"جک گانتوس در بیمارستان فریکدر مونت پلزنت پنسیلوانیابه دنیا امد و در نورولت پنسیلوانیا-شهری که مثل حلقه‌های هودینی شعبده باز دارد محو و کم کم جزیی از ویرجینیای غربی می‌شود-بزرگ شد. جک شاگرد خوبی بود. او بیشتر اطلاعاتش را از راه خواندن کتاب به دست اورده بود تا نشستن در کلاس درس و خیره شدن به پنجره. والدینش سرپرستی او را از زمان نوزادی به عهده گرفته بودند."
بلند بلند با خودم حرف می‌زدم و متوجه امدن بانی نشدم.
ناگهان بانی پرسید: "تو فرزند خوانده ای؟!" از شنیدن صدای بانی یکه خوردم و مثل گربه ای که پا روی دمش گذاشته باشند از جا پریدم.
بعد از انکه چهار دست و پا فرود آمدم گفتم: "نه،نه. فرزند خوانده نیستم."
- پس چرا گفتی پدر و مادرت سرپرستی تو را به عهده گرفته اند؟
گفتم: "برای این که قبل از تولدم هیچکدامشان را ندیده بودم."
به صورتم اشاره کرد و گفت: "موجود عجیبی هستی،این خون دماغت هم از ان چیزهای عجیب است."
گفتم: "متاسفم" و برگشتم،دستمال را از توی دماغم بیرون اوردم و چپاندم توی جیب پشتی شلوارم.
گفت: "آمدم این جا تا با اجازه ی مادرت برای کمک به بابام به خانه ی ما بیایی. اتاق نظافت جسدهابعداز کار روی مرده‌های تصادف اتوبوس در پل یونیتی خیلی کثیف شده. بابت کمک بهت پول هم می‌دهد."
آب دهانم را به زحمت قورت دادم. پرسیدم: "یعنی بدتر از وضعیتی که با جنازه ی آن فرشته ی جهنمی درست شده بود؟"
بانی با انگشت هایش تعداد کشته شده‌ها را شمرد و گفت: "پنج برابر بدتر."
ناگهان احساس کردم دارماز حال می‌روم. گوش هایم سوت کشید و ابر تیره ای جلوی چشم هایم را گرفت. نفس عمیقی کشیدم و خواستم به بانی تکیه کنم که گفت: "لطفا با ان دست‌های خونی به من نزدیک نشو."
۱ نفر این نقل‌قول را دوست داشت
exorcism
‫۱۰ سال قبل، جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۰۷:۱۳