمت آن شخص قرار خواهید گرفت.
گرچه ممکن است فکر کنی که این دقیقا همان چیزی است که میخواهی، ولی وقتی واقعا به دستش میآوری، حس میکنی بر همه چیز نقطه پایانی گذاشته ای.
امید نیکترین چاره است.